" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۳۸
ویو النا
بعد از بستنی فروشی رفتیم اسباببازی فروشی و ابعد از اون چند تا وسایل بازی دیگه هم سوار شدیم . شب شده بود و تو ماشین نشسته بودیم بچه ها پشت توی بغل هم خوابیده بودن
+نگاه کن چه جوری خوابیدن
_ امروز خیلی خسته شدن
+اره
_ راستی فردا شب یه مهمونی دعوت شدیم
+چه مهمونی؟
_ چند تا شرکا به مناسبت سالگرد شرکت مهمونی برگزار کردن
+اهان باشه
وقتی رسیدیم جونگکوک بچه ها رو بغل کرد و رفت تو خونه و گذلشت رو تختشون منم رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه گرفتم وقتی برگشتم دیدم جونگکوک با همون لباسا روی تخت خوابش برده رفتم کنارش و پتو رو روش کشیدم و کنارش خوابیدم
پرش زمانی به فردا صبح
از خواب بیدار شدم و دیدم جونگکوک زودتر از من بیدار شده و رفته ، اول رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون و به پوست رسیدم که یهو با چیزی که دیدم جیغ بلندی کشیدم سریع به لیدیا زنگ زدم و گفتم زود بیاد پیشم ، یک ساعت گذشت و زنگ در خورد رفتم در رو باز کردم
◇ سلام
+سلام
◇ اعهه مریض شدی ؟
+نه بابا
◇ پس چرا ماسک زدی ؟
ماسک رو از روی صورتم برداشت و با دیدنم لیدیا زد زیر خنده
+چرا میخندییییی ؟
◇ به خاطر این به من گفتی زود بیام اینجا
+ اره ........لیدیا امشب یه مهمونی مهم دعوتیم از شانس گند منم با امروز توی بینی من جوش به این بزرگی در بیاد
◇ زیاد .....بزرگ نیستا ( خنده شدید)
+اعههه .....لیدیا بگو چیکار کنم
لیدیا یه ذره فکر کرد و گفت
◇ تنها راهش پیرسینگه
+عمراااا .....من همچین کاری نمیکنم ......اخه خدیا آدم مگه تو دماغشم جوش در میاره که من میارم
خنده لیدیا بیشتر شد
+بخنده تو فقط بخند ............نه که نخوام نمیتونم ........جونگکوک نمیزاره
◇ اونکه خودش پیرسینگ داره
+حالا نمیزاره
◇ لازم نیست که اون بدونه اصلا الان میریم شما یه پیرسینگ خوشگل میزنی که جوشت رو بپوشونه تا مهمونی هم ماسک میزنی که جونگکوک نفهمه بعدش که جوشت رفت پیرسینگ رو در بیار به همین راحتی
یه ذره فکر کردم راه حل لیدیا خوب بود پس تصمیم گرفتم امتحانش کنم ، راه افتادیم سمت کلینیکی که لیدیا خیلی ازش تعریف میکرد ...................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
" تو سرنوشت منی "
پارت ۳۸
ویو النا
بعد از بستنی فروشی رفتیم اسباببازی فروشی و ابعد از اون چند تا وسایل بازی دیگه هم سوار شدیم . شب شده بود و تو ماشین نشسته بودیم بچه ها پشت توی بغل هم خوابیده بودن
+نگاه کن چه جوری خوابیدن
_ امروز خیلی خسته شدن
+اره
_ راستی فردا شب یه مهمونی دعوت شدیم
+چه مهمونی؟
_ چند تا شرکا به مناسبت سالگرد شرکت مهمونی برگزار کردن
+اهان باشه
وقتی رسیدیم جونگکوک بچه ها رو بغل کرد و رفت تو خونه و گذلشت رو تختشون منم رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه گرفتم وقتی برگشتم دیدم جونگکوک با همون لباسا روی تخت خوابش برده رفتم کنارش و پتو رو روش کشیدم و کنارش خوابیدم
پرش زمانی به فردا صبح
از خواب بیدار شدم و دیدم جونگکوک زودتر از من بیدار شده و رفته ، اول رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون و به پوست رسیدم که یهو با چیزی که دیدم جیغ بلندی کشیدم سریع به لیدیا زنگ زدم و گفتم زود بیاد پیشم ، یک ساعت گذشت و زنگ در خورد رفتم در رو باز کردم
◇ سلام
+سلام
◇ اعهه مریض شدی ؟
+نه بابا
◇ پس چرا ماسک زدی ؟
ماسک رو از روی صورتم برداشت و با دیدنم لیدیا زد زیر خنده
+چرا میخندییییی ؟
◇ به خاطر این به من گفتی زود بیام اینجا
+ اره ........لیدیا امشب یه مهمونی مهم دعوتیم از شانس گند منم با امروز توی بینی من جوش به این بزرگی در بیاد
◇ زیاد .....بزرگ نیستا ( خنده شدید)
+اعههه .....لیدیا بگو چیکار کنم
لیدیا یه ذره فکر کرد و گفت
◇ تنها راهش پیرسینگه
+عمراااا .....من همچین کاری نمیکنم ......اخه خدیا آدم مگه تو دماغشم جوش در میاره که من میارم
خنده لیدیا بیشتر شد
+بخنده تو فقط بخند ............نه که نخوام نمیتونم ........جونگکوک نمیزاره
◇ اونکه خودش پیرسینگ داره
+حالا نمیزاره
◇ لازم نیست که اون بدونه اصلا الان میریم شما یه پیرسینگ خوشگل میزنی که جوشت رو بپوشونه تا مهمونی هم ماسک میزنی که جونگکوک نفهمه بعدش که جوشت رفت پیرسینگ رو در بیار به همین راحتی
یه ذره فکر کردم راه حل لیدیا خوب بود پس تصمیم گرفتم امتحانش کنم ، راه افتادیم سمت کلینیکی که لیدیا خیلی ازش تعریف میکرد ...................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
" تو سرنوشت منی "
- ۳۰۱
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط