پایان غیر عادی part
پایان غیر عادی (part2)
ببخشید دیروز نتونستم بنویسم خونه داییم بودم🎀🎀
.
اون مرد غریبه کسی نبود جز اکس سوفی سوفی در تعجب بود و چشم هایش گرد شده بود
البته تعجبی هم نداشت بالاخره مرد غریبه دشمن گوجو بود و داشت از نقطه ضعفش استفاده میکرد مرد غریبه گفت:به به (ژوژه کباب) ببین اینجا چی داریم
سوفی گفت:مردک عوضی ولم کن
و تقلا میکرد
مرد غریبه گفت:هر چقدر بیشتر تقلا کنی بیشتر دردت میاد
و یه چاقو در پای سوفی فرو کرد(حیحی فکر کردید میخواستم چی بنویسم؟لطفا مغز خود را شستشو دهید با سپاس)
سوفی جیغ بلندی کشید و دردی در پاهایش میپیچید که مرد غریبه با پاش محکم کوبید به چاقو و چاقو بیشتر فرو رفت
سوفی داد و فریاد میکرد اما کسی صدایش را نمیشنید
مرد غریبه با چاقو بیشتر و بیشتر سوفی رو زخمی میکرد
ناگهان در باز شد و مردی بع داخل امد اون مرد گوجو بود که برای نجات سوفی امده بود اسلحه اش را در اورد و به سمت مرد غریبه نشونه گرفت
و مرد غریبه ام به گوجو نشونه گرفت همزمان همدیگه رو زدن و گوجو در حالی که خونریزی داشت به سمت سوفی میامد و دست های سوفی را باز کرد و به سوفی گفت که بره سوفی اما سوفی نمیتوانست عشق زندگب اش را تنها در حال مرگ بگذارد پس تلاش کرد که ان را کول کند
گوجو را کول کرد و به سمت خانه راهی شد وقتی رسید به خانه داشت با استفاده قدرت درمان کردنش سعی میکرد گوجو را درمان کند ولی زخم گوجو خیلی عمیق بود و گوجو خون زیادی از دست داده بود بنابر این گوجو تبدیل به خاکستر شد و باد ان را برد
سوفی داشت گریه میکرد و بعد از ان دست به موهایش نمیزد چون گوجو موهایش را خیلی دوست داشت دختر در تلاش بود که قوی تر شود
و حتی یک قبر برایش درست کرده بود در جای مورد علاقه ی گوجو
هر روز به دیدار گوجو میرفت در قبری که درست کرده بود و برای گوجو اهنگ میخواند چون گوجو عاشق صدای گوجو بود
از اون اتفاق ۸ سال میگذره و دختر بعد از گوجو نه عاشق کسی شد و نه لبخند زد اون دختر ضعیف و شاد دیگر مرده بود و دختری قوی و خشن و غمگین جاشو گرفته بود دختر حالا دیگر در یک بیمارستان کار میکرد و هر کسی که پول کافی برای درمان را نداشت و لب مرگ بود را نجات میداد و همچنان هر روز به قبر گوجو میرفت
__________________________________________
خب عجقای من ادامه داره
بای بایییی
ببخشید دیروز نتونستم بنویسم خونه داییم بودم🎀🎀
.
اون مرد غریبه کسی نبود جز اکس سوفی سوفی در تعجب بود و چشم هایش گرد شده بود
البته تعجبی هم نداشت بالاخره مرد غریبه دشمن گوجو بود و داشت از نقطه ضعفش استفاده میکرد مرد غریبه گفت:به به (ژوژه کباب) ببین اینجا چی داریم
سوفی گفت:مردک عوضی ولم کن
و تقلا میکرد
مرد غریبه گفت:هر چقدر بیشتر تقلا کنی بیشتر دردت میاد
و یه چاقو در پای سوفی فرو کرد(حیحی فکر کردید میخواستم چی بنویسم؟لطفا مغز خود را شستشو دهید با سپاس)
سوفی جیغ بلندی کشید و دردی در پاهایش میپیچید که مرد غریبه با پاش محکم کوبید به چاقو و چاقو بیشتر فرو رفت
سوفی داد و فریاد میکرد اما کسی صدایش را نمیشنید
مرد غریبه با چاقو بیشتر و بیشتر سوفی رو زخمی میکرد
ناگهان در باز شد و مردی بع داخل امد اون مرد گوجو بود که برای نجات سوفی امده بود اسلحه اش را در اورد و به سمت مرد غریبه نشونه گرفت
و مرد غریبه ام به گوجو نشونه گرفت همزمان همدیگه رو زدن و گوجو در حالی که خونریزی داشت به سمت سوفی میامد و دست های سوفی را باز کرد و به سوفی گفت که بره سوفی اما سوفی نمیتوانست عشق زندگب اش را تنها در حال مرگ بگذارد پس تلاش کرد که ان را کول کند
گوجو را کول کرد و به سمت خانه راهی شد وقتی رسید به خانه داشت با استفاده قدرت درمان کردنش سعی میکرد گوجو را درمان کند ولی زخم گوجو خیلی عمیق بود و گوجو خون زیادی از دست داده بود بنابر این گوجو تبدیل به خاکستر شد و باد ان را برد
سوفی داشت گریه میکرد و بعد از ان دست به موهایش نمیزد چون گوجو موهایش را خیلی دوست داشت دختر در تلاش بود که قوی تر شود
و حتی یک قبر برایش درست کرده بود در جای مورد علاقه ی گوجو
هر روز به دیدار گوجو میرفت در قبری که درست کرده بود و برای گوجو اهنگ میخواند چون گوجو عاشق صدای گوجو بود
از اون اتفاق ۸ سال میگذره و دختر بعد از گوجو نه عاشق کسی شد و نه لبخند زد اون دختر ضعیف و شاد دیگر مرده بود و دختری قوی و خشن و غمگین جاشو گرفته بود دختر حالا دیگر در یک بیمارستان کار میکرد و هر کسی که پول کافی برای درمان را نداشت و لب مرگ بود را نجات میداد و همچنان هر روز به قبر گوجو میرفت
__________________________________________
خب عجقای من ادامه داره
بای بایییی
- ۱۲۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط