{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴
بعد سرم رو بالا آوردم.
دختری مقابلم ایستاده بود.
یکی از محافظ‌ها با عصبانیت جلو اومد.
محافظ: حواست کجاست؟!
دختر نگاهی به کت خیس‌شده‌م انداخت.
+ اوه... ببخشید.
محافظ اخمی کرد.
محافظ: می‌دونی داری با کی حرف می‌زنی؟!
ابروش رو بالا انداخت.
+ نه... هنوز فرصت معرفی پیش نیومده.
چند نفر از مهمون‌ها زیر لب خندیدن.
محافظ خواست دوباره حرف بزنه که با یه حرکت دست ساکتش کردم.
چند قدم به دختر نزدیک شدم.
_ کت منو خراب کردی.
نگاهی به کتم انداخت.
سرش رو یه طرف کج کرد.
+ خب... آره، این قسمت رو خودم هم متوجه شدم.
بورام آروم بازوش رو کشید.
بورام: ات...
بی‌توجه بهش ادامه داد.
+ ولی خب... می‌تونست بدترم بشه.
یه ابرو بالا انداختم.
_ مثلاً؟
کاملاً جدی جواب داد:
+ مثلاً لیوان شیشه‌ای می‌خورد توی سرتون!
...
چند نفر از مهمون‌ها خنده‌شون گرفت.
حتی یکی از محافظ‌ها سریع سرش رو پایین انداخت تا نخنده.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
برای اولین بار...
گوشه‌ی لبم، خیلی نامحسوس، بالا رفت.
این دختر... با بقیه فرق داشت
* ات!
با شنیدن صداش، دختر بدون اینکه چیزی بگه، به سمت مرد برگشت.
نگاهم هم همراهش چرخید...
و همون لحظه، مردمک چشمام برای چند ثانیه ثابت موند.
ویکتور...
پوزخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
پس...
دختری که چند دقیقه پیش جلوی من ایستاده بود...
دختر ویکتور بود.
چه اتفاق جالبی...
ویکتور چند قدم جلو اومد.
نگاهی به کت خیس‌شده‌م انداخت و بعد به دخترش.
چیزی توی نگاهش بود...
نگرانی.
نگاهم رو ازش برنداشتم.
_ مشتاق دیدار... آقای پارک.
ویکتور با همون لبخند ساختگیش جواب داد:
* همچنین... آقای جئون.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بین اون سکوت، انگار سال‌ها دشمنی رد و بدل شد.
ویکتور بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره، رو به دخترش گفت:
* ات، بریم داخل.
دختر فقط شونه‌ای بالا انداخت.
+ باشه بابا.
قبل از رفتن...
یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
و بعد، همراه پدرش وارد عمارت شد.
...
سه‌اون آروم کنارم ایستاد.
سه‌اون: ارباب... همون دختره...
نگاهم هنوز به درِ عمارت بود.
_ می‌دونم.
سه‌اون: دستور می‌دین؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_ نه...
_ بازی تازه شروع شده
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³به محض اینکه از ماشین پیاده شدم، ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²ویو جونگ‌کوک = ویو صبحنور آفتاب م...

چند پارتی (قلب یخی و دختر آفتاب )معرفی ات: دختر ۱۹ ساله، پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط