{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟔

نباید بدون پرسیدن چیزی به تهیونگ اصرار میکرد که بیان چرخ و فلک اونم بزرگترین چرخ و فلک سئول.
لعنتی توی دلش فرستاد.
حس میکرد در مقابل جونگکوک الان یک پسر بچه س، ولی دوست داشت فقط پیش پسرش اینطور مظلوم باشه، وگرنه این روی مهربون تهیونگ رو حتی دوستاش و پدرش هم ندیده بودند.

جونگکوک دوباره از خودش جداش کرد و با لحن محبت امیزی ل.ب زد.

جونگکوک:تهیونگی بیا بهم بچسب.

تهیونگ مطیعانه سر تکون داد و خودشو به کوک چسبوند.

جونگکوک:میدونم ترست هیچوقت از بین نمیره ولی بیا کمترش کنیم، مثلا یه نگاه کوچولو بنداز به بیرون ببین چقدر منظره ی زیباییه.
تهیونگ:ولی خب.
جونگکوک:درکت میکنم ته. فقط یک نگاه کوچولو.
تهیونگ:باشه ولی بغلم کن.

جونگکوک حس میکرد تهیونگ دیگه داره زیادی لوس در میاره ولی از رفتارش خوشش اومد پس با لبخند زیباش تهیونگش رو دوباره بغل کرد و دستشو دور شونه های بزرگ و پهن مرد حلقه کرد و اون سمت پنجره کشوند.

جونگکوک:ببین تروخدا، از اینجا میشه کل سئول رو دید.

تهیونگ نگاهشو با ترس فراوان داد به بیرون و طوری نگاه میکرد که چشمش به پایین نخوره.

تهیونگ:ا.اره زیباس.
جونگکوک:خیلی قشنگه

تهیونگ غرق در منظره ی بیرون شده بود و کاملا از ترسش یادش رفته بود.
البته به کمک جونگکوکش و اغوش گرمش.
وقتی چرخ و فلک دوباره حرکت کرد با ترس چشماشو بست، ولی با فرو رفتن در اغوش گرم یک نفر اروم شد.
___

جونگکوک:تهیونگم حالت خوبه.

پسر پفک بدست همونطور که به مرد رو به روش نگاه میکرد پرسید و جوابش شد لبخند قلبی تهیونگیش و سر تکون دادنش.
تهیونگ انگشت های کشیده اش رو قفل انگشت های پسر کرد و گفت.

تهیونگ:کجا بریم قند عسل.

جونگکوک با شنیدن لقب جدیدی که تهیونگ بهش داده بود لبخند دندون نمایی زد و گفت.

جونگکوک:بریم ترن هوایی.
تهیونگ:بریم.

تهیونگ چون از ترن هوایی خیلی خوشش می اومد قبول کرد وگرنه اونجاهم ارتفاع داشت اونم خیلی.

___

وقتی مسواکش رو زد با پاهای خسته و اون شلوارک کرمیش رفت سمت تخت و با دیدن تهیونگ که سرش تو گوشیش بود لبخند زیبایی زد و خودشو انداخت تو بغل مردش.
دستاشو دور گردنش و پاهاش رو دور پاهای لخت مرد حلقه کرد.
مثل چسب یک دو سه، چسبیده بود به مرد و قصد خفه کردنش رو داشت.
ولی کیه که از همچین بغلی بدش بیاد، مخصوصا کیم تهیونگ که پسرش رو فقط مال خودش میدونست.

جونگکوک:امروز خیلی خوش گذشت.
تهیونگ:البته باتو.
جونگکوک:از این به بعد زیادی بریم بیرون.
تهیونگ:هرچی شما امر کنید پرنس.
جونگکوک:وای ژنرال شما چه جذاب زیبایی بودین.
تهیونگ:فقط برای تو اینطورم پرنس کوک.
جونگکوک:بایدم فقط برای من باشی وگرنه بدنت رو زنده زنده می سوزوندم.
تهیونگ:او مای گاد بیبی مارو باش برای خودش ادم کشیه.
جونگکوک:معلومه دیگه.
___

پسر کوچیکتر همونطور که کوله پشتیش روی دوشش بود و به سمت محل کارش راه میرفت بسته ی شکلات کاکائوی مورد علاقش رو بیرون کشید و با برداشتن یکدونه از شکلات های خوشمزه ش اون بسته رو دوباره گزاشت سر جاش و با سرخوشی به راه رفتنش ادامه داد.
با شنیدن صدای متعدد بیخ گوشش که یکی همش براش بوق میزد بالاخره عصبی برگشت سمت مزاحم اول صبحیش و رگبار فحش بست تا وقتی که دید کی داره انقدر اون صدای ازار دهنده رو تکرار میکنه.

جیمین:اخه مرتیکه ی عوضی مزاح_

جیمین همینطور که میخواست مرد رو به رگبار فحش ببنده با دیدن یونگی بهت زده دهنش وا رفت و شکلاتش خواست بیوفته که دهنشو بست.

جیمین:تو.تو اینجا چیکار میکنی.
یونگی:داشتم میرفتم سرکار که با تو مواجه شدم، بپر بالا میرسونمت.
جیمین:اخه خب مزاحمت نشم.
یونگی:مزاحم چی، خب محل کار و مقصدمون یکیه.
جیمین:عه راست میگی ها.

جیمین جیرینگی در شاگرد رو باز کرد و خودش رو انداخت تو ماشین.

جیمین:راستی سلام.
یونگی:سلام.

مرد بدون حرف شروع به رانندگی کرد و گه گاهی هم نگاهشو به پسر خواستنی کنارش داد، با اون موهای بلوند و بلندش خیلی زیبا میشد.
ولی جیمین ادمی نبود که به هرکسی چراغ سبز نشون بده، جیمین اولویتش همیشه کار و موفقیتاش بوده نه مرد ها ولی یونگی فرق میکرد.
با دیدن اون چیزی که تو دهن پسر هعی میجنبه با کنجکاوی پرسید اما نگاهش به روبه روش بود.

یونگی:چی میخوری.

جیمین که از اون موقع نگاهش از پنجره بیرون بود با سوال چرخید سمتش و گفت.
.
دیدگاه ها (۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟔جیمین:امم شکلات، میخوری(الهیییی پدسگ ت...

بیا کامنتا🤣

فیک تک پارتی ریحانه(یعنی نویسنده) امروز خیلی دلم درد میکنه ه...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟣 - خب ما دیگه میریم سوهو گفت و دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط