{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر چقدر از زیبایی این شعر بگم، کم گفتم.

هر چقدر از زیبایی این شعر بگم، کم گفتم.

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم


همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس؛
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند،
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم


همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن،
از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم


شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم


تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم


شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد؛
من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم


به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبرخود نگذار، می ترسم


دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم


هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم،
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم

دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم
من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
 

جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
 
اللهم عجل لولیک الفرج
دیدگاه ها (۱۱)

سروده ای ازمرحوم نسیم شمال که بااوضاع کنونی وبه اصطلاح یکه ت...

خاطرات طنز دفاع مقدس:کرمانشاه بودیم طلبه های جوان آمده بودند...

اینم به عشق مشتیا! رهبرا!بدخواه تو کیست تاکه درارم پدرش ر...

ماجرای عجيب زعفر جنی و کربلادر هنگامی که واقعه جان سوز کربلا...

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁹ صدای شلیک گلوله هنوز در باغ عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط