پارت وقتیمیدزدتت و
پارت5 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین
تو: ولی تو منو........ بیخیال.... یااا..احیانا خیلی دستات پر زور نیست نفسم بالا نمیاددد(داری بحثو عوض میکنی که بهت شک نکنه)
بدنتو گیر انداخته بین خودش و دیوار سرد زیرزمین. دو تا بازوش دو طرفت، مثل قفس. فاصله؟ هیچی.
هرچی وول میخوری، بیشتر حس میکنی چقدر سفت ایستاده. تکون نمیخوره. حتی نفس کشیدنش هم آرومه.
میگی «مرتیکهی پرسنگی… د برو عقب اَهـه… چقدر زورت زیاده… مامانت چی به خوردت داده…»
یکی از افرادش پشت در خفه خنده میگیره، اون یکی سریع میگه: «ساکت شو احمق!»
هیونجین سرشو کمی میاره پایین، موهاش سایه میندازه رو صورتت. یه ابروش بالا میره.
«مامانمو کشیدی وسط؟»
صدای خندش بم و کوتاهه. بعد عمداً بازوشو یه ذره محکمتر میکنه دو طرفت، نه برای درد… برای نشون دادن زورش.
وقتی میگی «اگه ولم نکنی میام رو خودت میشینما… بغلت میکنم»، چند ثانیه کاملاً ساکت میشه.
چشماش میاد پایین روی لبات. بعد دوباره بالا.
آروم، خیلی آروم میگه: «جرئت داری؟»
تو: آره... کاری نکن دیونه بشماا...
یکی از افرادش زیر لب: «ارباب… این دختر خطرناکه…»
هیونجین بدون اینکه نگاه کنه میگه: «خفه.»
بعد صورتشو میاره نزدیکتر، طوری که نوک بینیش تقریباً بهت میخوره.
«تو تهدید میکنی… یا قول میدی؟»
دستش از دیوار میاد پایین، میچسبه به کمرت، محکم. یه لحظه کوتاه میکشهت جلوتر، جوری که فاصله کامل از بین بره.
ضربان قلبش این بار آروم نیست.
«زیادی حرف میزنی… ولی هنوز نترسیدی.»
نگاهت میکنه، عمیق، جدیتر از قبل.
«حواست باشه با چی بازی میکنی… من وقتی چیزی رو بخوام… کامل میخوامش.»
و با اینکه هنوز مثل حصار دورتو گرفته، تو چشمهاش اون برق خطرناک دیگه فقط خشم نیست… یه جور وسواس تازه داره شکل میگیره.
#هیونجین
تو: ولی تو منو........ بیخیال.... یااا..احیانا خیلی دستات پر زور نیست نفسم بالا نمیاددد(داری بحثو عوض میکنی که بهت شک نکنه)
بدنتو گیر انداخته بین خودش و دیوار سرد زیرزمین. دو تا بازوش دو طرفت، مثل قفس. فاصله؟ هیچی.
هرچی وول میخوری، بیشتر حس میکنی چقدر سفت ایستاده. تکون نمیخوره. حتی نفس کشیدنش هم آرومه.
میگی «مرتیکهی پرسنگی… د برو عقب اَهـه… چقدر زورت زیاده… مامانت چی به خوردت داده…»
یکی از افرادش پشت در خفه خنده میگیره، اون یکی سریع میگه: «ساکت شو احمق!»
هیونجین سرشو کمی میاره پایین، موهاش سایه میندازه رو صورتت. یه ابروش بالا میره.
«مامانمو کشیدی وسط؟»
صدای خندش بم و کوتاهه. بعد عمداً بازوشو یه ذره محکمتر میکنه دو طرفت، نه برای درد… برای نشون دادن زورش.
وقتی میگی «اگه ولم نکنی میام رو خودت میشینما… بغلت میکنم»، چند ثانیه کاملاً ساکت میشه.
چشماش میاد پایین روی لبات. بعد دوباره بالا.
آروم، خیلی آروم میگه: «جرئت داری؟»
تو: آره... کاری نکن دیونه بشماا...
یکی از افرادش زیر لب: «ارباب… این دختر خطرناکه…»
هیونجین بدون اینکه نگاه کنه میگه: «خفه.»
بعد صورتشو میاره نزدیکتر، طوری که نوک بینیش تقریباً بهت میخوره.
«تو تهدید میکنی… یا قول میدی؟»
دستش از دیوار میاد پایین، میچسبه به کمرت، محکم. یه لحظه کوتاه میکشهت جلوتر، جوری که فاصله کامل از بین بره.
ضربان قلبش این بار آروم نیست.
«زیادی حرف میزنی… ولی هنوز نترسیدی.»
نگاهت میکنه، عمیق، جدیتر از قبل.
«حواست باشه با چی بازی میکنی… من وقتی چیزی رو بخوام… کامل میخوامش.»
و با اینکه هنوز مثل حصار دورتو گرفته، تو چشمهاش اون برق خطرناک دیگه فقط خشم نیست… یه جور وسواس تازه داره شکل میگیره.
- ۲۹۳
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط