تکپارتی ازدواج اجباری
تکپارتی ... ازدواج اجباری
* ویو ات *
یکسالی میشه با بزرگترین مافیای سئول ازدواج کردم اونم اجباری ولی کم کم دارم یه حسایی بهش پیدا میکنم ولش کن مهم نیست امروز یه مهمونی بزرگ دعوتیم و اون به من هشدار داده بود که به اون وو نزدیک نشم اون وو پسر داییشه ...
خب الان ساعت ۴ و من باید ۶ اماده باشم
پس یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم موهام رو خشک کردم یه ارایش لایت کردم
و یه لباس مشکی که پشتش چیزی نداشت رو پوشیدم ...
* ویو کوک *
تقریبا یک سال با ات ازدواج کردم من اونو دوست دارم و به خودم قول دادم تا وقتی اونو مال خودم نکردم لمسش نکنم
امروز مهمونی داشتیم و اون یه لباس نسبتا باز پوشیده بود ولی زیاد اهمیت ندادم یه رژ نود زده بود که بیشتر منو تحریک میکرد تا لبای پفکیش رو مزه کنم ...
ولی خودمو کنترل کردم
تو مهمونی ...
اون پسره اون وو خیلی بهم نزدیک میشد منم رفتم پیش کوک تا بهش بگم اما دیدم یه دختر داره بهش میچسبه از حسودی داشتم کور میشدم که کوک فهمید میخواستم برم پیشش که یکی دستمو گرفت و منو برای رقص برد برای ابرو ریزی باهاش رقصیدم اما اون بهم نزدیک میشد منم کوک رو صدا زدم
ات : عشقم بیا باهم برقصیم
کوک : باشه عشقم
باهم رقصیدیم ولی کوک داشت از عصبانیت میپکید ...
بعد از مهمونی با سرعت داشت رانندگی میکرد و دستش رو رون پام بود
رفتیم خونه که من اومدم حرف بزنم
کوک : هیچ بهونه ای قبول نمیکنم من بهت گفته بودم که بهش نزدیک نشو و تو با حسودیت بهم فهموندی دوستم داری منم دوست دارم اما تنبیهت سر جاشه
و منو براید بغل کرد و برد رو تخت
و از لبام شروع کرد و لباسام رو در اورد
و لباسای خودشم در اورد بالای ۱۰ راند رفتیم
و صبح وقتی از خواب بیدار شدم دلم به شدتتت درد میکرد ولی قیافه کیوت کوک رو که میدیدم حالم بهتر میشد خواب بود منم چون وقتی بیدار بود خجالت میکشیدم انجامش بدم گفتم
هی اقای کیوت خان و ددی بد با اینکه دلم درد میکنه بوس و بوسه ای رو لبش گذاشت
کوک : من بیدار بودم به خاطر همین گفتم فقط همین بوس ولی خوشم اومد بهم گفتی ددی همیشه بگو
شبم منتظرم باش
ات : دیگه چرااااا ؟؟
کوک : چون وقتی بیدارم بوسم نمیکنی
ات کوک رو از لپ بوسید
ات: خوب شد؟
کوک: نه من از اون لبای پفکی میخوام
ات : با خجالت رفت و لب کوک رو بوسید و کوو همراهی کرد ....
و تا کمتر از ۶ ماه دیگه ات یه پسر بدنیا میاره
کوک :هیییی قرار نبود اینو بگی
ویو ددی
خاب حالا که گفتم
امروز ۴ تا پارت براتون رمان گذاشتم به خاطر همین عاشقان حسود رو نزاشتم
داریم به اخراش نزدیک میشیم و یه فیک درخواستی بنویسم و بریم برای رمان مافیایی
هاهاها ....
باییییی😘😘🐹🦋🎀
* ویو ات *
یکسالی میشه با بزرگترین مافیای سئول ازدواج کردم اونم اجباری ولی کم کم دارم یه حسایی بهش پیدا میکنم ولش کن مهم نیست امروز یه مهمونی بزرگ دعوتیم و اون به من هشدار داده بود که به اون وو نزدیک نشم اون وو پسر داییشه ...
خب الان ساعت ۴ و من باید ۶ اماده باشم
پس یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم موهام رو خشک کردم یه ارایش لایت کردم
و یه لباس مشکی که پشتش چیزی نداشت رو پوشیدم ...
* ویو کوک *
تقریبا یک سال با ات ازدواج کردم من اونو دوست دارم و به خودم قول دادم تا وقتی اونو مال خودم نکردم لمسش نکنم
امروز مهمونی داشتیم و اون یه لباس نسبتا باز پوشیده بود ولی زیاد اهمیت ندادم یه رژ نود زده بود که بیشتر منو تحریک میکرد تا لبای پفکیش رو مزه کنم ...
ولی خودمو کنترل کردم
تو مهمونی ...
اون پسره اون وو خیلی بهم نزدیک میشد منم رفتم پیش کوک تا بهش بگم اما دیدم یه دختر داره بهش میچسبه از حسودی داشتم کور میشدم که کوک فهمید میخواستم برم پیشش که یکی دستمو گرفت و منو برای رقص برد برای ابرو ریزی باهاش رقصیدم اما اون بهم نزدیک میشد منم کوک رو صدا زدم
ات : عشقم بیا باهم برقصیم
کوک : باشه عشقم
باهم رقصیدیم ولی کوک داشت از عصبانیت میپکید ...
بعد از مهمونی با سرعت داشت رانندگی میکرد و دستش رو رون پام بود
رفتیم خونه که من اومدم حرف بزنم
کوک : هیچ بهونه ای قبول نمیکنم من بهت گفته بودم که بهش نزدیک نشو و تو با حسودیت بهم فهموندی دوستم داری منم دوست دارم اما تنبیهت سر جاشه
و منو براید بغل کرد و برد رو تخت
و از لبام شروع کرد و لباسام رو در اورد
و لباسای خودشم در اورد بالای ۱۰ راند رفتیم
و صبح وقتی از خواب بیدار شدم دلم به شدتتت درد میکرد ولی قیافه کیوت کوک رو که میدیدم حالم بهتر میشد خواب بود منم چون وقتی بیدار بود خجالت میکشیدم انجامش بدم گفتم
هی اقای کیوت خان و ددی بد با اینکه دلم درد میکنه بوس و بوسه ای رو لبش گذاشت
کوک : من بیدار بودم به خاطر همین گفتم فقط همین بوس ولی خوشم اومد بهم گفتی ددی همیشه بگو
شبم منتظرم باش
ات : دیگه چرااااا ؟؟
کوک : چون وقتی بیدارم بوسم نمیکنی
ات کوک رو از لپ بوسید
ات: خوب شد؟
کوک: نه من از اون لبای پفکی میخوام
ات : با خجالت رفت و لب کوک رو بوسید و کوو همراهی کرد ....
و تا کمتر از ۶ ماه دیگه ات یه پسر بدنیا میاره
کوک :هیییی قرار نبود اینو بگی
ویو ددی
خاب حالا که گفتم
امروز ۴ تا پارت براتون رمان گذاشتم به خاطر همین عاشقان حسود رو نزاشتم
داریم به اخراش نزدیک میشیم و یه فیک درخواستی بنویسم و بریم برای رمان مافیایی
هاهاها ....
باییییی😘😘🐹🦋🎀
- ۴۳
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط