Final Approach
Final Approach
Part 1
[به معنای آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظهای نفسگیر که خلبان، با دقت نبض زمین را میگیرد تا نرمترین قدم را بر باند فرودگاه بنشاند.]
پنجره ی اتاق نیمه باز بود و صدای قطرات باران بی وقفه شنیده میشد، فضای مه آلود اتاق همراه با چیدمانی ترکیبی از بژ وخاکستری هارمونی خاصی به وجود آورده بود. گوانگژو، شب ها از روز ها هم بیدار تر بود، ژاکت گوچی سفید رنگش را پوشید و برای وقت گذرانی از هتل مجللی که درش اقامت داشت بیرون آمد. نگاهی به ساعت پروازش انداخت، فردا باید گوانگژو را به مقصد سئول ترک میکرد، هنوز چند ساعتی فرصت داشت برای همین اتاقش را تحویل داد و راهش را به سمت نزدیک ترین باری که میشناخت کج کرد. او بارها برای شرکت در کنفرانسها و پروژههای تحقیقاتی به آنجا سفر کرده بود و در نتیجه شناخت نسبی از این شهر پرجنبوجوش پیدا کرده بود. آسانسور در طبقه ی ۹۹ برج کانتون ایستاد، افراد زیادی برای گذراندن شبی رویایی همراه همسر، دوست و پارتنر هایشان به اینجا آمده بودند، صدای موسیقی در گوشهای پسر همانند ضربههای ممتدِ چکش بود. سعی کرد روی صندلیِ چرمی بار تکیه بدهد. در حالی که به سختی آن مایع تلخ را از گلویش پایین میفرستاد، چند جوان حدوداً هجده نوزده ساله توجهش را جلب کردند که با افراد دیگر لاس میزدند و بامشروب خود را تا مرز خفگی میبردند. پوزخندی روی لبش نقش بست، سرش را به نشانه نا امیدی تکان داد، سعی کرد خاطرهای از دوران نوجوانی خود را به یاد بیاورد اما چیزی به ذهنش خطور نکرد.
این حقیقت که تمام سالهای جوانی اش تباه شده بود غیرقابل انکار بود، تا جایی که به یاد می اورد همیشه برای برنده شدن جنگیده بود؛ برای رسیدن به بهترینها، برای فراتر رفتن از محدودیتهای خانواده اش. اما امشب میلِ همیشگی او به کنترل کردن شرایط زیر بارِ چند پیک سنگین فرو ریخته بود و احساسات بر سرش آوار شدند، نگاهی به اطراف انداخت. دکوراسیونِ مجللِ "Tianba Bar"، درخششِ طلا و شیشههای کریستالی و سنگ های گران قیمت، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه میخواست و برایش تلاش کرده بود؛ اماچرا حالا همه چیز پوچ و غریبه به نظر میرسید؟
نگاهش به کتب تزیینی گوشه ی سالن افتاد؛ فلسفه، تاریخ و ادبیات که در برابر فشار کتب درسی و پزشکی همیشه پناهگاهش بودن، حالا در میانهی تاریِ دیدش شبیه به کلمات بیمعنای اشعار کزایی اینترنتی بودند.
لیوانِ خالیش را با دست هایی که کمی میلرزید، به سمت پیشخوان هل داد. در حالی که سعی میکرد از تاریِ دیدش فرار کند، چشمانش به نقطهای خیره شد. دو صندلی آن طرف تر مردی چند دقیقه ای میشد که انجا نشسته بود؛ مثل یک نقطه سیاه در میانهی ان همه نور، آرام و بیصدا بود. کت شلوار، کروات، پیراهن، ساعت، سیگار… همه و همه مشکی رنگ، تنها چیزی که مشکی نبود رنگ دود سیگار لای انگشتانش بود که گویا اگر قادر بود آن راهم به سیاهی محکوم میکرد. چهرهای بیتفاوت داشت و نگاهی که انگار از دنیای دیگری می امد.
#فیکشن #بی_تی_اس
Part 1
[به معنای آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظهای نفسگیر که خلبان، با دقت نبض زمین را میگیرد تا نرمترین قدم را بر باند فرودگاه بنشاند.]
پنجره ی اتاق نیمه باز بود و صدای قطرات باران بی وقفه شنیده میشد، فضای مه آلود اتاق همراه با چیدمانی ترکیبی از بژ وخاکستری هارمونی خاصی به وجود آورده بود. گوانگژو، شب ها از روز ها هم بیدار تر بود، ژاکت گوچی سفید رنگش را پوشید و برای وقت گذرانی از هتل مجللی که درش اقامت داشت بیرون آمد. نگاهی به ساعت پروازش انداخت، فردا باید گوانگژو را به مقصد سئول ترک میکرد، هنوز چند ساعتی فرصت داشت برای همین اتاقش را تحویل داد و راهش را به سمت نزدیک ترین باری که میشناخت کج کرد. او بارها برای شرکت در کنفرانسها و پروژههای تحقیقاتی به آنجا سفر کرده بود و در نتیجه شناخت نسبی از این شهر پرجنبوجوش پیدا کرده بود. آسانسور در طبقه ی ۹۹ برج کانتون ایستاد، افراد زیادی برای گذراندن شبی رویایی همراه همسر، دوست و پارتنر هایشان به اینجا آمده بودند، صدای موسیقی در گوشهای پسر همانند ضربههای ممتدِ چکش بود. سعی کرد روی صندلیِ چرمی بار تکیه بدهد. در حالی که به سختی آن مایع تلخ را از گلویش پایین میفرستاد، چند جوان حدوداً هجده نوزده ساله توجهش را جلب کردند که با افراد دیگر لاس میزدند و بامشروب خود را تا مرز خفگی میبردند. پوزخندی روی لبش نقش بست، سرش را به نشانه نا امیدی تکان داد، سعی کرد خاطرهای از دوران نوجوانی خود را به یاد بیاورد اما چیزی به ذهنش خطور نکرد.
این حقیقت که تمام سالهای جوانی اش تباه شده بود غیرقابل انکار بود، تا جایی که به یاد می اورد همیشه برای برنده شدن جنگیده بود؛ برای رسیدن به بهترینها، برای فراتر رفتن از محدودیتهای خانواده اش. اما امشب میلِ همیشگی او به کنترل کردن شرایط زیر بارِ چند پیک سنگین فرو ریخته بود و احساسات بر سرش آوار شدند، نگاهی به اطراف انداخت. دکوراسیونِ مجللِ "Tianba Bar"، درخششِ طلا و شیشههای کریستالی و سنگ های گران قیمت، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه میخواست و برایش تلاش کرده بود؛ اماچرا حالا همه چیز پوچ و غریبه به نظر میرسید؟
نگاهش به کتب تزیینی گوشه ی سالن افتاد؛ فلسفه، تاریخ و ادبیات که در برابر فشار کتب درسی و پزشکی همیشه پناهگاهش بودن، حالا در میانهی تاریِ دیدش شبیه به کلمات بیمعنای اشعار کزایی اینترنتی بودند.
لیوانِ خالیش را با دست هایی که کمی میلرزید، به سمت پیشخوان هل داد. در حالی که سعی میکرد از تاریِ دیدش فرار کند، چشمانش به نقطهای خیره شد. دو صندلی آن طرف تر مردی چند دقیقه ای میشد که انجا نشسته بود؛ مثل یک نقطه سیاه در میانهی ان همه نور، آرام و بیصدا بود. کت شلوار، کروات، پیراهن، ساعت، سیگار… همه و همه مشکی رنگ، تنها چیزی که مشکی نبود رنگ دود سیگار لای انگشتانش بود که گویا اگر قادر بود آن راهم به سیاهی محکوم میکرد. چهرهای بیتفاوت داشت و نگاهی که انگار از دنیای دیگری می امد.
#فیکشن #بی_تی_اس
- ۹۴۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط