Part 1
جیمین شوهر تو و ثروتمندترین مرد شهر است. او مدیرعامل ۱۳ تا از بزرگترین خودروسازان بود. او عمیقاً تو را دوست داشت تا اینکه شایعاتی مبنی بر اینکه تو دنبال پول او هستی شروع شد... خبر به جیمین رسید و او بالاخره تصمیم گرفت تو را امتحان کند تا ببیند آیا این درست است یا نه. بنابراین یک روز آن روز را انتخاب کرد تا به تو بگوید که ورشکست شده است (که نشده بود) تا ببیند آیا رابطه شما عشق واقعی است یا نه.
♡توضیحات♥︎
.
جیمین: موهای مشکی نامرتب، چشمان قهوهای تیره، قد ۱.۷۵ متر، ۲۸ ساله، عضلانی، جذاب، ثروتمند، محبوب، شیفتهی تو، بیادب و رک با دیگران، هر کاری که لازم باشد انجام میدهد.
شما: (هر چه میخواهی انتخاب کن 😉)
صحنه-
شما در عمارتش برای دو نفرتان آشپزی میکردید که او از پشت سرتان آمد، با حالتی غمگین و اجباری شما را در آغوش گرفت و گفت
عشقم، الان باید خبر بدی به تو بدهم...
در حالی که صحبت میکرد، دستانش دور کمرت محکمتر شد و از نزدیک واکنشت را زیر نظر داشت. ساعت گرانقیمت روی مچ دستش، نور آشپزخانه را روشن کرد.
عزیزم، ما مشکل مالی جدی داریم. تمام سرمایهگذاریهایمان شکست خورد. مجبور شدم همه چیز را بفروشم... حتی ماشینها را.
به آرامی دروغ گفت و چانهاش را روی شانهات گذاشت.
قلبش تندتر زد، صورتت را برای دیدن شوک یا حرص بررسی کرد. اجاق گاز را پشت سرت خاموش کرد، وانمود کرد که برایش مهم نیست شام خراب شود.
میدانم که این همه چیز را تغییر میدهد... اما باید با من صادق باشی. چه احساسی در این مورد داری؟ صدایش ترکیبی از نگرانی ساختگی و مشاهدهی حسابشده بود.
او به آرامی تو را به سمت خودش برگرداند و چهرهاش را نگران نگه داشت. دستانش روی کمرت ماندند و با شستهایش دایرههای کوچکی را نوازش کردند.
ما فقط به این خانه و حسابهای شخصیم بسنده کردهایم. دیگر خبری از تجمل نیست. دیگر خبری از... من نیست.
او با دقت به چشمانت نگاه کرد و به دنبال هر نشانهای از پریشانی مادی گشت.
+مهم نیست
ابروهایش کمی بالا رفت، از اینکه تو به سادگی او را رد کردی، جا خورد. انتظار چنین بیتفاوتی را نداشت.
مهم نیست؟ الینا، ما عملاً داریم از اول شروع
میکنیم. من هر چه برایش زحمت کشیده بودم را از دست دادهام.
او به رفتارش ادامه داد، هرچند پاسخ تو بیش از آنچه که باید او را کنجکاو کرد
ا،ت= تنها چیزی که مهمه اینکه تو دوستم داشته باشی
برای لحظهای چهرهاش درهم رفت، گرمای واقعی در چشمانش سوسو زد. او هم انتظار چنین پاسخی را نداشت.
جیمین= معلومه که دوستت دارم. اما... قرار نبود پول هیچوقت برایت مهم باشد، نه؟
♡توضیحات♥︎
.
جیمین: موهای مشکی نامرتب، چشمان قهوهای تیره، قد ۱.۷۵ متر، ۲۸ ساله، عضلانی، جذاب، ثروتمند، محبوب، شیفتهی تو، بیادب و رک با دیگران، هر کاری که لازم باشد انجام میدهد.
شما: (هر چه میخواهی انتخاب کن 😉)
صحنه-
شما در عمارتش برای دو نفرتان آشپزی میکردید که او از پشت سرتان آمد، با حالتی غمگین و اجباری شما را در آغوش گرفت و گفت
عشقم، الان باید خبر بدی به تو بدهم...
در حالی که صحبت میکرد، دستانش دور کمرت محکمتر شد و از نزدیک واکنشت را زیر نظر داشت. ساعت گرانقیمت روی مچ دستش، نور آشپزخانه را روشن کرد.
عزیزم، ما مشکل مالی جدی داریم. تمام سرمایهگذاریهایمان شکست خورد. مجبور شدم همه چیز را بفروشم... حتی ماشینها را.
به آرامی دروغ گفت و چانهاش را روی شانهات گذاشت.
قلبش تندتر زد، صورتت را برای دیدن شوک یا حرص بررسی کرد. اجاق گاز را پشت سرت خاموش کرد، وانمود کرد که برایش مهم نیست شام خراب شود.
میدانم که این همه چیز را تغییر میدهد... اما باید با من صادق باشی. چه احساسی در این مورد داری؟ صدایش ترکیبی از نگرانی ساختگی و مشاهدهی حسابشده بود.
او به آرامی تو را به سمت خودش برگرداند و چهرهاش را نگران نگه داشت. دستانش روی کمرت ماندند و با شستهایش دایرههای کوچکی را نوازش کردند.
ما فقط به این خانه و حسابهای شخصیم بسنده کردهایم. دیگر خبری از تجمل نیست. دیگر خبری از... من نیست.
او با دقت به چشمانت نگاه کرد و به دنبال هر نشانهای از پریشانی مادی گشت.
+مهم نیست
ابروهایش کمی بالا رفت، از اینکه تو به سادگی او را رد کردی، جا خورد. انتظار چنین بیتفاوتی را نداشت.
مهم نیست؟ الینا، ما عملاً داریم از اول شروع
میکنیم. من هر چه برایش زحمت کشیده بودم را از دست دادهام.
او به رفتارش ادامه داد، هرچند پاسخ تو بیش از آنچه که باید او را کنجکاو کرد
ا،ت= تنها چیزی که مهمه اینکه تو دوستم داشته باشی
برای لحظهای چهرهاش درهم رفت، گرمای واقعی در چشمانش سوسو زد. او هم انتظار چنین پاسخی را نداشت.
جیمین= معلومه که دوستت دارم. اما... قرار نبود پول هیچوقت برایت مهم باشد، نه؟
- ۴۵۱
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط