{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³
به محض اینکه از ماشین پیاده شدم، برای چند ثانیه همون‌جا خشکم زد
عمارت با نورهای طلایی و لوسترهای عظیمش می‌درخشید.
ماشین‌های لوکس یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدن و مهمون‌ها با لباس‌های رسمی ازشون پیاده می‌شدن.
بی‌اختیار زیر لب زمزمه کردم:
+ وای... اینجا از چیزی که فکر می‌کردم هم بزرگ‌تره.
بابا با لبخند نگاهم کرد.
*این فقط یه مهمونی معمولی نیست، ات. تقریباً تمام رئیس‌های باندهای مافیا امشب اینجا حضور دارن.
سرم رو به نشونه‌ی فهمیدن تکون دادم و همراه بابا وارد عمارت شدیم.
با ورودمون، نگاه خیلی از مهمون‌ها برای لحظه‌ای به سمتمون چرخید.
راستش... کمی معذب شده بودم.
آروم به بابا نزدیک شدم.
+ بابا... بورام هنوز نیومده؟
*باید تا چند دقیقه‌ی دیگه برسه.
با شنیدن حرفش، نفس راحتی کشیدم.
چشمم بین جمعیت دنبال بورام می‌گشت که...
همون لحظه چشمم به بورام افتاد که از اون طرف سالن با ذوق برام دست تکون می‌داد.
با خنده به سمتش رفتم.
تا رسیدم، محکم بغلم کرد.
+ بورام... خفه شدمممم!
بورام با خنده ولم کرد.
بورام: دلم برات تنگ شده بود، خب!
چند دقیقه‌ای کنار هم ایستادیم و درباره‌ی هر چیزی که به ذهنمون می‌رسید حرف زدیم.
اما بعد از حدود نیم ساعت...
دیگه واقعاً حوصله‌م سر رفته بود.
با کلافگی نفس بلندی کشیدم.
+ اووف... حوصله‌م سر رفت.
بورام چشم‌هاش رو چرخوند.
بورام: بابا اینا چرا انقدر خشکن؟ انگار اومدن جلسه‌ی کاری، نه مهمونی!
بی‌اختیار خندیدم.
+ بیا یه دوری بزنیم.
بورام: آره، بریم.
بعد از اینکه از باباهامون اجازه گرفتیم، از سالن بیرون اومدیم و به سمت حیاط پشتی رفتیم.
اونجا خیلی خلوت‌تر از داخل عمارت بود.
کنار یکی از میزها ایستادیم.
چند لحظه بعد، گارسون به سمتمون اومد و دو لیوان آبمیوه روی میز گذاشت.
همچنان غرق حرف زدن بودیم که ناگهان صدای کسی از داخل عمارت بلند شد.
هنری: از حضور همه‌ی مهمان‌های محترم سپاسگزاریم. امیدواریم امشب، شب خاطره‌انگیزی برای همه‌ی شما باشه...
بورام کنجکاوانه به سمت عمارت نگاه کرد.
بورام: فکر کنم مراسم داره شروع میشه.
لیوان آبمیوه‌م رو برداشتم.
+ بریم ببینیم چه خبره.
همراه بورام به سمت عمارت راه افتادیم.
همین که خواستم از درِ حیاط وارد سالن بشم...
ناگهان یکی محکم به شونه‌م خورد.
+ وای...!
تعادلم به هم خورد.
لیوان از دستم رها شد و تمام آبمیوه روی کت‌وشلوار مشکی مردی که مقابلم ایستاده بود، ریخت.
برای چند ثانیه همه‌چیز توی سکوت فرو رفت...

ویو: جونگ‌کوک
بعد از حدود نیم ساعت، به عمارت رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم.
همین که وارد حیاط شدم، سه‌اون آروم کنارم اومد.
سه‌اون: ارباب...
_بگو.
سه‌اون: خبر قطعی رسید... ویکتور هم امشب توی مهمونیه.
چند لحظه سکوت کردم.
_ویکتور...
لبخند سردی روی لبم نشست.
_بالاخره بعد از این همه مدت...
سه‌اون گفت:
سه‌اون: دستور می‌دین افراد آماده باشن؟
_نه... فعلاً فقط مراقب باشید.
بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنم، به سمت عمارت راه افتادم.
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که ناگهان...
کت و پیراهنم خیس شد به بدنم چسبید
نگاهم آروم پایین اومد.
آبمیوه...
بعد سرم رو بالا آوردم که ...

⚘️پارت ۴ رو نوشتم
اگه حمایت ها زیاد باشه همین امروز پارت ۴ رو میزارم😽
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴بعد سرم رو بالا آوردم.دختری مقابل...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵ویو: اتبابا با یه نگاه معنی‌دار ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²ویو جونگ‌کوک = ویو صبحنور آفتاب م...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹ویو: اتصدای زنگ ساعت، برای چندمین...

مهمونی پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط