در هراسم که غمی کُنجِ دلت خانه کند
در هراسم که غمی کُنجِ دلت خانه کند
اشک در چشمِ تو با خنده یِ مستانه کند
با هدف هایِ پلیدی که خدا می داند
مهربانی به تو یک عنصرِ بیگانه کند
بیم دارم که به یادآوریِ خاطره ای
غصه در چهره یِ زیبایِ تو کاشانه کند
می زند غیرتِ بسیار مرا آتش اگر
خرمنِ مویِ تو را باد شبی شانه کند
فارغ از حالِ منی، ترسِ من اما این است
که غمی گلشنِ احساسِ تو ویرانه کند
عاقبت شاعرِ بی تابِ تو را شدّتِ عشق
ساکنِ جایِ نگهداریِ دیوانه کند
از خدا خواسته ام قلبِ تو را از سرِ لطف
با دلی عاشق و با عاطفه همخانه کند
اشک در چشمِ تو با خنده یِ مستانه کند
با هدف هایِ پلیدی که خدا می داند
مهربانی به تو یک عنصرِ بیگانه کند
بیم دارم که به یادآوریِ خاطره ای
غصه در چهره یِ زیبایِ تو کاشانه کند
می زند غیرتِ بسیار مرا آتش اگر
خرمنِ مویِ تو را باد شبی شانه کند
فارغ از حالِ منی، ترسِ من اما این است
که غمی گلشنِ احساسِ تو ویرانه کند
عاقبت شاعرِ بی تابِ تو را شدّتِ عشق
ساکنِ جایِ نگهداریِ دیوانه کند
از خدا خواسته ام قلبِ تو را از سرِ لطف
با دلی عاشق و با عاطفه همخانه کند
- ۱.۳k
- ۰۴ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط