p1
p1
پاهامو توی شکمم جمع میکنم و به آخرین صفحات کتابم خیره میشم.آخرین صفحات هر کتابی همیشه هیجانیه
بچه های دیگه رفته بودن تو حیاط و داشتن بازی میکردن فقط من بودم که توی خوابگاه مونده بود.
تقی به در خورد و بعد در آهسته باز شد و خانم لوییس،رئیس یتیم خونه وارد خوابگاه شد و پشت سرش تمام بچه های خوابگاه هم وارد شدند.
خانم لوییس:همگی توجه کنند.همتون لباس های ملاقات رو بپوشید بعد به سالن پذیرایی بیاید،یادتون نره،نظم و انضباط شعار این یتیم خونهست،پس رعایتش کنید
از خوابگاه خارج شد و شارلوت،یکی از بچه های یتیم خونه که حالا ۲۰ ساله شده و دستیار خانم لوییس شده به داخل خوابگاه اومد
شارلوت:تا ده دیقه دیگه باید لباساتونو بپوشید بعدم همگی باهم میریم
همهمون لباس های پذیرایی رو برداشتیم و پوشیدیم و بعد پشت شارلوت صف شدیم به سالن پذیرایی رفتیم .تو جای مخصوص یتیم ها ایستادیم بعد خانمی جوان وارد سالن پذیرایی شد.لباس بلند مشکیای که تا پایین زانوش میومد پوشیده بود و کلاه توری ای روی سرش گذاشته بود. یک کیف مشکی دیور که به دستهی کیف یک پارچه نقره وصل بود تو دستاش بود.
خانم لوییس:بچه ها ایشون خانم امیلی مکسین مالفوی هستن،یک بیوه انگلیسی.
خانم مکسین عزیز،بفرمایید بنشینید
امیلی لبخندی زد و روی صندلی سفت اتاق پذیرایی نشست.تور کلاهش روی صورتش رو گرفته بود ولی از پشت تور مشکیش هم آرایش تیره چشمش معلوم بود.تورش تا پایین بینیش میومد و رژ لب قرمزش خودش رو بیشتر نمایان میکرد.زن واقعا زیبایی بود.
خانم لوییس:اینها بچه های ۱۲ تا ۱۸ سال این یتیم خونهن،میتونن از بینشون چندتاشون رو انتخاب کنید و باهاشون صحبت کنید
لبخند مصنوعی همیشگیش رو به امیلی زد و بعد دستش رو به سمت ما دراز کرد تا امیلی به سمت ما بیاد
امیلی،با قدم های آهسته و شمرده به سمتمون اومد و از سر تا پامون رو نگاهی انداخت و بعد به من رسید
امیلی:به نظر دختر زیبا و زیرکی میاد،چند سالشه؟
خانم لوییس:این ربکاس،۱۴ سالشه و وضعیت خونش معلوم نیست،ما احتمال میدیم از اصیل زاده ها باشه
امیلی:نامهای از مدارس جادویی براش نیومده؟
خانم لوییس:ما نامه هایی که از طرف مدارس جادویی میاد رو قبول نمیکنیم،و نمیدونیم برای کدوم یک از بچه ها نامه اومده
امیلی:با همین صحبت میکنم
خانم لوییس:شارلوت بقیه بچه هارو از اتاق ببر بیرون
شارلوت سر خم کرد و بچه ها به صف از اتاق خارج شدن
امیلی لبخند دلگرم کننده ای به من زد و سارافونم رو صاف کرد
قلبم به شدت به سینهم میکوبید،اولین باری بود که کسی انتخابم میکرد.
خانم لوییس:ربکا برو رو صندلی بشین
به سمت صندلی رفتم و آروم روی صندلی نشستم.امیلی با لبخند روبروی من نشست چند سوال سطحی پرسید بعدم خانم لوییس بهم اشاره کرد که از اتاق پذیرایی برم بیرون
پاهامو توی شکمم جمع میکنم و به آخرین صفحات کتابم خیره میشم.آخرین صفحات هر کتابی همیشه هیجانیه
بچه های دیگه رفته بودن تو حیاط و داشتن بازی میکردن فقط من بودم که توی خوابگاه مونده بود.
تقی به در خورد و بعد در آهسته باز شد و خانم لوییس،رئیس یتیم خونه وارد خوابگاه شد و پشت سرش تمام بچه های خوابگاه هم وارد شدند.
خانم لوییس:همگی توجه کنند.همتون لباس های ملاقات رو بپوشید بعد به سالن پذیرایی بیاید،یادتون نره،نظم و انضباط شعار این یتیم خونهست،پس رعایتش کنید
از خوابگاه خارج شد و شارلوت،یکی از بچه های یتیم خونه که حالا ۲۰ ساله شده و دستیار خانم لوییس شده به داخل خوابگاه اومد
شارلوت:تا ده دیقه دیگه باید لباساتونو بپوشید بعدم همگی باهم میریم
همهمون لباس های پذیرایی رو برداشتیم و پوشیدیم و بعد پشت شارلوت صف شدیم به سالن پذیرایی رفتیم .تو جای مخصوص یتیم ها ایستادیم بعد خانمی جوان وارد سالن پذیرایی شد.لباس بلند مشکیای که تا پایین زانوش میومد پوشیده بود و کلاه توری ای روی سرش گذاشته بود. یک کیف مشکی دیور که به دستهی کیف یک پارچه نقره وصل بود تو دستاش بود.
خانم لوییس:بچه ها ایشون خانم امیلی مکسین مالفوی هستن،یک بیوه انگلیسی.
خانم مکسین عزیز،بفرمایید بنشینید
امیلی لبخندی زد و روی صندلی سفت اتاق پذیرایی نشست.تور کلاهش روی صورتش رو گرفته بود ولی از پشت تور مشکیش هم آرایش تیره چشمش معلوم بود.تورش تا پایین بینیش میومد و رژ لب قرمزش خودش رو بیشتر نمایان میکرد.زن واقعا زیبایی بود.
خانم لوییس:اینها بچه های ۱۲ تا ۱۸ سال این یتیم خونهن،میتونن از بینشون چندتاشون رو انتخاب کنید و باهاشون صحبت کنید
لبخند مصنوعی همیشگیش رو به امیلی زد و بعد دستش رو به سمت ما دراز کرد تا امیلی به سمت ما بیاد
امیلی،با قدم های آهسته و شمرده به سمتمون اومد و از سر تا پامون رو نگاهی انداخت و بعد به من رسید
امیلی:به نظر دختر زیبا و زیرکی میاد،چند سالشه؟
خانم لوییس:این ربکاس،۱۴ سالشه و وضعیت خونش معلوم نیست،ما احتمال میدیم از اصیل زاده ها باشه
امیلی:نامهای از مدارس جادویی براش نیومده؟
خانم لوییس:ما نامه هایی که از طرف مدارس جادویی میاد رو قبول نمیکنیم،و نمیدونیم برای کدوم یک از بچه ها نامه اومده
امیلی:با همین صحبت میکنم
خانم لوییس:شارلوت بقیه بچه هارو از اتاق ببر بیرون
شارلوت سر خم کرد و بچه ها به صف از اتاق خارج شدن
امیلی لبخند دلگرم کننده ای به من زد و سارافونم رو صاف کرد
قلبم به شدت به سینهم میکوبید،اولین باری بود که کسی انتخابم میکرد.
خانم لوییس:ربکا برو رو صندلی بشین
به سمت صندلی رفتم و آروم روی صندلی نشستم.امیلی با لبخند روبروی من نشست چند سوال سطحی پرسید بعدم خانم لوییس بهم اشاره کرد که از اتاق پذیرایی برم بیرون
- ۷۶۲
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط