{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی تنها.....

مردی تنها.....
با یک من بغض.....
در حالی که نفرت از چشمانش شره میکرد....
به عکس های معشوقه خود خیره شده بود.....
با هر تنفس قطره اشکی از گوشه ی چشمانش،آرام فرود می امد....
با خود می گفت:
دلم گرفته....
یا شاید هم دلتنگ آن بوی زنانه اش هستم ...
ساعت ها گذشت.....
صبورانه....
سیگار را با سیگار روشن میکرد.....
و باز تکرار دلدادگی....
هی نگاه و هی نگاه.....
در اخر خود را قانع کرد و گفت...
شاید تنها بودن طبیعت من است....
دیدگاه ها (۷)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

ادامه¹ + واقعاً که! آدمو می‌دزدین، بعد حتی حاضر نیستین پول ش...

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۵: پژواکِ سکوت در هزار کیلومترید...

007-پنهان در مه - پارت ۸۱

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

34pلارا در حالی که قلبش مثل طبل در سینه می‌کوبید، با لکنت گف...

#Escape_from_death_April29 #admin_yoki #part6☆ویو:نویسنده☆او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط