{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲ (ناظر کل/دکتر جانگ/ گوانگژو)

پارت ۲ (ناظر کل/دکتر جانگ/ گوانگژو)
پنجره ی اتاق نیمه باز بود و صدای قطرات باران بی وقفه شنیده می‌شد، فضای مه آلود اتاق همراه با چیدمانی ترکیبی از بژ و خاکستری هارمونی خاصی به وجود آورده بود. گوانگژو، شب ها از روز ها هم بیدار تر بود، ژاکت گوچی سفید رنگش را پوشید و برای وقت گذرانی از هتل مجللی که درش اقامت داشت بیرون آمد. نگاهی به ساعت پروازش انداخت، فردا باید گوانگژو را به مقصد سئول ترک می‌کرد، هنوز چند ساعتی فرصت داشت برای همین اتاقش را تحویل داد و راهش را به سمت نزدیک ترین باری که میشناخت کج کرد. او بارها برای شرکت در کنفرانس‌ها و پروژه‌های تحقیقاتی به آنجا سفر کرده بود و در نتیجه شناخت نسبی از این شهر پرجنب‌وجوش پیدا کرده بود.
آسانسور در طبقه ی ۹۹ برج کانتون ایستاد، افراد زیادی برای گذراندن شبی رویایی همراه همسر، دوست و پارتنر هایشان به اینجا آمده بودند، صدای موسیقی در گوش‌های پسر همانند ضربه‌های ممتدِ چکش بود. سعی کرد روی صندلیِ چرمی بار تکیه بدهد. در حالی که به سختی آن مایع تلخ را از گلویش پایین می‌فرستاد، چند جوان حدوداً هجده نوزده ساله توجهش را جلب کردند که با افراد دیگر لاس می‌زدند و با مشروب خود را تا مرز خفگی میبردند. پوزخندی روی لبش نقش بست، سرش را با نا امیدی تکان داد، سعی کرد خاطره‌ای از دوران نوجوانی خود را به یاد بیاورد اما چیزی به ذهنش خطور نکرد.
این حقیقت که تمام سال‌های جوانی اش تباه شده بود غیرقابل انکار بود، تا جایی که به یاد می اورد همیشه برای برنده شدن جنگیده بود؛ برای رسیدن به بهترین‌ها، برای فراتر رفتن از محدودیت‌های خانواده اش. اما امشب میلِ همیشگی او به کنترل کردن شرایط زیر بارِ چند پیک سنگین فرو ریخته بود و احساسات بر سرش آوار شدند، نگاهی به اطراف انداخت. دکوراسیونِ مجللِ "Tianba Bar"، درخششِ طلا و شیشه‌های کریستالی و سنگ های گران قیمت، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه می‌خواست و برایش تلاش کرده بود؛ اما چرا حالا همه چیز پوچ و غریبه به نظر می‌رسید؟
نگاهش به کتب تزیینی گوشه ی سالن افتاد؛ فلسفه، تاریخ و ادبیات که در برابر فشار کتب درسی و پزشکی همیشه پناهگاهش بودن، حالا در میانه‌ی تاریِ دیدش شبیه به کلمات بی‌معنای اشعار کزایی اینترنتی بودند.
لیوانِ خالیش را با دست هایی که کمی می‌لرزید، به سمت پیشخوان هل داد. در حالی که سعی می‌کرد از تاریِ دیدش فرار کند، چشمانش به نقطه‌ای خیره شد.
دو صندلی آن طرف تر مردی چند دقیقه ای میشد که انجا نشسته بود؛ مثل یک نقطه سیاه در میانه‌ی ان همه نور، آرام و بی‌صدا بود. کت شلوار، کروات، پیراهن، ساعت، سیگار… همه و همه مشکی رنگ، تنها چیزی که مشکی نبود رنگ دود سیگار لای انگشتانش بود که گویا اگر قادر بود آن راهم به سیاهی محکوم می‌کرد. چهره‌ای بی‌تفاوت داشت و نگاهی که انگار از دنیای دیگری می امد.
هوسوک در حالی که برای بلند شدن تلاش می‌کرد پاهایش برخلافِ اراده‌یِ قاطعِ او، فرمان نمی‌بردند و به سمتِ آن مردِ آرام متمایل شد و تعادلش را از دست داد.
آن مرد سیه پوش که تا آن لحظه در حالِ تماشایِ رقصِ قطراتِ باران روی شیشه‌ و چراغ های برج ها که حالا در مه فرو رفته بودند بود، با واکنشِ سریعِ یک خلبان دستش را جلو آورد تا از سقوطِ آن پسر غریبه جلوگیری کند. هوسوک با تمامِ آن ظاهرِ مرتب و مرفه، حالا مثل ستاره‌ای بود که از مدار خارج شده باشد.
دستِ مرد سرد بود، آنقدر سرد که از روی لباس هم احساس میشد اما آن دست های یخ زده محکم بازویِ هوسوک را گرفت. پسر در حالی که سرش را کمی بالا آورد تا نگاهش را با مرد غریبه تلاقی دهد، لبخندی لرزان زد. چشمانش، که همیشه با دقتِ یک جراح به همه چیز می‌نگریست، حالا فقط در جستجویِ یک باند برای فرود بود.
مرد نیز با نگاه نافذ یک خلبان به جزئیات چهره او مینگریست، پوستی برنزه، چشم های آسیایی، موهای مشکی…با باز شدن پلک‌های پسر، دیده هایشان گره خورد و نفسش حبس شد.
“متاسف..مم” هوسوک با صدای آرامی گفت و دوباره دیدش تار شد.
تا به حال معصومیتِ چشمی انقدر او را تحت تأثیر قرار نداده بود؛ آن تیله‌های شفاف و قهوه‌ای رنگ…
زیر لب زمزمه کرد: “چقدر معصوم..”
نگاهش را از پسر گرفت و به جمعیتِ شلوغِ بار که هر یک به صحبت، رقص و نوشیدن مشغول بودند دوخت.
“حالتون خوبه؟”
پسر در آغوش مرد بیهوش شده بود و تنفس نا منظمی داشت.
می‌دانست که اگر او را اینجا رها کند، هیچ کس قرار نیست با دیدن حالتش کمک کند و قطعا شکار افراد این جمع خواهد شد، او که تمامِ زندگی‌اش را برای ساختنِ یک حصار از سکوت در گوانگژو ساخته بود، حالا با پسری روبرو شده بود که خود، تجسمِ تمامِ هیاهویی بود که سیه پوش از آن فرار می‌کرد و امشب برای اولین بار حصارش در طبقه ۹۹ برج کانتون میانِ نظم و آشوب از هم گسیخت.
دیدگاه ها (۰)

Final Approach (مقدمه)آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظه‌ا...

دزیره یک چیز دیگه بود...~~~#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک

Final Approach;آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظه‌ای نفس‌گ...

Final ApproachPart 1[به معنای آخرین رقص هواپیما با جاذبه است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط