{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی تنها.....

مردی تنها.....
با یک من بغض.....
در حالی که نفرت از چشمانش شره میکرد....
به عکس های معشوقه خود خیره شده بود.....
با هر تنفس قطره اشکی از گوشه ی چشمانش،آرام فرود می امد....
با خود می گفت:
دلم گرفته....
یا شاید هم دلتنگ آن بوی زنانه اش هستم ...
ساعت ها گذشت.....
صبورانه....
سیگار را با سیگار روشن میکرد.....
و باز تکرار دلدادگی....
هی نگاه و هی نگاه.....
در اخر خود را قانع کرد و گفت...
شاید تنها بودن طبیعت من است....
دیدگاه ها (۷)

سخت است زندگی تو را به جایی برساند که آرزوی مرگ کنی...که از ...

قصه از اونجایی شروع شد که وقتی قلبمون شکست لبامونو با سکوت ...

فیلترمان کنید ...نسلِ ما چیزی برایِ از دست دادن ندارد ...با ...

باید خداحافظی کرد!از همه آنهایی که دوست داشتنِ بی‌ شائبه را ...

عصر کمرنگی می‌تازد ، با باد وحشی شبانه ای که از حالا شروع شد...

𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز" part: ¹⁵"جیمین با دهنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط