#parte 12
رسیده بودیم ب ی خیابون ک خلوت بود
چقد این خلوت بودن آشنا بود !
-یادت میاد!-
من بهت اینجا اعتراف کردم
بهم خندیدی
سرم گیج رفت انگار همونروز تکرار شد
و همونطور سیاهی مطلق
●●●●
-چشماتو باز کردی !
-آیدین من چرا اینجام
دیگ اون گیجی اونروزو نداشتم همه چی یادم اومده بود و همین عجیب بود
-ی شک ب مغزت وارد شده ک باعث شده اون شک از سرت برع و یادت میاد دیگ همه چی یادت میاد عزیزم خرع منننن
-من همچی یادم میاد آیدین هوراااااا!-+بهش فرصت هیچ صحبتیو ندادم و پریدم تو بغلش انگار حول بود ولی بعدش دستشو دور کمرم. حلقه کرد و منو تو آغوشش گرف
بنظرم بهترین حس دنیا بود)؟!
از شونه هام گرفت و منو از خودش جدا کرد زل زد تو چشمام
صورتش انقد بهم نزدیک بود ک پیشونیم ب پیشونیش برخورد میکرد
انکار قصدشو فهمیده بودم نگاه خیرش روی لبام بود بهم نزدیک شد و همون دقیقه ....
عرفان وارد شد
-اخ آخ ببخشید من مزاحم شدم
دستپاچه از آیدین جدا شدم و رو تخت دراز کشیدم
آیدین-آرع ب حسابت میرسم کره خر
-داداش خوبمن چیکار کنم عع اصن شما چرا بابت رابطتون ب ما شیرینی نمیدید هاا
-خوب حالا الان بدهکارم شدیم
با صدایی ک از ته چاه در میومد گفتم
باشع بچه ها بس کنید
-باشع باشع شما آروم باش الان آب میشی از خجالت
این جمله عرفان همانا خوردن دمپایی بیمارستان تو کلش همانا
همونطور ک دستش رو سرش بود
رو کرد ب آیدین
-داداش تو اوله رابطس زدی کله مارو ناقص کردی خدا روز عروسیتو ب خیر بگذرونه ما جانباز نشیم فقط!
و هردو زدن زیر خنده
خواستم بلند شم ک سوزش چیزیو تو دستم حس کردم
با صدای آخ ام بچه ها توجهشون بهم جلب شد
و آیدین سریع اومد جلو
-ببینش تروخدا با خودت چیکار کردی عسل عع
-عسل خری عزیزم حواست نیس کجایی همینجوری دارع بلند میشع
-باشع پسرا الان من دستم میسوزه ی غلطی بکنید دیگ
-دستت درد نکنه حالا ما غلط کنیم دیگ
-باشع آقا آیدین شما غلط نکن شما کارهاتو شکوفا کن اه
آخ دستم میسوزه
-خیلیه خب وایسا دارع ازت خون میرع
و دکمه کمک پرستارو زدیم ک پرستار اومد دستمو با پد الکلی پاک کرد و سرمو از دستم گشید ک خداروشکر دیگ گفتن لازم نیس بیشتر ازاین تو دستم بمونه و مرخصم
از اینکه حافظمو ب دست آوردم بهترین حس دنیارو داشتم
انگار که مهسا و عرفان حسابی باهم اوکی شده بودن و عرفان با مهسا قرار داشت و قرار شد منم با آیدین برم
-سوارشو دیگ ب چی فک میکنی بانو
-حواسم نبود
سوار شدم و با ذوق دستامو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم
-آیدییییییین .
-زهر مار چته عزیزم آروم مغزم سوت کشید
-بی توجه ب حرفش دوباره داد زدم
-هورا هوراااااااآیدین خرع آقا شرک حالا ک ما خرت شدیم نمیخوای بریم ی دوری باهم بزنم آقاییییی
-حتما بانو شما امر بفرما فقط جان جدت دیگ
نگو آقایی بدم میاد از این کلمه
(کلا از این هندی بازیا نداریم تو رمان خاکی باشید😁)
-باش بابا اومدم محبت کنم بهت
چقد این خلوت بودن آشنا بود !
-یادت میاد!-
من بهت اینجا اعتراف کردم
بهم خندیدی
سرم گیج رفت انگار همونروز تکرار شد
و همونطور سیاهی مطلق
●●●●
-چشماتو باز کردی !
-آیدین من چرا اینجام
دیگ اون گیجی اونروزو نداشتم همه چی یادم اومده بود و همین عجیب بود
-ی شک ب مغزت وارد شده ک باعث شده اون شک از سرت برع و یادت میاد دیگ همه چی یادت میاد عزیزم خرع منننن
-من همچی یادم میاد آیدین هوراااااا!-+بهش فرصت هیچ صحبتیو ندادم و پریدم تو بغلش انگار حول بود ولی بعدش دستشو دور کمرم. حلقه کرد و منو تو آغوشش گرف
بنظرم بهترین حس دنیا بود)؟!
از شونه هام گرفت و منو از خودش جدا کرد زل زد تو چشمام
صورتش انقد بهم نزدیک بود ک پیشونیم ب پیشونیش برخورد میکرد
انکار قصدشو فهمیده بودم نگاه خیرش روی لبام بود بهم نزدیک شد و همون دقیقه ....
عرفان وارد شد
-اخ آخ ببخشید من مزاحم شدم
دستپاچه از آیدین جدا شدم و رو تخت دراز کشیدم
آیدین-آرع ب حسابت میرسم کره خر
-داداش خوبمن چیکار کنم عع اصن شما چرا بابت رابطتون ب ما شیرینی نمیدید هاا
-خوب حالا الان بدهکارم شدیم
با صدایی ک از ته چاه در میومد گفتم
باشع بچه ها بس کنید
-باشع باشع شما آروم باش الان آب میشی از خجالت
این جمله عرفان همانا خوردن دمپایی بیمارستان تو کلش همانا
همونطور ک دستش رو سرش بود
رو کرد ب آیدین
-داداش تو اوله رابطس زدی کله مارو ناقص کردی خدا روز عروسیتو ب خیر بگذرونه ما جانباز نشیم فقط!
و هردو زدن زیر خنده
خواستم بلند شم ک سوزش چیزیو تو دستم حس کردم
با صدای آخ ام بچه ها توجهشون بهم جلب شد
و آیدین سریع اومد جلو
-ببینش تروخدا با خودت چیکار کردی عسل عع
-عسل خری عزیزم حواست نیس کجایی همینجوری دارع بلند میشع
-باشع پسرا الان من دستم میسوزه ی غلطی بکنید دیگ
-دستت درد نکنه حالا ما غلط کنیم دیگ
-باشع آقا آیدین شما غلط نکن شما کارهاتو شکوفا کن اه
آخ دستم میسوزه
-خیلیه خب وایسا دارع ازت خون میرع
و دکمه کمک پرستارو زدیم ک پرستار اومد دستمو با پد الکلی پاک کرد و سرمو از دستم گشید ک خداروشکر دیگ گفتن لازم نیس بیشتر ازاین تو دستم بمونه و مرخصم
از اینکه حافظمو ب دست آوردم بهترین حس دنیارو داشتم
انگار که مهسا و عرفان حسابی باهم اوکی شده بودن و عرفان با مهسا قرار داشت و قرار شد منم با آیدین برم
-سوارشو دیگ ب چی فک میکنی بانو
-حواسم نبود
سوار شدم و با ذوق دستامو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم
-آیدییییییین .
-زهر مار چته عزیزم آروم مغزم سوت کشید
-بی توجه ب حرفش دوباره داد زدم
-هورا هوراااااااآیدین خرع آقا شرک حالا ک ما خرت شدیم نمیخوای بریم ی دوری باهم بزنم آقاییییی
-حتما بانو شما امر بفرما فقط جان جدت دیگ
نگو آقایی بدم میاد از این کلمه
(کلا از این هندی بازیا نداریم تو رمان خاکی باشید😁)
-باش بابا اومدم محبت کنم بهت
- ۲۰.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط