{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡30

_____

*جونگکوک بعد از چند دقیقه بوسه عمیق و طولانی از لبای سومی دل کند و آروم با چشمای خمار بهش نگاه کرد درحالی که هنوز هم قیافه هاشون تقریبا نزدیک بود و نفسشون به صورت هم میخورد و این باعث صمیمی تر شدنشون میشد*

+م...من...شروع کردم یا تو؟

×فرقی میکنه؟

+اره!...چون..چون اگه تو شروع کردی باید عذرخواهی کنی

×من عذرخواهی بلد نیستم

+....ولی باید_

×ولی پشیمون هم نیستم

+...تو همیشه اینقدر خطرناکی؟

×از اول بهت گفتم من مرد خوبی نیستم

+ولی این دلیل نمیشه...هر کاری خواستی بکنی(آروم نگاهشو دزدید)


×(خم میشه نزدیک تر و با صدای بم تر)هر کاری خواستم نکردم..

+چی کار نکردی

×...خیلی چیزا...اگه بلند شم...

+بلند نشو...ه..همینطوری...خوبه

×(نیشخند زد و پوهای سومی رو پشت گوشش داد)دوباره ببوسم؟

+حالا ازم اجازه میگیری؟

×دارم سعی میکنم ادم بهتری باشم

+تو؟(با خنده)

×..خب..اگه به خاطر تو باشه شاید

+من از تو نمیترسم

×خب باید بترسی

+...اگه نترسم؟

×اونوقت مشکل بزرگ تری داریم

+....(مکث)...م....من الان....خب...باید بری بخوابی تا زخمت خوب بشه


*سومی سریع از بغل جونگکوک بیرون میاد و موهاشو پشت گوشش میده و دستاشو روی پارچه لطیف دامنش میکشه انگار...مغزش داره به جای خودش تصمیم میگیره...سومی قرار بود از این مرد متنفر باشه...قرار بود فقط یه ازدواج اجباری باشه..بدون حس بدون ضربان قلب و...بدون حتی نزدیکی...ولی الان دقیقا تو موقعیتی قرار دارن که هر دو قبل خواب درباره هم تصور میکنن...و تصور اون شب..بوسه امشبشون و طعم لبای هم بود...سومی سریع خجالتی به طبقه بالا میره و جونگکوک رو روی کاناپه تنها رها میکنه..نیشخند جونگکوک حاله جدی صورتشو از بین برد و سرشو به عقب تکیه داد و به رفتار های سومی فکر کرد گه چطور روز به روز بیشتر داره خودشو تو قلبش جا میده...تو قلب مردی که فقط یه قانون داشت.."امروز لبخند نزن..خوش نگذرون و انتقام بگیر"...*





#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۷)

☆ازدواج اجباری☆P♡29________*سومی اروم پد الکلی رو برداشت و ش...

☆ازدواج اجباری☆P♡28__*ویو سومی**با شنیدن صدای در بلند شدم و ...

☆ازدواج اجباری☆P♡22_______*جونگکوک این حرف هارو میزد فقط برا...

☆ازدواج اجباری☆P♡24________*جونگکوک با دیدن سکوت سومی با دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط