#تک_پارتی_هیونلیکس
#تک_پارتی_هیونلیکس
درخواستی
هیونجین صبح زودتر از فلیکس پاشد و لیکسی رو توی بغلش دید. فرشته ای با موهای طلایی رنگ و کک و مک های زیبا.
هیونجین موهای ابریشمی فلیکس رو از روی صورتش کناز زد بهش خیره شد. بوسه ای روی پیشونی فرشته اش کاشت و رفت که برای کار آماده شه.
پرش زمانی:
فلیکس بیدار شد و با ندیدن هیونجین فهمید که رفته شرکت پس پاشد رفت به صورتش آبی زد و رفت که غذای خوش مزه ای برای هیونیش درست کنه.
وسایل مورد نیاز غذا رو برداشت و شروع به پختن غذا کرد. ساعت تقریبا ۳ بعد از ظهر بود و هیونجین ۵ عصر میومد.
پرش زمانی:
هیونجین از شرکت برگشت ولی فلیکس انقدر غرق کارش بود نفهمید تا اینکه دستان قدرتمند هیونش رو دور کمرش حس کرد.
برگشت و بهش نگاه کرد.
فلیکس: هیون صبح که بدون صبحونه نرفتی؟!
هیونجین: امممم نه.
فلیکس: خوبه فعلا برو یه آبی به صورتت بزن لباسات رو عوض کن غذا آمادست.
هیونجین: باشه. ولی....(فلیکسرو بوسید)
فلیکس: هیون حواسمو پرت نکن غذام خراب میشه عه.
هیونجین:.....(چیزی نگفت فقط با چشمانی پر از عشق بهش نگاه کرد)
هیونجین رفت کاراشو کرد و اومد نشست سر میز.
فلیکس: خب کار چطور بود؟!
هیونجین: هیچی خسته کننده.
فلیکس: خب نظرت چیه شب فیلم ببینیم؟!
هیونجین: آره خوبه، باشه ببینیم.
غذا تموم شد و فلیکس رفت تا ظرفا رو بشوره.
هیونجین: لیکسی کمک میخوای؟!
فلیکس: نه مرسی تا تو فیلم انتخاب کنی اومدم.
هیونجین رفت از پشت فلیکس رو بغل کرد. دستش دور کمرش بود و سرش رو توی گردن فلیکس فرو کرد.
هیونجین: تا کارت رو تموم نکنی جایی نمیرم.
فلیکس: 😊😊
کار فلیکس تموم شد. هیونجین آروم شیر آب رو بست و فلیکس رو روی اپن گذاشت و بوسیدش.
(دستشو زد به سینه ی هیونجین و دورش کرد) فلیکس: نکن هیون😅
هیونجین: بیبی دلم برا طعم لبات تنگ شده بود.
فلیکس از اپن پایین اومد و دست هیون رو گرفت رفتن نشستن فیلم دیدن. وسطای فیلم هیونجین حس سنگینی روی شونش داشت.
نگاهش رو به فلیکس که خوابیده بود داد. با دستش موهشو کنار زد و پیشونیش رو بوسید.
هیونجین: شبت بخیر لیکسیم.
و بلندش کرد و برد روی تخت گذاشت و خودش کنارش خوابید.
اینم درخواستی میدونم چرت شد ببخشید. 😞🤧
درخواستی
هیونجین صبح زودتر از فلیکس پاشد و لیکسی رو توی بغلش دید. فرشته ای با موهای طلایی رنگ و کک و مک های زیبا.
هیونجین موهای ابریشمی فلیکس رو از روی صورتش کناز زد بهش خیره شد. بوسه ای روی پیشونی فرشته اش کاشت و رفت که برای کار آماده شه.
پرش زمانی:
فلیکس بیدار شد و با ندیدن هیونجین فهمید که رفته شرکت پس پاشد رفت به صورتش آبی زد و رفت که غذای خوش مزه ای برای هیونیش درست کنه.
وسایل مورد نیاز غذا رو برداشت و شروع به پختن غذا کرد. ساعت تقریبا ۳ بعد از ظهر بود و هیونجین ۵ عصر میومد.
پرش زمانی:
هیونجین از شرکت برگشت ولی فلیکس انقدر غرق کارش بود نفهمید تا اینکه دستان قدرتمند هیونش رو دور کمرش حس کرد.
برگشت و بهش نگاه کرد.
فلیکس: هیون صبح که بدون صبحونه نرفتی؟!
هیونجین: امممم نه.
فلیکس: خوبه فعلا برو یه آبی به صورتت بزن لباسات رو عوض کن غذا آمادست.
هیونجین: باشه. ولی....(فلیکسرو بوسید)
فلیکس: هیون حواسمو پرت نکن غذام خراب میشه عه.
هیونجین:.....(چیزی نگفت فقط با چشمانی پر از عشق بهش نگاه کرد)
هیونجین رفت کاراشو کرد و اومد نشست سر میز.
فلیکس: خب کار چطور بود؟!
هیونجین: هیچی خسته کننده.
فلیکس: خب نظرت چیه شب فیلم ببینیم؟!
هیونجین: آره خوبه، باشه ببینیم.
غذا تموم شد و فلیکس رفت تا ظرفا رو بشوره.
هیونجین: لیکسی کمک میخوای؟!
فلیکس: نه مرسی تا تو فیلم انتخاب کنی اومدم.
هیونجین رفت از پشت فلیکس رو بغل کرد. دستش دور کمرش بود و سرش رو توی گردن فلیکس فرو کرد.
هیونجین: تا کارت رو تموم نکنی جایی نمیرم.
فلیکس: 😊😊
کار فلیکس تموم شد. هیونجین آروم شیر آب رو بست و فلیکس رو روی اپن گذاشت و بوسیدش.
(دستشو زد به سینه ی هیونجین و دورش کرد) فلیکس: نکن هیون😅
هیونجین: بیبی دلم برا طعم لبات تنگ شده بود.
فلیکس از اپن پایین اومد و دست هیون رو گرفت رفتن نشستن فیلم دیدن. وسطای فیلم هیونجین حس سنگینی روی شونش داشت.
نگاهش رو به فلیکس که خوابیده بود داد. با دستش موهشو کنار زد و پیشونیش رو بوسید.
هیونجین: شبت بخیر لیکسیم.
و بلندش کرد و برد روی تخت گذاشت و خودش کنارش خوابید.
اینم درخواستی میدونم چرت شد ببخشید. 😞🤧
- ۸۷
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط