پارت سه
پارت سه
ویو اکو:
اومدم برم کتمو برداشتم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت بار ساعت های دوازده شب بود دیگه که وارد بار شدم دنبال مشخصات اونی که باید محموله رو ازش بگیرم گشتم که پیداش کردم دیدم که دور یک دختر با گروهش جمع شدن و دارن اذیتش میکنن اخمام رفت توی هم رفتم جلوتر که دیدم همون دختره اونروزیه توی خودش روی صندلی جمع شده و گریه میکنه و سرخ شده یکی کنارش نشسته و بغلش کرده و داره بهش دست میزنع و بقیه دور تا دورش میخندن بعضی از جاهای بدنش کبود بود عصبی تر شدم و رفتم سمتشون و به ناچار با همشون درگیر شدم و مجبور شدم چندتاشونو بکشم
یکم خونی شده بودم برگشتم سمت دختره که دیدم از ترس توی خودش جمع شده و گریه میکنه البته فکر نکنم گریش بخاطر کشتن اونا باشه معلوم نیست با دختر بدبخت چیکار کردن
نشستم کنارش که ازم دور شد
حق هم داره میترسه منم مثل اونا باشم
آروم دستمو بردم جلو و گونشو ناز کردن که سرشو از روی پاش آورد بالا و با تعجب نگام کرد کشیدمش بغل خود و توی بغلم گریه کرد منم توی بغل خودم نگهش داشتم
آکو : آروم باش دختر کوچولو عیب نداره...
اون فقط گریه میکرد
کل بدنش کبود بود
اگه زود تر میومدم اینجوری نمیشد
نیم ساعت گذشت که آروم شد
آروم ازم جدا شد و پاهاش و بغل کرد بهش نگاه کردم خیلی دختر خوشگلی بود آروم خم شدم و موهاشو ناز کردم
آکو : خوبی ؟
آتسوشی : نه...
آکو : خیلی بدنت درد میکنه ؟
آتسوشی : ..... اره.......
آروم خم شدم و دل و زیر دلشو ماساژ دادم و ناز کردم
آکو : اسمت چیه؟
آتسوشی :.... آتسوشی
آکو : من آکو ام
آتسوشی...چقدر آشناست... هم قیافش هم اسمش
کجا دیدمش؟؟؟
آروم گردنشو بوس کردم و بلند شدم
آکو : بیا ببرمت خونتون
آتسوشی : ن نه نمیخوام مرسی
به حرفش اهمیت ندادم و سوار ماشینم کردمش با محموله و راه افتادم
آکو : خونت کجاست ؟
ازش پرسیدم آدرس و داد و راه افتادم سمت اونجا
ویو اکو:
اومدم برم کتمو برداشتم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت بار ساعت های دوازده شب بود دیگه که وارد بار شدم دنبال مشخصات اونی که باید محموله رو ازش بگیرم گشتم که پیداش کردم دیدم که دور یک دختر با گروهش جمع شدن و دارن اذیتش میکنن اخمام رفت توی هم رفتم جلوتر که دیدم همون دختره اونروزیه توی خودش روی صندلی جمع شده و گریه میکنه و سرخ شده یکی کنارش نشسته و بغلش کرده و داره بهش دست میزنع و بقیه دور تا دورش میخندن بعضی از جاهای بدنش کبود بود عصبی تر شدم و رفتم سمتشون و به ناچار با همشون درگیر شدم و مجبور شدم چندتاشونو بکشم
یکم خونی شده بودم برگشتم سمت دختره که دیدم از ترس توی خودش جمع شده و گریه میکنه البته فکر نکنم گریش بخاطر کشتن اونا باشه معلوم نیست با دختر بدبخت چیکار کردن
نشستم کنارش که ازم دور شد
حق هم داره میترسه منم مثل اونا باشم
آروم دستمو بردم جلو و گونشو ناز کردن که سرشو از روی پاش آورد بالا و با تعجب نگام کرد کشیدمش بغل خود و توی بغلم گریه کرد منم توی بغل خودم نگهش داشتم
آکو : آروم باش دختر کوچولو عیب نداره...
اون فقط گریه میکرد
کل بدنش کبود بود
اگه زود تر میومدم اینجوری نمیشد
نیم ساعت گذشت که آروم شد
آروم ازم جدا شد و پاهاش و بغل کرد بهش نگاه کردم خیلی دختر خوشگلی بود آروم خم شدم و موهاشو ناز کردم
آکو : خوبی ؟
آتسوشی : نه...
آکو : خیلی بدنت درد میکنه ؟
آتسوشی : ..... اره.......
آروم خم شدم و دل و زیر دلشو ماساژ دادم و ناز کردم
آکو : اسمت چیه؟
آتسوشی :.... آتسوشی
آکو : من آکو ام
آتسوشی...چقدر آشناست... هم قیافش هم اسمش
کجا دیدمش؟؟؟
آروم گردنشو بوس کردم و بلند شدم
آکو : بیا ببرمت خونتون
آتسوشی : ن نه نمیخوام مرسی
به حرفش اهمیت ندادم و سوار ماشینم کردمش با محموله و راه افتادم
آکو : خونت کجاست ؟
ازش پرسیدم آدرس و داد و راه افتادم سمت اونجا
- ۱۴۴
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط