{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part¹³⏳🍷

part¹³⏳🍷

کوک « درسته! پس بهتره این هیولا رو عصبانی نکنی... خشم من نه برای تو خوبه نه برای ادمای اینجا
سویون « عوضی
کوک « *پوزخند.... حرکت کن

وقتى با یک دست نقاب‌هایشان را نگه داشته‌اند و با دست دیگر کلاه بر سرم مى گذارند؛ انتظار زیادیست که بخواهم نوازشم کنند!

سویون « فکر میکنی تهیونگ میزاره همین جوری بری ؟؟
کوک « اگه خودم تنها بودم شاید یه ذره مشکل درست میکرد اما زمانی که اسم تو وسط باشه.... نه اصلا ریسک نمیکنه!
_انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود.... به محض اینکه به خروجی بیمارستان رسیدن ماشین سیاه بزرگی با شیشه های دودی جلوی پاشون ترمز کرد! و کوک بدون اینکه به سویون فرصت حرکت اضافه بده اونو سوار ماشین کرد
کوک « حرکت کن
سویون « وحشت داشتم.... پایان این مسیر از قبل مشخص بود! این بازی فقط با مرگ تموم میشد
کوک « سویون عزیزم نظرت چیه یه چرت کوتاه بزنی؟
سویون « سرنگ توی دستش! مطمئن بودم چیزی جز بیهوش کننده توش نیست.... این بو رو به خوبی میشناختم! ب.. به من دست نزن
کوک « نزدیک میشه
سویون « جی.. جیغ میزنم
کوک « عزیزم... *نوازش گونه سویون! فقط حجره خودت آسیب میبینه پنجره ها عایقن
سویون « او.. اون سرنگ خطرناکه... ا.. اگه زیاد تزریق بشه ممکنه باعث مرگ بشه! الان تقریبا به در ماشین چسبیده بودم... فرار؟ امکان نداشت! اونم زمانی که کوک برای جلوگیری از هرگونه حرکت اضافی تقریبا روم خیمه زده بود
کوک « بهتره زیاد مقاومت نکنی خانم دکتر! من همیشه صبور نیستم.... نگران نباش نمیمیری! مرگ و زندگیت الان دست منه تصمیم اینه زنده بمونی
سویون « ن... آی! ازت متنفرم جئون جونگ کوک
*سرنگ رو به شاهرگش میزنه
کوک « خوب بخوابی عزیزم

لوکیشن _بیمارستان :

تهیونگ « یعنی چی گمش کردین؟؟؟
هجین « اینقدر مسیرش رو عوض کرد تا بچه ها گمش کردن
تهیونگ « تلفن سویون چی شد؟
جیمین « خاموشه! نمیشه ازش سیگنال گرفت
تهیونگ « پیداش کنید.... از دوربین ها یا هر چیزی که بشه باهاش به کوک رسید استفاده کنید! متوجه شدین؟؟؟
مامور ها « بله فرمانده
تهیونگ « لطفا سالم بمون تا پیدات کنم سویون!
سویون « سردرد وحشتناکی که به جونم اوفتاده بود وادارم کرد برخلاف کِرختی تنم پلک های بی جونم رو از هم فاصله بدم..... اولش نور شدیدی که دقیقا مقابل صورتم بود چشمام رو زد اما بعد از کمی پلک زدن متوجه موقعیتم شدم! اینجا باید عمارت کوک باشه.... چیزی جز عمارت برای توصیف به ذهنم نمیرسید! چون این اتاق همه چیز رو نمایان کرده بود
دکتر « خطری جونشون رو تهدید نمیکنه ارباب!
کوک « بسیار خب مرخصی!
دکتر « *تعظیم میکنه... با اجازه
کوک « خب چطوری خانم دکتر؟ به خونه جدیدت سلام کن
سویون « سرم درد میکنه.... چه بلایی سرم اوردی؟؟؟
دیدگاه ها (۱۰)

𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟞 🐳💛جیمین « خب اره! درست میگفت....من عاشق شین هه نبودم ...

بچه 🥲🐌

𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟛𝟝 💛🐳 از مرگ و خون ریزی بیزار بودم ولی الان بازی سرنوشت...

part¹²🍷⏳ تهیونگ « بالاخره روزی میرسه که اون روی واقعیش رو نش...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت سیزدهم » کوک صبح با دل درد شدیدی بی...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت هفتم » تهیونگ و کوک سوار ماشین هاشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط