{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part10
ت.و: فلیکس واقعا تحت تاثیر قرار گرفتممم🤭

فلیکس: خب نمیخوای داخل جعبه رو ببینی؟!

تو آروم رفتی تا جعبه را باز کنی. و بله آقا لی یه لباس خیلی خوشگل و کفش برات گرفته. خیلی خوشحال شدی و ذوققق کردی.

فلیکس: نچ نچ ای کاش برا منم انقدر ذوقق میکردی😔

ت.و: الان به لباس و کفش حسودی کردی؟! 😅

فلیکس: از رفتارت که معلومه اونارو بیشتر از من دوست داری🥺😔

تو بخاطر اینکه ناراحت نشه رفتی نزدیکش و گونه اش رو بوس کردی.

ت.و: ددی ممنون بابت کادو ها قشنگت.

فلیکس: ددی؟! نه بابا حالا شد به چیزی.

فلیکس: راستی چیز دیگه ای داخل جعبه نبود؟!

دوباره نگاه کردی دیدی بازم هست. یه ست گردنبند و انگشتر و گوشواره.

فلیکس: خب ۵ دقیقه وقت میدم همه رو بپوشی. و میره بیرون اتاق.

ت.و: واقعا که انتطار نداشتم انقدر چیز بخره.

لباس رو تنت کردی و بقیه چیز ها رو هم همینطور.

فلیکس: تق تق.... دارم میاما پرنسس🎀

ت.و: باشه آمادم بیا.

فلیکس در رو باز کرد و اومد داخل و تو رو دید. در حد ۴۰ ثانیه بدون اینکه چیزی بگه بهت خیره شده بود. 😶

ت.و: چیزی شده؟! چرا چیزی نمیگی؟!

فلیکس: چون لازم نیست چیزی بگم.(منظورش این بود که خیلی زیبایی)

فلیکس: لباست یه مقدار بازه فقط حق داری وقتی پیش منی اینو بپوشی. وگرنه.....

ت.و: چشم ددی لیکسی.

فلیکس از تعجب ساکت شد. خیلی از این اسم خوشش اومده بودد.

ت.و: خب بریم؟!

فلیکس: نه هنوز یه چیزی مونده.

یهو بهت یه دسته گل میده و از جیبش یه جعبه بیرون میاره.

فلیکس:.............

خب خوشگلا پارت بعدییی
بگید ببینم خوبه یا نه؟! 💗🫂
براتو لباس ت.و(ا.ت) رو میذارمممم.
دیدگاه ها (۴)

لباس ت.و (ا.ت) پارت 10

#تک_پارتی_هیونلیکس درخواستیهیونجین صبح زودتر از فلیکس پاشد و...

بچه ها بازم یه ادیت از هیونلیکس زدمم تقدیم نگاه زیباتووووننن...

#مافیا_عزیز_من#Part9نمیدونستی قراره چه اتفاقی بیافته پس از ر...

وقتی مریض بودی ولی …

*سرنوشت*ویو رایا با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط