p3
p3
کل راه به خیابون و درختای سر به فلک کشیده خیره بودم،بعد از حدود نیم ساعت به عمارت بزرگ و زیبایی رسیدیم.تابحال عمارت به این بزرگی ندیده بودم.راننده در رو برامون باز کرد و وقتی پیاده شدم عظمت عمارت بیشتر خودش رو نشون میداد.
از پله های مرمر بالا رفتیم و درو برامون باز کردن
عمارت به شدت بزرگ بود. سرتاسر پر خدمتکار بود،آروم راه میرفتن و سعی میکردن مزاحمتی ایجاد نکنن .دختر تقریبا هم قد من اومد و پالتوی خز امیلی رو از روی دوشش برداشت و سر خم کرد.بعد دختری با پوست فوق العاده سفید و چشمای آبی پر رنگ به سمت من اومد
امیلی با دیدن دختر لبخندی زد و بعد به من نگاه کرد
(امیلی)*ربکا.....ایشون رزالینه،خدمتکار شخصیه تو...میتونی کارهاتو بهش بگی و برات انجام بده
لبخندی بهش زدم
_سلام رزالین
=سلام خانم
_خواهشا ربکا صدام کن
=چشم خا....ربکا
لبخندی زدم
=ربکا.....شما نیاز به استراحت دارید،بیاید به سمت اتاقتون
پشتش به سمت اتاقم رفتم.دره اتاقم رو که باز کردم دهنم از تعجب و هیجان باز موند
اینجا حتی از سالن پذیرایی یتیم خونه هم بزرگ تره
=اینجا اتاقته ربکا....اینجا هم کلوزت رومته
دری رو باز کرد و اتاقی پر از لباس جلوی دیدم قرار گرفت
انتهای اتاق میز آینه بود و کنارش یک قفسه کامل از انگشتر و گردن بند و ساعت و هرچی که فکرشو کنی
بخشی از اتاق کیف بود،بخشیش کفش از هر نوعی
کنار همه این قفسه ها،یک طبقه کامل عطر بود
=امیدوارم خوشتون بیاد
_خوشم بیاد؟اینجا فوق العادهسسسس....تا به حال توی زندگیم انقد لباس ندیده بودمممم
رزالین آروم خندید
=دوست دارین بقیه اتاق رو بهتون نشون بدم؟
_مگه چقدر جا داره؟
رزالین دوباره خندید
=خیلی جا داره....بیاید نشونتون بدم
دنبالش رفتم و دره اتاق دیگه ای رو باز کرد...
کل راه به خیابون و درختای سر به فلک کشیده خیره بودم،بعد از حدود نیم ساعت به عمارت بزرگ و زیبایی رسیدیم.تابحال عمارت به این بزرگی ندیده بودم.راننده در رو برامون باز کرد و وقتی پیاده شدم عظمت عمارت بیشتر خودش رو نشون میداد.
از پله های مرمر بالا رفتیم و درو برامون باز کردن
عمارت به شدت بزرگ بود. سرتاسر پر خدمتکار بود،آروم راه میرفتن و سعی میکردن مزاحمتی ایجاد نکنن .دختر تقریبا هم قد من اومد و پالتوی خز امیلی رو از روی دوشش برداشت و سر خم کرد.بعد دختری با پوست فوق العاده سفید و چشمای آبی پر رنگ به سمت من اومد
امیلی با دیدن دختر لبخندی زد و بعد به من نگاه کرد
(امیلی)*ربکا.....ایشون رزالینه،خدمتکار شخصیه تو...میتونی کارهاتو بهش بگی و برات انجام بده
لبخندی بهش زدم
_سلام رزالین
=سلام خانم
_خواهشا ربکا صدام کن
=چشم خا....ربکا
لبخندی زدم
=ربکا.....شما نیاز به استراحت دارید،بیاید به سمت اتاقتون
پشتش به سمت اتاقم رفتم.دره اتاقم رو که باز کردم دهنم از تعجب و هیجان باز موند
اینجا حتی از سالن پذیرایی یتیم خونه هم بزرگ تره
=اینجا اتاقته ربکا....اینجا هم کلوزت رومته
دری رو باز کرد و اتاقی پر از لباس جلوی دیدم قرار گرفت
انتهای اتاق میز آینه بود و کنارش یک قفسه کامل از انگشتر و گردن بند و ساعت و هرچی که فکرشو کنی
بخشی از اتاق کیف بود،بخشیش کفش از هر نوعی
کنار همه این قفسه ها،یک طبقه کامل عطر بود
=امیدوارم خوشتون بیاد
_خوشم بیاد؟اینجا فوق العادهسسسس....تا به حال توی زندگیم انقد لباس ندیده بودمممم
رزالین آروم خندید
=دوست دارین بقیه اتاق رو بهتون نشون بدم؟
_مگه چقدر جا داره؟
رزالین دوباره خندید
=خیلی جا داره....بیاید نشونتون بدم
دنبالش رفتم و دره اتاق دیگه ای رو باز کرد...
- ۸۷۲
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط