{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوبانای، که مدادش را لای انگشتانش گرفته بود، جواب داد: «د

اوبانای، که مدادش را لای انگشتانش گرفته بود، جواب داد: «درسته. اول باید مقدمه‌مون روشن باشه. بعد هم درباره‌ی علت ترس مردم، و در آخر درباره‌ی راه‌هایی که برای مقابله پیدا کردن.»

میتسوری سر تکان داد و با دقت چند خط روی برگه نوشت. «پس من می‌تونم مقدمه رو بگم... و تو بخشِ سخت‌تر و جدی‌ترش رو.»

اوبانای نگاه کوتاهی به او انداخت. «اگر تو راحت‌تری، می‌تونیم تقسیمش کنیم. تو شروع کن، من ادامه می‌دم.»

میتسوری لبخند زد. «باشه! اینجوری بهتره.»

آن‌ها مشغول مرور متن شدند؛ اوبانای با دقت واژه‌ها را مرتب می‌کرد و میتسوری تلاش می‌کرد جمله‌ها را ساده‌تر و روان‌تر کند تا برای بقیه‌ی کلاس قابل فهم باشد. چند دقیقه‌ای در همان حال گذشت، تا اینکه صدای قدم‌های چند نفر به سمتشان آمد.

میتسوری هنوز سرش پایین بود و داشت چیزی یادداشت می‌کرد که سایه‌ای روی میز افتاد. وقتی سرش را بالا آورد، با دیدن همان چهار دختر، لبخندش برای لحظه‌ای محو شد.

آن‌ها دوباره برگشته بودند.

این بار هم با همان نگاه‌های از بالا به پایین و همان حالتِ تمسخرآمیز دورشان ایستاده بودند. یکی‌شان دست به سینه زد و با صدای نازک و تحقیرآمیزی گفت: «وای، ببین! باز هم دارن با هم پچ‌پچ می‌کنن. انگار خیلی مهمن.»

یکی دیگر خندید و اضافه کرد: «شنیدم باید کنفرانس بدن. جدی؟ این دو نفر؟ شک دارم حتی بتونن یه جمله درست بگن.»

میتسوری دستش را محکم‌تر دور مدادش حلقه کرد. چهره‌اش از ناراحتی ساکت شد، اما این بار مثل قبل فوراً فرو نریخت. به اوبانای نگاه کرد. اوبانای هم آرام سرش را بالا آورد، و در نگاهش چیزی بود که خیلی واضح می‌گفت: **این بار هم نمی‌گذارم نزدیکت شوند.**

دخترها یکی‌یکی جلوتر آمدند. یکی از آن‌ها خم شد و با لحن نیش‌دار گفت: «میتسوری، تو که همیشه زیادی احساسی‌ای، مطمئنی توی کنفرانس وسطش گریه نمی‌کنی؟»

دختر دیگر رو به اوبانای کرد و با خنده‌ی تصنعی گفت: «و تو هم، با این قیافه‌ی عجیب، می‌خوای درباره‌ی شیاطین حرف بزنی؟ خودت بیشتر از همه شبیه یکی از همون‌ها نیستی؟»

برای لحظه‌ای، هوا در اطراف میز سنگین شد.

میتسوری نفسش را در سینه حبس کرد. نگاهش لرزید، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، اوبانای آرام و بی‌صدا برگه‌ی کنفرانس را جمع کرد و با صدایی سرد، ولی کاملاً کنترل‌شده، گفت:

«اگر اومدید فقط مسخره کنید، بهتره برید. ما مشغولیم.»

دخترها که انتظار چنین جواب مستقیمی را نداشتند، برای ثانیه‌ای جا خوردند. اما باز هم یکی‌شان سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند و گفت: «اوه، چه جدی! فقط داشتیم شوخی می‌کردیم.»

میتسوری که نمی‌خواست دعوا بیشتر شود، نفس عمیقی کشید و با همان مهربانیِ همیشگی‌اش گفت: «ما باید تمرین کنیم... لطفاً اجازه بدید ادامه بدیم.»

اما آن‌ها قصد عقب‌نشینی نداشتند. یکی‌شان تکیه داد به میز و گفت: «نه، ما هم می‌خوایم ببینیم این کنفرانس قراره چقدر مسخره باشه.»

در همین لحظه، اوبانای خیلی آرام اما محکم از جا بلند شد. حرکتی نداشت که نمایشی باشد، اما همین بلند شدنش کافی بود تا فشارِ فضا چند برابر شود. نگاهش مستقیم و بی‌حرکت روی آن چهار نفر ثابت ماند.

«یک بار دیگه» — صدایش پایین بود، اما تهدید در آن کاملاً حس می‌شد — «و از اینجا می‌رید.»

میتسوری به اوبانای نگاه کرد؛ از یک طرف دلش می‌خواست بگوید که لازم نیست به‌خاطر او دعوا کند، و از طرف دیگر، دیدن این‌که اوبانای این‌طور از او دفاع می‌کند، قلبش را گرم می‌کرد.

دخترها این بار کمی عقب رفتند، اما هنوز نمی‌خواستند کوتاه بیایند. یکی از آن‌ها زیرلب چیزی گفت که واضح شنیده نشد، و دیگری چشم‌غره‌ای رفت و گفت: «باشه، هرچی. فقط حواستون باشه توی کلاس ضایع نشید.»

بعد با خنده‌ی کوتاهی دور شدند و رفتند، اما میتسوری می‌دانست که این پایان کار نیست.

---

### بعد از رفتن آن‌ها

میتسوری نفسش را بیرون داد و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. «وای... واقعاً نمی‌دونم چرا این‌قدر باهامون لج شدن...»

اوبانای، با صدای پایین‌تر و ملایم‌تر از قبل، گفت: «چون از چیزی که نمی‌فهمن، خوششون نمیاد.»

میتسوری به او نگاه کرد و کمی لبخند زد. «تو همیشه یه جور خاصی حرف می‌زنی که هم آرومم می‌کنه، هم مجبورم می‌کنه بیشتر فکر کنم.»

اوبانای خیلی کوتاه نگاهش کرد. «تو هم باید کمتر به حرفشون اهمیت بدی.»

میتسوری سرش را پایین انداخت، اما این بار از ناراحتی نبود؛ بیشتر از این بود که می‌خواست جلوی لبخندش را بگیرد. بعد آهسته گفت: «سعی می‌کنم... ولی وقتی تو این‌جوری ازم دفاع می‌کنی، سخت می‌شه غمگین بمونم.»

برای یک لحظه، حتی اوبانای هم چیزی نگفت. فقط نگاهش نرم‌تر شد و دوباره به برگه‌ها برگشت. بعد گفت: «پس بهتره از این حس استفاده کنی و کنفرانس رو خوب اجرا کنی.»
دیدگاه ها (۱)

میتسوری با انرژی بیشتری سر تکان داد. «درسته! باید نشون بدیم ...

سکوت کلاس چنان سنگین شده بود که گویی زمان ایستاده است. میتسو...

خانم معلم با صدایی آرام اما جدی که توجه همه‌ی کلاس را یک‌جا ...

میدونم عکس های که برای سناریو میذارم سمه ولی خب بریم ادامه😂ب...

سناریو ۱: شب آرام در کنار رودخانهمیتسوری و اوبانای در یک شب ...

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

سناریو عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط