p2
p2
به سمت خوابگاه رفتم و درو باز کردم.همه با چشم های متعجب و نافذ بهم نگاه میکردن
_آخیییی بازم میخوان یه آشغالو ببرن،خوبه از دستت خلاص میشیم
+چرا فک کردی واسم مهمی کلوئی؟اینکه کسی ازت خوشش نمیاد تقصیر من نیست عزیزم
کلوئی موهاش رو با عشوه پشت گوشش داد و با ناراحتی مصنوعی به سمت ادی،دوست پسرش رفت
با اینکه یتیم خونه هیچوقت اجازه ارتباط بین دختر ها و پسرا رو نمیداد ولی این دو نفر مخفیانه باهم بودن،مزخرفای چندش
شارلوت با عجله به سمتم اومد
شارلوت:ربکا بدو حاضر شو،خانم مکسین سرپرستیتو قبول کرده و داره کارای اداریشو انجام میده،سریع تر ساکتو بچین و بعدشم بیا تا موهاتو و لباستو درست کنم
سر تکون دادمو و به سمت تختم رفتم و از توی کشوی میز عسلی دفتر خاطراتم،قلمی که با پول عید پاک خریدم، جوهر،انگشترم ،کتابم و شونهم رو برداشتم و توی ساک رنگ رو رفته گذاشتم.از زیر تخت یه جعبه بیرون کشیدم دو دست لباسی که یتیم خونه بهمون دادرو توی ساکم گذاشتم و درشو بستم.
شارلوت با شونه و سنجاق سر به سمتم اومد شروع کرد به باز کردن گره های محکم موهام،از اونجایی که هیچوقت حوصلهی موهامو نداشتم به طرز فجیعی خودم کوتاهشون میکردم و هیچوقت شونهشون نمیکردم
با هزار زحمت بالاخره موهام درست شد.ساکم رو برداشتم و به سمت سالن ورودی رفتم.امیلی جلوی در با لبخند ایستاده بود،به شدت باوقار به نظر میرسید.کنارش خانم لوییس ایستاده بود و اون لبخند زوری که وقتی سرپرستا میومدن رو به لب داشت.کنار امیلی مردی سر به زیر و قد بلند ایستاده بود.تا به سمتشون رفتم مرد ساک توی دستم رو گرفت و به سمت ماشین برد.
خانم لوییس:از آشنایی باهاتون خوشحال شدم خانم مکسین،امیدوارم ربکا بتونه فرزند خوبی براتون باشه
امیلی فقط لبخندی زد و به سمت ماشین رفت.مرد در رو براش باز کرد بعد سوار ماشین شد.خانم لوییس ضربه ای به بازوم زد تا به سمت ماشین برم و سوار شدم.
به سمت خوابگاه رفتم و درو باز کردم.همه با چشم های متعجب و نافذ بهم نگاه میکردن
_آخیییی بازم میخوان یه آشغالو ببرن،خوبه از دستت خلاص میشیم
+چرا فک کردی واسم مهمی کلوئی؟اینکه کسی ازت خوشش نمیاد تقصیر من نیست عزیزم
کلوئی موهاش رو با عشوه پشت گوشش داد و با ناراحتی مصنوعی به سمت ادی،دوست پسرش رفت
با اینکه یتیم خونه هیچوقت اجازه ارتباط بین دختر ها و پسرا رو نمیداد ولی این دو نفر مخفیانه باهم بودن،مزخرفای چندش
شارلوت با عجله به سمتم اومد
شارلوت:ربکا بدو حاضر شو،خانم مکسین سرپرستیتو قبول کرده و داره کارای اداریشو انجام میده،سریع تر ساکتو بچین و بعدشم بیا تا موهاتو و لباستو درست کنم
سر تکون دادمو و به سمت تختم رفتم و از توی کشوی میز عسلی دفتر خاطراتم،قلمی که با پول عید پاک خریدم، جوهر،انگشترم ،کتابم و شونهم رو برداشتم و توی ساک رنگ رو رفته گذاشتم.از زیر تخت یه جعبه بیرون کشیدم دو دست لباسی که یتیم خونه بهمون دادرو توی ساکم گذاشتم و درشو بستم.
شارلوت با شونه و سنجاق سر به سمتم اومد شروع کرد به باز کردن گره های محکم موهام،از اونجایی که هیچوقت حوصلهی موهامو نداشتم به طرز فجیعی خودم کوتاهشون میکردم و هیچوقت شونهشون نمیکردم
با هزار زحمت بالاخره موهام درست شد.ساکم رو برداشتم و به سمت سالن ورودی رفتم.امیلی جلوی در با لبخند ایستاده بود،به شدت باوقار به نظر میرسید.کنارش خانم لوییس ایستاده بود و اون لبخند زوری که وقتی سرپرستا میومدن رو به لب داشت.کنار امیلی مردی سر به زیر و قد بلند ایستاده بود.تا به سمتشون رفتم مرد ساک توی دستم رو گرفت و به سمت ماشین برد.
خانم لوییس:از آشنایی باهاتون خوشحال شدم خانم مکسین،امیدوارم ربکا بتونه فرزند خوبی براتون باشه
امیلی فقط لبخندی زد و به سمت ماشین رفت.مرد در رو براش باز کرد بعد سوار ماشین شد.خانم لوییس ضربه ای به بازوم زد تا به سمت ماشین برم و سوار شدم.
- ۷۷۲
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط