ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡28
__
*ویو سومی*
*با شنیدن صدای در بلند شدم و به طرف در رفتم که...با دیدن خون روی زمین و بازوی زخمی و صورت زخمی جونگکوک که با نفس نفس و به زور وارد خونه شد روبه رو شدم.....از شک کاملا دست و پامو گم کرده بودم....اصلا انگار...همچی جلو چشمم فقط یه خیال بود و ارزو میکردم همونطور که منتظر اومدن جونگکوک بودم خوابم برده باشه...ولی صدای نفس نفس هاش و ناله های ارومش از درد خیلی...برام واقعی بود...*
*سریع به طرفش دویدم وبا نگرانی بازوی دیگشو دور شونم انداختم و کمکش کردم تا به کاناپه برسه...بعد از نشوندنش روی کاناپه دستپاچه سریع دنبال جعبه کمک های اولیه بودم..*
+..جعبه کمک های اولیه کجاست؟!...
×آه...یکیش....تو کمد من هست(سرد و جدی ولی با تحمل کردن درد)
*سریع به طرف اتاقش رفتم و کمدشو باز کردم و دونه دونه جاهارو گشتم که...چشمم با یه چیزی برخورد کرد...نه امکان نداشت اون باشه...اصلا چرا باید همچین چیزی تو کمدش نگه داره...با خجالت سریع در کمد رو بستم و جاهای دیگه کمدو گشتم که پیداش کردم و سریع به طبقه پایین رفتم و کنارش روی کاناپه نشستم...خواستم کمکش کنم لباسشو در بیاره که با بازوی سالمش مچمو گرفت و جدی بهم نگاه کرد..*
×داری چیکار میکنی(جدی)
+..خ..خب...باید زخمتو پانسمان کنم...باید سریع لباستو در بیاری اینطوری نمیتونم
×...فقط...به تهیونگ زنگ بزن
+....چرا اینقدر داری مقاومت میکنی...خیلی خون داره ازت میره اگه سریع پانسمانش نکنم_
×گفتم نیاز نیست سومی..خودتو اینقدر درگیر نکن(با نگاه جدی)
*سومی از بچگی عادت داشت به همه افرادی که دور و برش صدمه دیدن کمک کنه...از کمک کردن به دخترایی که قربانی قلدری تو مدرسه میشدن تا پیرمردی که سر کوچه یه تیکه مقوا تو دستش طلب پول برای غذا میکرد...شاید این فقط چیر عادی برای جونگکوک بود که کسی بهش اهمیت نده ولی همچنان براش هم جدید بود که چطور کسی میتونست اینقدر براش نگران بشه....جونگکوک هیچوقت ضعفشو به کسی نشون نمیداد..حتی اگه یه قدم هم با مرگ فاصله داشت ظاهرشو حفظ میکرد تا توی خلوت خودش چشماشو برای اخرین بار ببنده...ولی شاید ایندفعه...فقط میترسید که نتونه مقابل سومی مقاومت کنه...اینکه نتونه دیگه خودشو پشت اون مرز بینشون نگه داره و بهش صدمه بزنه...*
*کم کم اشک توی چشمای سومی موج زد و موهاشو پشت گوشش داد و به زور کراوات جونگکوکو گرفت و شل کرد و بعد شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش که حالا خونی بود کرد...یکی بعد دیگری...تا جایی که دیگه سینه و بدن عضلانه جونگکوک نمایان شد...سومی قبلا هم جونگکوک رو بدون پیرهن دیده بود ولی بی دلیل این موقعیت باعث خجالتش میشد و سرشو پایین نگه داشته بود..نرمی انگشتاش روی بدن جونگکوک باعث بالا رفتن دمای بدنش میشد...کم کم سومی براش مثل یه شکار که جلوی شکارچی قرار داشت براش بود...*
+..م..میدونم خوشت نمیاد کسی...ضعفتو ببینه...برام مهم نیست بعد از این منو فضول یا کسی که تو کار همه دخالت میکنه صدا کنی چون...من نمیتونم وقتی اینطوری آسیب دیدی اینقدر بی تفاوت از کنارت رد شم....فقط اینبار...بزار کمکت کنم...
×.....میدونستی خیلی لجبازی؟.
+.....
×بلدی زخم پانسمان کنی؟..
+(سرشو به نشونه تایید تکون داد)
*با دیدن تایید سومی جونگکوک آروم به جلو خم شد و کل لباسای بالا تنه اش رو دراورد...حالا فقط با یه شلوار روی کاناپه نشسته بود و بعد به سومی نگاه کرد و بازوشو به طرفش گرفت تا پانسمان رو شروع کنه...تو اون حالت انگار کلا درد یادش رفته بود چون دردی که الان داشت تجربش میکرد از درد یه گلوله داغ فلزی تو بازوش بیشتر بود...درد مقاومت..در برابر عشق*
_______
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡28
__
*ویو سومی*
*با شنیدن صدای در بلند شدم و به طرف در رفتم که...با دیدن خون روی زمین و بازوی زخمی و صورت زخمی جونگکوک که با نفس نفس و به زور وارد خونه شد روبه رو شدم.....از شک کاملا دست و پامو گم کرده بودم....اصلا انگار...همچی جلو چشمم فقط یه خیال بود و ارزو میکردم همونطور که منتظر اومدن جونگکوک بودم خوابم برده باشه...ولی صدای نفس نفس هاش و ناله های ارومش از درد خیلی...برام واقعی بود...*
*سریع به طرفش دویدم وبا نگرانی بازوی دیگشو دور شونم انداختم و کمکش کردم تا به کاناپه برسه...بعد از نشوندنش روی کاناپه دستپاچه سریع دنبال جعبه کمک های اولیه بودم..*
+..جعبه کمک های اولیه کجاست؟!...
×آه...یکیش....تو کمد من هست(سرد و جدی ولی با تحمل کردن درد)
*سریع به طرف اتاقش رفتم و کمدشو باز کردم و دونه دونه جاهارو گشتم که...چشمم با یه چیزی برخورد کرد...نه امکان نداشت اون باشه...اصلا چرا باید همچین چیزی تو کمدش نگه داره...با خجالت سریع در کمد رو بستم و جاهای دیگه کمدو گشتم که پیداش کردم و سریع به طبقه پایین رفتم و کنارش روی کاناپه نشستم...خواستم کمکش کنم لباسشو در بیاره که با بازوی سالمش مچمو گرفت و جدی بهم نگاه کرد..*
×داری چیکار میکنی(جدی)
+..خ..خب...باید زخمتو پانسمان کنم...باید سریع لباستو در بیاری اینطوری نمیتونم
×...فقط...به تهیونگ زنگ بزن
+....چرا اینقدر داری مقاومت میکنی...خیلی خون داره ازت میره اگه سریع پانسمانش نکنم_
×گفتم نیاز نیست سومی..خودتو اینقدر درگیر نکن(با نگاه جدی)
*سومی از بچگی عادت داشت به همه افرادی که دور و برش صدمه دیدن کمک کنه...از کمک کردن به دخترایی که قربانی قلدری تو مدرسه میشدن تا پیرمردی که سر کوچه یه تیکه مقوا تو دستش طلب پول برای غذا میکرد...شاید این فقط چیر عادی برای جونگکوک بود که کسی بهش اهمیت نده ولی همچنان براش هم جدید بود که چطور کسی میتونست اینقدر براش نگران بشه....جونگکوک هیچوقت ضعفشو به کسی نشون نمیداد..حتی اگه یه قدم هم با مرگ فاصله داشت ظاهرشو حفظ میکرد تا توی خلوت خودش چشماشو برای اخرین بار ببنده...ولی شاید ایندفعه...فقط میترسید که نتونه مقابل سومی مقاومت کنه...اینکه نتونه دیگه خودشو پشت اون مرز بینشون نگه داره و بهش صدمه بزنه...*
*کم کم اشک توی چشمای سومی موج زد و موهاشو پشت گوشش داد و به زور کراوات جونگکوکو گرفت و شل کرد و بعد شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش که حالا خونی بود کرد...یکی بعد دیگری...تا جایی که دیگه سینه و بدن عضلانه جونگکوک نمایان شد...سومی قبلا هم جونگکوک رو بدون پیرهن دیده بود ولی بی دلیل این موقعیت باعث خجالتش میشد و سرشو پایین نگه داشته بود..نرمی انگشتاش روی بدن جونگکوک باعث بالا رفتن دمای بدنش میشد...کم کم سومی براش مثل یه شکار که جلوی شکارچی قرار داشت براش بود...*
+..م..میدونم خوشت نمیاد کسی...ضعفتو ببینه...برام مهم نیست بعد از این منو فضول یا کسی که تو کار همه دخالت میکنه صدا کنی چون...من نمیتونم وقتی اینطوری آسیب دیدی اینقدر بی تفاوت از کنارت رد شم....فقط اینبار...بزار کمکت کنم...
×.....میدونستی خیلی لجبازی؟.
+.....
×بلدی زخم پانسمان کنی؟..
+(سرشو به نشونه تایید تکون داد)
*با دیدن تایید سومی جونگکوک آروم به جلو خم شد و کل لباسای بالا تنه اش رو دراورد...حالا فقط با یه شلوار روی کاناپه نشسته بود و بعد به سومی نگاه کرد و بازوشو به طرفش گرفت تا پانسمان رو شروع کنه...تو اون حالت انگار کلا درد یادش رفته بود چون دردی که الان داشت تجربش میکرد از درد یه گلوله داغ فلزی تو بازوش بیشتر بود...درد مقاومت..در برابر عشق*
_______
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۵.۸k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط