💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشـــــــــق....
پارت 86
نیلوفر :
تازه از مدرسه برگشته بودم وبه محض رسیدن به خونه عمه جلوم سبز شد وگفت : می خوایم بریم جایی تو میای ؟
- کجا عمه ؟
- یکی از دوستام از دوستام از دبی لباس آورده می ریم ببینیم گفتم شاید تو هم بخوای ببینی
- نه عمه خسته ام
مامانم سر رسید وگفت : همراه ما میای
- نه مامان به عمه هم گفتم نمیام خسته ام
مامان دیگه چیزی نگفت خیلی گرسنه ام بود وبه فاطمه خانم گفتم غذام رو آماده کنه ورفتم بالا داشتم لباسام رو عوض می کردم با صدای جیغ لیلی ترسیدم ورفتم اتاقش اولین باربود می رفتم اتاقش لیلی کنار تخت نشسته بود با دیدن من گفت : نیلوفر یه کاری بکن کیسه آبم پاره شده می ترسم
- مهرداد نیست
لیلی: نه تو رو خدا دارم می میرم از درد
تنها کاری که می تونستم بکنم این بود به محسن زنگ بزنم اونم گفت آمبولانس بیاد کنار لیلی موندم تا اومدن لیلی رو بردن منم همراهش رفتم خیلی درد داشت وگریه می کرد دستشو گرفته بودم وموهای خیس عرقش رو کنار می زدم رسیدیم بیمارستان لیلی رو بردن ومن منتظر وایساده بودم
- نیلوفر
برگشتم محسن بود که گفت : چی شد
- لیلی رو بردن
یه پرستار بالبخنداومد کنارمون وگفت : تبریک میگم شما بابای بچه هستید
محسن : نه زن داداشمه
پرستار : مبارکه یه پسر تپل مپلی خوشگل
محسن : مشکلی ندارن
پرستار: نه مشکلی نیست
عمه ومامانم اومدن بیمارستان وعمه کلی ذوق داشت وخوشگل بود ودلش می خواست هر چه زودتر بچه ای مهرداد رو ببینه
به عمه اجازه دادن بچه رو ببینه اونم رفت ومامان متعجب گفت : تو اینجا چیکار می کنی
محسن : نیلوفر به من خبر داد اون که ننی دونست چیکار کنه
- میشه بریم خونه مامان
محسن : من می برمتون
مامان : عمه ات بیاد می ریم عزیزم
منتظر عمه موندیم تا برگشت بر عکس وقتی که رفته بود خوشحال بود حالا رنگش پریده بود ونگران بود
مامان : مینا چی شده بچه چطوره ؟
عمه لبخند کمرنگی زد وگفت : خوبه بد نیست باید فعلا اینجا باشن تا فردا ...محسن به داداشت زنگ نزدی
محسن سرد عمه رو نگاه کرد وگفت : خودتون زنگ بزنید نیلوفر زن دایی میاید ؟
عمه : نرگس پیش من می مونه شما برید
عشـــــــــق....
پارت 86
نیلوفر :
تازه از مدرسه برگشته بودم وبه محض رسیدن به خونه عمه جلوم سبز شد وگفت : می خوایم بریم جایی تو میای ؟
- کجا عمه ؟
- یکی از دوستام از دوستام از دبی لباس آورده می ریم ببینیم گفتم شاید تو هم بخوای ببینی
- نه عمه خسته ام
مامانم سر رسید وگفت : همراه ما میای
- نه مامان به عمه هم گفتم نمیام خسته ام
مامان دیگه چیزی نگفت خیلی گرسنه ام بود وبه فاطمه خانم گفتم غذام رو آماده کنه ورفتم بالا داشتم لباسام رو عوض می کردم با صدای جیغ لیلی ترسیدم ورفتم اتاقش اولین باربود می رفتم اتاقش لیلی کنار تخت نشسته بود با دیدن من گفت : نیلوفر یه کاری بکن کیسه آبم پاره شده می ترسم
- مهرداد نیست
لیلی: نه تو رو خدا دارم می میرم از درد
تنها کاری که می تونستم بکنم این بود به محسن زنگ بزنم اونم گفت آمبولانس بیاد کنار لیلی موندم تا اومدن لیلی رو بردن منم همراهش رفتم خیلی درد داشت وگریه می کرد دستشو گرفته بودم وموهای خیس عرقش رو کنار می زدم رسیدیم بیمارستان لیلی رو بردن ومن منتظر وایساده بودم
- نیلوفر
برگشتم محسن بود که گفت : چی شد
- لیلی رو بردن
یه پرستار بالبخنداومد کنارمون وگفت : تبریک میگم شما بابای بچه هستید
محسن : نه زن داداشمه
پرستار : مبارکه یه پسر تپل مپلی خوشگل
محسن : مشکلی ندارن
پرستار: نه مشکلی نیست
عمه ومامانم اومدن بیمارستان وعمه کلی ذوق داشت وخوشگل بود ودلش می خواست هر چه زودتر بچه ای مهرداد رو ببینه
به عمه اجازه دادن بچه رو ببینه اونم رفت ومامان متعجب گفت : تو اینجا چیکار می کنی
محسن : نیلوفر به من خبر داد اون که ننی دونست چیکار کنه
- میشه بریم خونه مامان
محسن : من می برمتون
مامان : عمه ات بیاد می ریم عزیزم
منتظر عمه موندیم تا برگشت بر عکس وقتی که رفته بود خوشحال بود حالا رنگش پریده بود ونگران بود
مامان : مینا چی شده بچه چطوره ؟
عمه لبخند کمرنگی زد وگفت : خوبه بد نیست باید فعلا اینجا باشن تا فردا ...محسن به داداشت زنگ نزدی
محسن سرد عمه رو نگاه کرد وگفت : خودتون زنگ بزنید نیلوفر زن دایی میاید ؟
عمه : نرگس پیش من می مونه شما برید
- ۸۸.۰k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط