{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیتفاوت دست برمیدارم از دنیای تو

بی‌تفاوت دست برمیدارم از دنیای تو
چند بیت از این غزل را میگذارم جای تو
می‌نشینم در کنار خاطرات ِ مُرده‌ات
می‌کشم بیرون خودم را از تب رویای تو
یک جهان دلواپسی را میسپارم دست باد
بی تعلق میشود این من، من ِ شیدای تو
شب که میخابی به مرگ بوسه‌هامان فکر کن
خانه‌ات می‌سوزد از تنهایی ِ شبهای تو
من همانم ، هیچ تغییری نکردم ، این وسط
گاه خوابش میبرد قلبم که شد رسوای تو
بعد از این خورشید دیگر مثل سابق گرم نیست
خنده می‌ماسد پس از من، بر لب زیبای تو
عشق، گاهی حاصل یک اشتباه مهلک است
میروم پنهان شوم از هجمه‌ی دریای تو
دیدگاه ها (۳)

یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مراساعتی بی شور و مستی سرنمی آ...

همین عقلی که با سنگِ حقیقت، خانه می سازدزمانی از حقیقت های م...

آمد و پا روی احساسات گلدارم گذاشت دیدنش حسرت به جان داغ و تب...

ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد هیچ کس یادی از این سا...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹³ یونگی می خواست چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط