{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار

ایوان تهی است و باغ از یاد مسافر سرشار
در دره آفتاب سر برگرفته‌ای
کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در آمده است

دوری، تو از آن سوی شقایق دوری

در خیرگی بوته‌ها کو سایه لبخندی که گذر کند ؟
از کشاف اندیشه کو نسیمی که درون آید ؟

سنگریزهٔ رود بر گونه تو می‌لغزد
شبنم جنگل دور سیمای ترا می‌رباید
ترا از تو ربوده‌اند و این تنها ژرف است

می‌گریی و در بیراهه زمزمه‌ای سرگردان می‌شوی...
#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

پایم خلیده، خارِ بیابانجز با گلوی خشک نکوبیده‌ام به راهلیکن ...

اهل کاشانم اماشهر من کاشان نیستشهر من گم شده است من با تاب م...

برویکه تریِ توچهرهٔ خواب‌اندودِ مراخوش است ... #سهراب_سپهری ...

... و اتفاقِ وجودِ مراکنارِ درختبدل کنید به یک ارتباط گمشدهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط