پارت اول – از زبان ملودی:
پارت اول – از زبان ملودی:
پدرم گفت:
ـ فقط یه قول بده... هر چی شد، خودتو گم نکن.
و من فقط سرمو تکون دادم.
با تردید از توی پورتال قدم بیرون گذاشتم. هوای آنطرف سردتر بود، با بوی سنگ، تاریخ و کمی... ترس.
با دست لرزون چمدونهامو بیرون کشیدم. خرگوش پارچهایم رو محکم بغل کرده بودم.
نگاهم به اولین آدمی افتاد که اونجا ایستاده بود.
یه پسر قدبلند با قیافهای سرد و جدی.
چیزی تو نگاهش بود که باعث شد ناخودآگاه یه قدم عقب برم.
ـ تو دانشآموز جدیدی؟
صدای گرفتهش یه لحظه تو فضا پیچید.
ـ من باید امروز مدرسه رو نشونت بدم. همراه من بیا...
کل بدنم از ترس میلرزید. نگاهم ناخودآگاه به دندوناش افتاد. دندونهایی تیز، آماده برای پاره کردن.
ـ ترسیدی؟
همون لحظه بویید. درست مثل حیوانی که خطر رو بو میکشه.
ـ نترس. اینجا قانون داره. هیچکس حق نداره کسیو بخوره.
---
روایت سوم شخص:
پسر، چمدونها رو از روی زمین برداشت.
در حالی که با صدایی آرام و شمرده توضیح میداد، ملودی رو از سالنهای سرد و طولانی عبور میداد.
ـ اینجا قدیمیترین بخش آکادمیه. کتابخونهی اصلی هم اونجاست. کلاسها طبقه بالا...
ـ راستی، خودمو معرفی نکردم.
ایستاد. چشماش مستقیماً توی نگاه ملودی فرو رفت.
ـ من الکس ویتکرولار هستم شاهزاده ومپایر ها. و تو؟
دختر با دستهایی که محکم خرگوشش رو چسبیده بودن، لب زد:
ـ م...من ملودی گاردنرم. جادوگرم... و شانزده سالمه...
ـ خوشبختم، ملودی. من صد و شانزده سالمه.
---
به اتاق رسیدن. الکس ساک رو روی تخت انداخت.
ـ میبرمت سالن غذاخوری. شمارهی صندلیتو بلدی؟
ـ ب..بله.
تو راه، ملودی هی با خودش کلنجار میرفت. دلش از ترس پر بود. اما لبخند الکس باعث شد برای اولین بار احساس کنه شاید، فقط شاید، میشه اینجا رو تحمل کرد.
وقتی غذاشونو گرفتن ـ کیک شکلاتی و شیرکاکائو برای ملودی، گوشت خام و خون برای الکس ـ ملودی با خودش زمزمه کرد:
ـ صندلیم... ۱۱۵!
ـ اونجاست؟ بین من و یکی از دوستامه...
ملودی با شجاعتی مصنوعی لپاشو باد کرد، اخمی کرد و رفت سمت صندلی. الکس لبخند زد.
کنارشون پسری با انرژی زیاد نشست.
ـ هی الکس! دوستدخترته؟
ـ نه. دانشآموز جدیده.
پسر رو به ملودی کرد، با لبخندی پر از دندون و پرانرژی گفت:
ـ سلاممم! من یوریم! گرگینهام! تو هم خودتو معرفی نمیکنی؟
ـ من... ملودی گاردنر. جادوگر تازهکار.
-گاردنر؟ فامیلش آشناست
ادامه دارد...
پدرم گفت:
ـ فقط یه قول بده... هر چی شد، خودتو گم نکن.
و من فقط سرمو تکون دادم.
با تردید از توی پورتال قدم بیرون گذاشتم. هوای آنطرف سردتر بود، با بوی سنگ، تاریخ و کمی... ترس.
با دست لرزون چمدونهامو بیرون کشیدم. خرگوش پارچهایم رو محکم بغل کرده بودم.
نگاهم به اولین آدمی افتاد که اونجا ایستاده بود.
یه پسر قدبلند با قیافهای سرد و جدی.
چیزی تو نگاهش بود که باعث شد ناخودآگاه یه قدم عقب برم.
ـ تو دانشآموز جدیدی؟
صدای گرفتهش یه لحظه تو فضا پیچید.
ـ من باید امروز مدرسه رو نشونت بدم. همراه من بیا...
کل بدنم از ترس میلرزید. نگاهم ناخودآگاه به دندوناش افتاد. دندونهایی تیز، آماده برای پاره کردن.
ـ ترسیدی؟
همون لحظه بویید. درست مثل حیوانی که خطر رو بو میکشه.
ـ نترس. اینجا قانون داره. هیچکس حق نداره کسیو بخوره.
---
روایت سوم شخص:
پسر، چمدونها رو از روی زمین برداشت.
در حالی که با صدایی آرام و شمرده توضیح میداد، ملودی رو از سالنهای سرد و طولانی عبور میداد.
ـ اینجا قدیمیترین بخش آکادمیه. کتابخونهی اصلی هم اونجاست. کلاسها طبقه بالا...
ـ راستی، خودمو معرفی نکردم.
ایستاد. چشماش مستقیماً توی نگاه ملودی فرو رفت.
ـ من الکس ویتکرولار هستم شاهزاده ومپایر ها. و تو؟
دختر با دستهایی که محکم خرگوشش رو چسبیده بودن، لب زد:
ـ م...من ملودی گاردنرم. جادوگرم... و شانزده سالمه...
ـ خوشبختم، ملودی. من صد و شانزده سالمه.
---
به اتاق رسیدن. الکس ساک رو روی تخت انداخت.
ـ میبرمت سالن غذاخوری. شمارهی صندلیتو بلدی؟
ـ ب..بله.
تو راه، ملودی هی با خودش کلنجار میرفت. دلش از ترس پر بود. اما لبخند الکس باعث شد برای اولین بار احساس کنه شاید، فقط شاید، میشه اینجا رو تحمل کرد.
وقتی غذاشونو گرفتن ـ کیک شکلاتی و شیرکاکائو برای ملودی، گوشت خام و خون برای الکس ـ ملودی با خودش زمزمه کرد:
ـ صندلیم... ۱۱۵!
ـ اونجاست؟ بین من و یکی از دوستامه...
ملودی با شجاعتی مصنوعی لپاشو باد کرد، اخمی کرد و رفت سمت صندلی. الکس لبخند زد.
کنارشون پسری با انرژی زیاد نشست.
ـ هی الکس! دوستدخترته؟
ـ نه. دانشآموز جدیده.
پسر رو به ملودی کرد، با لبخندی پر از دندون و پرانرژی گفت:
ـ سلاممم! من یوریم! گرگینهام! تو هم خودتو معرفی نمیکنی؟
ـ من... ملودی گاردنر. جادوگر تازهکار.
-گاردنر؟ فامیلش آشناست
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط