لبخند زیر بازجویی
🕯️ لبخند زیر بازجویی
پارت هفتم
فئولای
فئودور نیکولای
سگ های ولگرد بانگو
ـ پس چرا منو کشوندی اینجا؟
ـ چون نمیخواستم اون چیزی شی که ازش متنفرم. یه ابزار برای قانون بیروح.
(آهسته نزدیکش شد)
ـ تو هنوز فرق داری. تو هنوز فکر میکنی عدالت یه معنی داره.
فئودور گفت:
ـ عدالت یعنی مسئولیت، نه احساس.
نیکولای خندید، ولی این بار خندهش خسته بود.
ـ تو هنوز نمیفهمی. من هر کاری کردم از روی احساس مسئولیت بود… فقط قانونهام با شما فرق داره.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
صدای باد از پنجرههای شکسته میاومد.
فئودور گفت:
ـ اون شب چند نفر مردن. تو باعثش شدی.
نیکولای چشماشو بست.
ـ میدونم. و هر شب صدای شلیکشون توی گوشمه میشه گفت لذت بخشه. ولی اگه من نمیزدم، تو الان زنده نبودی.
(ساکت شد)
ـ من قرار نیست قهرمان باشم، فئودور. فقط نمیخواستم تو یکی از آدمهای اون اتاق باشی.
فئودور یه قدم عقب رفت.
ـ حالا چی؟ انتظار داری بهت اعتماد کنم؟
نیکولای آهسته گفت:
ـ نه. انتظار دارم بفهمی.
برگشت سمت نور، انگار خودش رو تسلیم کرده بود.
ـ من امشب از شهر میرم. از این دایرهی لعنتی خارج میشم. ولی یه نفر باید اون پرونده رو ببنده. کسی که بتونه هم دروغ منو ببینه، هم حقیقت منو بنویسه.
فئودور پرسید:
ـ چرا من؟
ـ چون تو تنها کسی بودی که منو دیدی… نه مجرم، نه بیمار، نه نابغه، فقط یه انسان.
(ساکت شد)
ـ و شاید این تنها چیزی بود که ازم باقی مونده.
سکوت.
فئودور بهش نزدیک شد، چشماش محکم و بیرحم ولی پر از سوال.
ـ نیکولای، اگه بمونی، میگیرمت.
ـ میدونم.
ـ و اگه فرار کنی، یه روز میکشمت.
ـ میدونم.
نیکولای لبخند زد.
ـ ولی حداقل حالا هر دو میدونیم که این بازی فقط برای کدوممون تموم نمیشه.
پارت هفتم
فئولای
فئودور نیکولای
سگ های ولگرد بانگو
ـ پس چرا منو کشوندی اینجا؟
ـ چون نمیخواستم اون چیزی شی که ازش متنفرم. یه ابزار برای قانون بیروح.
(آهسته نزدیکش شد)
ـ تو هنوز فرق داری. تو هنوز فکر میکنی عدالت یه معنی داره.
فئودور گفت:
ـ عدالت یعنی مسئولیت، نه احساس.
نیکولای خندید، ولی این بار خندهش خسته بود.
ـ تو هنوز نمیفهمی. من هر کاری کردم از روی احساس مسئولیت بود… فقط قانونهام با شما فرق داره.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
صدای باد از پنجرههای شکسته میاومد.
فئودور گفت:
ـ اون شب چند نفر مردن. تو باعثش شدی.
نیکولای چشماشو بست.
ـ میدونم. و هر شب صدای شلیکشون توی گوشمه میشه گفت لذت بخشه. ولی اگه من نمیزدم، تو الان زنده نبودی.
(ساکت شد)
ـ من قرار نیست قهرمان باشم، فئودور. فقط نمیخواستم تو یکی از آدمهای اون اتاق باشی.
فئودور یه قدم عقب رفت.
ـ حالا چی؟ انتظار داری بهت اعتماد کنم؟
نیکولای آهسته گفت:
ـ نه. انتظار دارم بفهمی.
برگشت سمت نور، انگار خودش رو تسلیم کرده بود.
ـ من امشب از شهر میرم. از این دایرهی لعنتی خارج میشم. ولی یه نفر باید اون پرونده رو ببنده. کسی که بتونه هم دروغ منو ببینه، هم حقیقت منو بنویسه.
فئودور پرسید:
ـ چرا من؟
ـ چون تو تنها کسی بودی که منو دیدی… نه مجرم، نه بیمار، نه نابغه، فقط یه انسان.
(ساکت شد)
ـ و شاید این تنها چیزی بود که ازم باقی مونده.
سکوت.
فئودور بهش نزدیک شد، چشماش محکم و بیرحم ولی پر از سوال.
ـ نیکولای، اگه بمونی، میگیرمت.
ـ میدونم.
ـ و اگه فرار کنی، یه روز میکشمت.
ـ میدونم.
نیکولای لبخند زد.
ـ ولی حداقل حالا هر دو میدونیم که این بازی فقط برای کدوممون تموم نمیشه.
- ۵.۱k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط