سناریوی شماره
سناریوی شماره ۷ }
|| پارت هشتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (ناگهان، بدون آنکه به میدوریا نگاه کنه، با صدایی تقریباً معمولی اما هنوز خشن):
شام چی داری؟
میدوریا (گیج، انگار گوشش رو باور نداره):
ا...اِ؟ شام؟ من... من فکر نکرده بودم... شاید بشه اوملت درست کرد؟ یا...
باکوگو (با غُرّش، اما نه به شدت قبل):
اوملت؟ تو این وضعیت؟ (با اخم به میدوریا نگاه میکنه) چیزی که سریع درست شه. گشنمه. از اون شوخیی مسخره کلی کالری سوزوندم.
*/میدوریا آهی عمیق و خسته میکشه. لبخند کوچک و بیروحی میزنه./*
میدوریا (در حالی که به سمت کیسههای خرید میره):
خب... فکر کنم بشه نودل بخوریم.
(در حال گشودن کیسه)
اونم بهم گفتن بخرم... کمرم برید تا پیداش کردم تو بازار. فقط هم دوتا داشت نودل تونده ؟!
*/میدوریا در ذهنش (با کمی کنایه):*
*من که برای تو مهم نیست الکی میگه "کالری سوزوندم"... به هر حال مهم نیست! مثلاً میخواد بگه ناراحت شده هه ؟ به من چه اصلاً!*
*/میدوریا دو بسته نودل قرمز و تند را از کیسه درمیاره و به سمت اجاق گاز میره تا آب بجوشونه./*
باکوگو (با چشمهایی که ناگهان به نودلها خیره شده، هشدار دهنده):
هوی! نزنی بسوزیشون هااا! حواست باشه!
میدوریا (با چرخش سریع به سمت باکوگو، ابروهایش بالا رفته، لحنش کمی تحریکشده):
فکر میکنم اون شوخی مغزت هم جا به جا کرده، کاچان! آخه... من فقط سر نودل آب جوش میریزم با ادویه. چه جوری ممکنه بسوزه؟
*/باکوگو برای لحظهای مبهوت سکوت میکنه. چهرهاش از عصبانیت به تعجب و سپس به خشم عمیقتری میگراید. جرقههای کوچکی در کف دستش میترکد. قدمهای سنگینی به سمت میدوریا برمیدارد./*
باکوگو (با صدایی بسیار آرام و خطرناک، هر کلمه را شمرده میگوید):
... چی گفتی؟ ... مغزِ من ... جا به جا شده؟
|| پارت هشتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
باکوگو (ناگهان، بدون آنکه به میدوریا نگاه کنه، با صدایی تقریباً معمولی اما هنوز خشن):
شام چی داری؟
میدوریا (گیج، انگار گوشش رو باور نداره):
ا...اِ؟ شام؟ من... من فکر نکرده بودم... شاید بشه اوملت درست کرد؟ یا...
باکوگو (با غُرّش، اما نه به شدت قبل):
اوملت؟ تو این وضعیت؟ (با اخم به میدوریا نگاه میکنه) چیزی که سریع درست شه. گشنمه. از اون شوخیی مسخره کلی کالری سوزوندم.
*/میدوریا آهی عمیق و خسته میکشه. لبخند کوچک و بیروحی میزنه./*
میدوریا (در حالی که به سمت کیسههای خرید میره):
خب... فکر کنم بشه نودل بخوریم.
(در حال گشودن کیسه)
اونم بهم گفتن بخرم... کمرم برید تا پیداش کردم تو بازار. فقط هم دوتا داشت نودل تونده ؟!
*/میدوریا در ذهنش (با کمی کنایه):*
*من که برای تو مهم نیست الکی میگه "کالری سوزوندم"... به هر حال مهم نیست! مثلاً میخواد بگه ناراحت شده هه ؟ به من چه اصلاً!*
*/میدوریا دو بسته نودل قرمز و تند را از کیسه درمیاره و به سمت اجاق گاز میره تا آب بجوشونه./*
باکوگو (با چشمهایی که ناگهان به نودلها خیره شده، هشدار دهنده):
هوی! نزنی بسوزیشون هااا! حواست باشه!
میدوریا (با چرخش سریع به سمت باکوگو، ابروهایش بالا رفته، لحنش کمی تحریکشده):
فکر میکنم اون شوخی مغزت هم جا به جا کرده، کاچان! آخه... من فقط سر نودل آب جوش میریزم با ادویه. چه جوری ممکنه بسوزه؟
*/باکوگو برای لحظهای مبهوت سکوت میکنه. چهرهاش از عصبانیت به تعجب و سپس به خشم عمیقتری میگراید. جرقههای کوچکی در کف دستش میترکد. قدمهای سنگینی به سمت میدوریا برمیدارد./*
باکوگو (با صدایی بسیار آرام و خطرناک، هر کلمه را شمرده میگوید):
... چی گفتی؟ ... مغزِ من ... جا به جا شده؟
- ۵.۹k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط