{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی شماره

سناریوی شماره ۷ }
|| پارت هفتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

صحنه ۱: آشپزخانه خوابگاه - شب (دقایقی بعد از حادثه)

*/آشپزخانه خوابگاه خالی و ساکته. میدوریا با دستانی که کمی می‌لرزد، سعی داره مواد خریداری شده رو تو کابینت‌ها بچینه. صدای قدم‌های سنگین و عصبانی باکوگو از راهرو به گوش می‌رسه که نزدیک می‌شن. میدوریا خشکش می‌زنه، یه قوطی کنسرو از دستش می‌افته و با صدای بلند روی زمین می‌غلتد./*

میدوریا (به سمت زمین خم می‌شه): 
ای وایییییی

*/باکوگو با چهره‌ای همچنان سرخ از خشم و اخم‌های عمیق، درگاه آشپزخانه ظاهر می‌شه. نگاه تیز و خشمگینی به میدوریا و قوطی کنسرو روی زمین می‌ندازه. میدوریا مثل آهو یخ زده، منتظر فریاد و انفجار است./*

باکوگو (با صدایی کم‌حجم اما عمیقاً خشمگین و خسته): 
... حواست کجاست ؟!

*/باکوگو وارد آشپزخانه می‌شه. بدون نگاه کردن به میدوریا، به سمت یخچال می‌ره. در رو باز می‌کنه و با نگاه خالی به داخلش خیره می‌شه. بعد محکم در رو می‌بنده. می‌چرخه و با نگاهی که انگار می‌خواد میدوریا رو سوراخ سوراخ کنه، بهش زل می‌زنه./*

نویسنده:
من مشکل باکوگو با میدوریا نمی‌فهمم چته چه کارش داری خوووووو

باکوگو (با همان صدای کم‌حجم و خطرناک): 
اون ... عوضیا ... چی بهت گفتن که بری خرید؟ دقیقاً.

میدوریا (سریع و با لکنت، دست‌هایش رو به نشانهٔ بی‌گناهی جلو می‌گیره): 
ا...اونا گفتن ریکو-سنسِی لیست رو داده! حتی ... حتی یه کاغذ با امضاش بود!
(با ترس به چهرهٔ باکوگو نگاه می‌کنه)
من ... من فقط فکر کردم (جدی تر) یه تمرین گروهی یا ... یا یه پروژه‌ی خاصه!

*/باکوگو یه "ها!"ی تحقیرآمیز از گلوش درمیاد. مشت‌هاش رو روی پیش‌خان آشپزخانه می‌کوبه، اما انفجاری در کار نیست./*

باکوگو (با خشم فروخورده): 
پروژه‌ی خاص... آره. پروژه‌ی "چطور باکوگو رو روانی کنن". موفق هم بودن. لعنت بهشون. (با نگاهی تند به میدوریا) تو هم ... مفید بودی. ناخواسته.

میدوریا (با صدایی در تعجب و سوالی ): 
من ... من واقعاً متاسفم کاچان. ولی خب مگه چه کارت ....

باکوگو (با قطع کردن حرفش، صدایش کمی بلندتر می‌شه): 
گفتم ساکت! متاسفم گفتن دردی رو دوا نمی‌کنه و مهم نیست چه کار کردن ! اون کاغذ کجاست؟

میدوریا (با عجله جیب‌هاش رو گشا می‌کنه و کاغذ مچاله‌ای رو درمیاره): 
ای...اینجاست!

*/باکوگو کاغذ رو می‌قاپه. با دقت (و خشم) خط رو بررسی می‌کنه. چشم‌هاش برق می‌زنه./*

باکوگو (غُرّان): 
جیرو... لعنت بهت. تقلید خط عالیه. ولی وقتی برگردی، دستت رو می‌سوزونم که دیگه نتونی قلم بزنی.
دیدگاه ها (۸)

سناریوی شماره ۷ }|| پارت هشتم ||   نام سناریوی:《شوخی مرگبار ...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت نهم || نام سناریوی:《شوخی مرگبار...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت ششم || نام سناریوی:《شوخی مرگ با...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت پنجم || نام سناریوی:《شوخی مرگبا...

رقیب سخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط