{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت ششم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگ با 》

صحنه ۵: راهروی ورودی خوابگاه - همزمان

*/میدوریا هنوز در آستانه در ایستاده، کیسه‌های خرید در دست، صورتش مملو از ترس، گیجی و کمی همدردی برای خشم باکوگو. فریادهای باکوگو را از داخل سالن می‌شنود. باکوگو با چهره‌ای همچنان سرخ از خشم و چشمانی برافروخته از راهروی سالن به سمت اتاق‌ها برمی‌گردد. نگاهش به میدوریا می‌افتد./*

*/تماس چشمی برقرار می‌شود. سکوت سنگینی حاکم می‌شود. تنها صدای نفس‌های برافروخته باکوگو و لرزش خفیف دست‌های میدوریا شنیده می‌شود. باکوگو با چشمانی تنگ شده، نگاهی طولانی، پر از خشمِ فروخورده، آسودگیِ پنهان و هشداری واضح به میدوریا می‌اندازد. سپس، بدون آنکه کلمه‌ای بگوید، محکم برمی‌گردد و با قدم‌هایی که زمین را می‌لرزاند، به سمت اتاقش می‌رود. در اتاقش را با ضربه‌ای کوبنده می‌بندد!/*

*/میدوریا تنها در راهرو می‌ماند. به کیسه‌های سنگین خرید در دستانش خیره می‌شود. نگاهی به در بسته اتاق باکوگو می‌اندازد. سپس نگاهی به جای خالی بچه‌ها و اوسک مسخره در حیاط که از در ورودی پیداست. آهی عمیق و لرزان می‌کشد./*

میدوریا (در فکر، با وحشتی آرام):
خدای من... این دو هفته قراره چطور بگذره؟!

نمیزارم دیگه 😅
گولم نزنید گناه دارم دستام درد گرفت دارم یه سناریوی جدید هم مینویسم 😉✨️
دیدگاه ها (۸۵)

سناریوی شماره ۷ } || پارت هفتم || نام سناریوی:《شوخی مرگبار...

سناریوی شماره ۷ }|| پارت هشتم ||   نام سناریوی:《شوخی مرگبار ...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت پنجم || نام سناریوی:《شوخی مرگبا...

حوصلم سر رفته بود اینو نوشتم

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

!My Mafiya

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط