{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟞 🐳💛

𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟞 🐳💛

جیمین « خب اره! درست میگفت....من عاشق شین هه نبودم اما زمانی که توی خطر میفتاد یا دردسر درست میکرد احساس میکردم من باید جمعش کنم! اون برای من مثل دختر بچه ای بود که نیاز به مراقبت داره.....
شین هه « تاریخ همیشه برام جذاب بود چون داستان های عاشقانه زیادی رو درون خودش پنهان کرده بود..... شب از نیمه گذشته بود اما ما هنوز توی کاخ بودیم! چشمام از فرط خستگی میسوخت و قرمز شده بود اما همچنان با شوق مشغول بررسی دفاتر تاریخی مقابلم بودم..... کشف داستان عاشقانه ای که برای نقاشی بافته بودم باعث میشد خستگی ناپذیر کار کنم

*کتاب رو میبنده

شین هه « یاععع جیمین
جیمین « کافیه دیگه! چشمات داره از حدقه درمیاد
شین هه « بزار این یکی رو تموم کنم بعد بریم.... تروخدااا *مظلوم

*صدای رعد و برق

جیمین « پاشو راننده فرستادن دنبالمون....اینو با خودت بیار
شین هه « میتونم؟؟؟
جیمین « فراموش نکن کی الان همراهته! تا وقتی با منی هر کاری مجازه
شین هه « وای ممنونم *بغل کردن جیمین

بازگشت به گذشته :

شین هه « آسمون هم انگار دلش جنگ میخواست.... صدای رعد و برق اونقدر بلند بود که ادم احساس میکرد اون بالا هم جنگه! چون تنها دختر اینجا بودم امپراطور دستور داده بود چادر جداگانه داشته باشم..... خداحافظی از آری و دوجین سخت بود اما متقاعدشون کردم توی قصر بمونن! حداقل باید اونا زنده میموندن
جیمین « هنوز بیداری؟
شین هه « سرورم!!چی شما رو به اینجا کشونده؟
جیمین « حس خوبی ندارم
شین هه « خواب بدی دیدین؟
جیمین « نه!مشکل من تویی ....این کشور مردان قدرتمند زیادی داره! تو نباید اینجا باشی....دختران و زنان این سرزمین هیچ وقت اجازه نداشتن به میدان جنگ بیان
شین هه « نگران نباشید سرورم تا زمانی که بیگناهی پدر و مادرم رو ثابت نکنم قصد مردن ندارم
جیمین « شین هه! *نگران
یول « عالیجناب فرمانده ارشد علامت دادن! الان وقت حمله اس
جیمین « بسیار خوب همه ی سرباز ها رو جمع کن.... شین هه تو هم همین جا میمونی!
شین هه « چی؟؟؟؟ امکان نداره سرورم من اومدم اینجا توی میدان مبارزه کنم
جیمین « یول اگه لازم شد با طناب میبندینش حق نداره بیاد
شین هه « یاع
*جیمین میره
یول « لطفا ایشون رو درک کن! نمیخوان آسیب ببینی پس حرف گوش کن
شین هه « تروخدا بزار بیام.... یه کاری میکنم عالیجناب متوجه نشن
یول « اخه تو چت شده دختر؟ تو الان باید مثل آری و دوجین توی قصر باشی؟ چرا اومدی؟
شین هه « تا دیروز به دلایل نامعلوم اینجا بودم.... هدف خاصی نداشتم فقط میخواستم تکلیفم رو با قلبم مشخص کنم اما الان با دیدن علاقه سربازا به جیمین....پسر های نوجوان 17 ، 18 ساله ای که خانواده اشون رو ترک کرده بودن تا به جنگ بیان نمی تونم این عقب وایسم
دیدگاه ها (۹)

بچه 🥲🐌

با اون کسی که مثل تو فکر میکنه برقصید؛ بیرون از پنجره عصر شد...

part¹³⏳🍷کوک « درسته! پس بهتره این هیولا رو عصبانی نکنی... خش...

𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟛𝟝 💛🐳 از مرگ و خون ریزی بیزار بودم ولی الان بازی سرنوشت...

سلام! اسم رمانم رو گذاشتم قصر آسمانی خب من این رو توی دوران ...

𝑲𝑨𝒀𝑶𝑵⛧𝑱𝑰𝑯𝑶𝑶𝑵 𝑰𝑵𝑻𝑬𝑹 𝑲𝑨𝑵𝑰𝒁 <☁>...

پارت شش که دیدم لینا توی فروشگاه هست داره لباس انتخاب می کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط