قهوه آتشین
قهوه آتشین °
پارت هشت°
ویو چویا°
با شیطنت گفت: موری سنسه قبول میکنم میخوام دوباره بیام مافیا
شوکه و عصبی شدم فقط بخاطر حرص دادن من اینو گفت کاملا میتونستم الان بزنم توی صورتش که جلوی صورتمه که البته از این کار صرف نظر نکردم و محکم با مشت زدم توی صورتش و صورتش به یک طرف پرت شد
تازه با دیدن خون روی بینیش و پارگی لبش فهمیدم چیکار کردم
نگرانش شدم اما اگه نشون میدادم همه میفهمیدن هنوز برام مهمه
همه با تعجب به ما نگاه میکردن
ویو دازای°
یهو خوابوند مشتشو توی صورتم البته انتظار داشتم و پوزخندی زدم که دیدم با عصبانیت بلند شد و رفت سمت در
منم بلند گفتم: خوشگلم یک چیزی جا گذاشتی
چویا که معلوم بود سرخ و عصبی شده برگشت و گل و برداشت و توی صورتم غرید و رفت
بلند شدم
بقیه پچ پچ میکردن و معلومه داشتن از این میگفتن که شاید سوکوکو برگرده
خب امیدوارم همینجوری بشه....
موری بهم گفت: خوشحالم اومدی دازای میتونی بری اتاق قبلیت توی مافیا هنوز اونجا رو به کسی ندادیم
سر تکون دادم و اومدم بیرون از جلسه
رفت سرویس بهداشتی و خون روی صورتمو پاک کردم
هنوز هم اپن نارنجی خیلی قویه
آروم قدم قدم زنان کل مافیا و دور زدم هیچی عوض نشده بود دو ساعتی داشتم قدم میزدم که بعد رفتم سمت اتاق کارم ... اتاق کار سوکوکو..
رفتم و درو باز کردم که...
ویو چویا°
هیروتسو بعد حدود یک ساعت اومد اتاق کارم
تعجب کردم اونو فقط وقتی موری بخواد کسیو تنبیه کنه اعزامش میکنه چرا پیش منه ؟!
بهش نگاه کردم که شروع کرد حرف زدن: فکر کنم بدونی چرا انجام
چویا: نه چرا؟
هیروتسو : خب رییس گفت بیام پیشت چون زدی توی صورت دازای تنبیهت کنم
واسه اون احمق؟!
چرا باید تنبیه شم؟؟
مگه من بچم!؟
فقط بهش نگاه کردم که یک لحظه افتادم رو زمین و چشمام بسته شد
.
.
.
.
وقتی بهوش اومدم توی یک اتاقی بودم هیروتسو روبه روم بود و دستش شلاق بود
هیروتسو: خب قوانین و که میدونی؟
فقط بهش چشم غره رفتم و اکراه سرمو تکون دادم
پارت هشت°
ویو چویا°
با شیطنت گفت: موری سنسه قبول میکنم میخوام دوباره بیام مافیا
شوکه و عصبی شدم فقط بخاطر حرص دادن من اینو گفت کاملا میتونستم الان بزنم توی صورتش که جلوی صورتمه که البته از این کار صرف نظر نکردم و محکم با مشت زدم توی صورتش و صورتش به یک طرف پرت شد
تازه با دیدن خون روی بینیش و پارگی لبش فهمیدم چیکار کردم
نگرانش شدم اما اگه نشون میدادم همه میفهمیدن هنوز برام مهمه
همه با تعجب به ما نگاه میکردن
ویو دازای°
یهو خوابوند مشتشو توی صورتم البته انتظار داشتم و پوزخندی زدم که دیدم با عصبانیت بلند شد و رفت سمت در
منم بلند گفتم: خوشگلم یک چیزی جا گذاشتی
چویا که معلوم بود سرخ و عصبی شده برگشت و گل و برداشت و توی صورتم غرید و رفت
بلند شدم
بقیه پچ پچ میکردن و معلومه داشتن از این میگفتن که شاید سوکوکو برگرده
خب امیدوارم همینجوری بشه....
موری بهم گفت: خوشحالم اومدی دازای میتونی بری اتاق قبلیت توی مافیا هنوز اونجا رو به کسی ندادیم
سر تکون دادم و اومدم بیرون از جلسه
رفت سرویس بهداشتی و خون روی صورتمو پاک کردم
هنوز هم اپن نارنجی خیلی قویه
آروم قدم قدم زنان کل مافیا و دور زدم هیچی عوض نشده بود دو ساعتی داشتم قدم میزدم که بعد رفتم سمت اتاق کارم ... اتاق کار سوکوکو..
رفتم و درو باز کردم که...
ویو چویا°
هیروتسو بعد حدود یک ساعت اومد اتاق کارم
تعجب کردم اونو فقط وقتی موری بخواد کسیو تنبیه کنه اعزامش میکنه چرا پیش منه ؟!
بهش نگاه کردم که شروع کرد حرف زدن: فکر کنم بدونی چرا انجام
چویا: نه چرا؟
هیروتسو : خب رییس گفت بیام پیشت چون زدی توی صورت دازای تنبیهت کنم
واسه اون احمق؟!
چرا باید تنبیه شم؟؟
مگه من بچم!؟
فقط بهش نگاه کردم که یک لحظه افتادم رو زمین و چشمام بسته شد
.
.
.
.
وقتی بهوش اومدم توی یک اتاقی بودم هیروتسو روبه روم بود و دستش شلاق بود
هیروتسو: خب قوانین و که میدونی؟
فقط بهش چشم غره رفتم و اکراه سرمو تکون دادم
- ۲۲۱
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط