{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:2


همون جعبه ای که شب تولدش بهش هدیه داده بود و قاعدتاً باید پلاک دروازه اون تو باشه از کشو بیرونش آورد ...

ناخودآگاه دوباره نفس عمیق و پردردی کشید . بازش کرد. بلکه برای دقایقی از دنیای حال به هم زن اطرافش فرار کنه ... نیاز داشت به اون دروازه و کهکشان فیروزه ای رنگ پشتش زل بزنه و تصور کنه تمام چیزایی که امروز فهمیده کابوس بودن .


نیاز داشت برای چند دقیقه افکار پریشون و قلب ترک خورده رو با تصورات بچگانه ی ،همیشگیش تسکین بده ... اما جعبه خالی بود ... چشمای کشیده و درشتش روی یه نقطه ی کور خیره موند .

پس هنوز پلاکی که هیزل بهش هدیه داده بود گردنشه ! ...

جونگ کوک کسی که سالها هم نشین سایه ها بود بدون اینکه کسی بفهمه داره چه دردیو تو خلوتش تحمل میکنه .
مردی که بیشتر از هیزل به اون پلاک و مفهومی که با خودش به یدک میکشید نیاز داشت.

با توجه به حقایق کشنده ای که امروز هیزل فهمیده بود، کاملا به جونگ کوک حق میداد که اون راه فرار کوچیک رو همه جا با خودش و دور گردنش حمل بکنه ...

دلتنگی برای گردن سوزاننده ی اون مرد همراه شد با یه سرگیجه ی مزاحم ... سمت راست سرشو به تشک تخت تکیه داد ...

عطر دلنشین و دست نیافتنی جئون توی بینیش پیچید و پلکاش سنگین شد جئون ... پناهگاه امنی که حتی اتاق خالیش هم بوی امنیت میداد ...

پناهگاهی که سالهای سال، خودش در معرض زوزه ی انواع و اقسام گلوله و ترکش این دنیای نامرد بود .

کم کم همه چی رو به محو شدن میرفت ... و روح منزجر دختر تو گرداب عمیق خواب غرق میشد .

خوابی پریشون تر از ذهن به هم ریخته و آشوبش ...

..‌‌..


صدای قدمای محکمی که به در اتاق نزدیک میشد از خواب بیدارش کرد ....

اون صدا برای روح هیزل دست کمی از صور اسرافیل برای مرده ها نداشت ...

ردش رو همه جا میتونست پیدا کنه ....
مثل یه برگ سرگردون پاییزی که با هر نسیمی یاد آغوش درختش میفته ... اون همین نزدیکیا بود ...

اطرافو نگاه کرد ... هوا تاریک شده بود ... از درد گردنش پیدا بود مدت زیادی رو تو همون حالت خوابش برده.

سر سنگینش رو از تشک تخت فاصله داد ... خیسی کلافه کننده ی عرق رو روی نقطه به نقطه ی بدنش حس میکرد ...

در اتاق باز شد و نور زرد رنگ سالن روی تن نحیفش که تو خودش جمع شده بود افتاد ...

جئون انگار که از دیدن هیزل توی اون اتاق تاریک اصلا جا نخورده مسلط مثل همیشه، لامپو روشن کرد و بهش نزدیک شد ...

هیزل چشماشو سمت بدن خودش چرخوند تا ببینه توی چه وضعیتی قرار داره

ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🪵

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۲)

My professor Chapter:2Part:3اما با دیدن جعبه ی کوچیک روی پاه...

My professor Chapter:2Part:1«نور... نقطه ی پایان جادهای ناشن...

خب خبسلامممامیدوارم حالتون خوب باشه.اومدم راجب تغییر کوچولوی...

my exp.35ا.ت تو اتاقش تنها بود، گوشی‌ش خاموش روی میز، احساسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط