Part two
Part two....
با خوردن اخرین پیک گونههاش سرخ تر شد . چند لحظه صبر کرد و از جاش بلند شد . نفهمید چیشد که خورد به یه مرد قد کوتاه چاق ، اما سریع عذرخواهی کرد و خواست دوباره سمت صندوق بره که یهو با شنیدن داد مرد سر جاش ایستاد
•هی خجالت نمیکشی که به یه مرد زدی سرتو میندازی پایین و میری
حرف مرد چاق اینقدر بلند بود که کل رستوران یهو ساکت شد . دختر میتونست نگاه های خیرهی زیادی رو حس کنه . دستاش رو مشت کرد و با دست سمت چپش موهاشو به عقب پرتاب کرد و به سمت مرد قد کوتاه برگشت
+بله؟چه زری زدی؟
اونقدری مست نبود که حرفای مرد زشت روبهروش رو نفهمه . اون زشت واقعا بدجوری خونش رو به جوش اورده بود .
مرد خندهی کثیفی کرد و بیشتر نزدیک دختر رفت
•شما زنها همتون همینید یه مشت آشغ....
با سیلی محکمی که از طرف اون دختر خورد سرش کج شد و غبغباش لرزید. دختر میتونست صدای هین کل رستوران رو بشنوه . مرد دوباره به سمتش برگشت و دستش رو به جلو اورد و خواست اون رو بزنه
•توعه اشغال چه غلطی کردی
همون لحظه قبل از اینکه حتی دستاش به دختر بخوره . تیتی مرد چهارشونه و بلند قدی رو جلوی خودش حس کرد .
دستای اون مرد جذاب ، مچ دست اون مرد رو گرفته بود
_به چه حقی روی یه زن دست بلند میکنی عوضی
دختر از شنیدن این حرف جا خورد و بع. از چند ثانیه مرد رو کنار زد و خودش جلوی اون مرد چاق وایستاد و دوباره سیلی دیگه ای رو به اونطرف صورتش خوابوند
+اینم واسه اینکه گفتی زنا یه مشت آشغالن
اینبار با کف دستش روی کلهی کچل مرد خوابوند
+اینم واسه اینکه میخواستی روم دست بلند کنی عوضی
دختر قبل رفتن به سمت ههجون برگشت و بعد حساب کردن از رستوران بیرون رفت
_______
کریس رفتن اون دختر رو تماشا کرد . خیلی براش اشنا بود نمیدونس اون کیه اما مطمئن بود اون رو یه جا دیده بود پس بیخیال شد و دوباره سمت میزش برگشت و مشغول انتخاب غذاش شد .
_______
(February 20 , 2025)
×هی تیتی مهمونیه امشبو که یادت نرفته؟
+نخیر یادم نرفته از دیشب تا حالا صد بار گفتی
×یادته راجب اون دوستِ جونسونگ بهت گفته بودم؟
+خب؟
×امشب اونم هستتتتتت
لینا جملشو با صدای بلندی گفت که همون لحظه تیتی سریع گوشیو از گوشش فاصله داد
×پس حسابی خوشگل کننن
+خیلهخب باشه
گوشیو قطع کرد و روی تخت انداخت . اگه واقعا اون پسر میومد پس باید یه کار میکرد تا بیشتر به چشم پسر بیاد....
_______
وارد ویلا شد و به سمت لینا رفت و بغلش کرد
×اووووو مثل اینکه واقعا میخوای این پسر عاشقت بشه
+اوممم شاید؟
لبخند زد و با هم به سمت میز رفتن . حدود بیست نفر بودن که همه اکیپی اونجا بودن غافل از اینکه دختر بدونه که اون ویلا مال همون پسرِ عاشقه....
بعد از رسیدن به میز لینا دستِ دختر رو گرفت و اون رو به سمت جمعی که پسرا بودن کشوند
×هی کریس بیا دوست دختر آیندتو اوردم
دختر با شوک به همشون خیره شد حدود ده تا پسر بودن ، نمیدونست کریس کدومشونه...
یهو با دیدن پسر قد بلند و چهارشونه ای که پشت بهش با یه پیرهن مشکی و شلوار مشکی وایستاده بود شوک شد ، خیلی از نمای پشت براش اشنا بود . با برگشت کریس به سمت دختر ، چشم تو چشم شدن و چان پیشقدم شد و دستش رو برای احترام به سمتش داد
_سلام ، من کریسم
+سلام ، منم تیتی ام
_میدونم
پسر جوابش رو خیلی رک و با لبخند داد
_خب ، حالا این دخترِ خوشگل یه نوشیدنی ای میل داره؟
تیتی زیر لب خندهای کرد و چان بیشتر دستشو فشرد و اونو به سمت میز نوشیدنی ها برد
_میتونی اینو امتحان کنی ، قطعا خوشت میاد
دختر نوشیدنیو از دستش گرفت و کمی ازش نوشید
+اوممم ، خیلی خوشمزست ، ممنون
بعد از چند دقیقه صحبتِ دختر با پسرِ جذاب و جنتلمن روبهروش دوباره هرکدومشون سمت دوستاشون رفتن...
با خوردن اخرین پیک گونههاش سرخ تر شد . چند لحظه صبر کرد و از جاش بلند شد . نفهمید چیشد که خورد به یه مرد قد کوتاه چاق ، اما سریع عذرخواهی کرد و خواست دوباره سمت صندوق بره که یهو با شنیدن داد مرد سر جاش ایستاد
•هی خجالت نمیکشی که به یه مرد زدی سرتو میندازی پایین و میری
حرف مرد چاق اینقدر بلند بود که کل رستوران یهو ساکت شد . دختر میتونست نگاه های خیرهی زیادی رو حس کنه . دستاش رو مشت کرد و با دست سمت چپش موهاشو به عقب پرتاب کرد و به سمت مرد قد کوتاه برگشت
+بله؟چه زری زدی؟
اونقدری مست نبود که حرفای مرد زشت روبهروش رو نفهمه . اون زشت واقعا بدجوری خونش رو به جوش اورده بود .
مرد خندهی کثیفی کرد و بیشتر نزدیک دختر رفت
•شما زنها همتون همینید یه مشت آشغ....
با سیلی محکمی که از طرف اون دختر خورد سرش کج شد و غبغباش لرزید. دختر میتونست صدای هین کل رستوران رو بشنوه . مرد دوباره به سمتش برگشت و دستش رو به جلو اورد و خواست اون رو بزنه
•توعه اشغال چه غلطی کردی
همون لحظه قبل از اینکه حتی دستاش به دختر بخوره . تیتی مرد چهارشونه و بلند قدی رو جلوی خودش حس کرد .
دستای اون مرد جذاب ، مچ دست اون مرد رو گرفته بود
_به چه حقی روی یه زن دست بلند میکنی عوضی
دختر از شنیدن این حرف جا خورد و بع. از چند ثانیه مرد رو کنار زد و خودش جلوی اون مرد چاق وایستاد و دوباره سیلی دیگه ای رو به اونطرف صورتش خوابوند
+اینم واسه اینکه گفتی زنا یه مشت آشغالن
اینبار با کف دستش روی کلهی کچل مرد خوابوند
+اینم واسه اینکه میخواستی روم دست بلند کنی عوضی
دختر قبل رفتن به سمت ههجون برگشت و بعد حساب کردن از رستوران بیرون رفت
_______
کریس رفتن اون دختر رو تماشا کرد . خیلی براش اشنا بود نمیدونس اون کیه اما مطمئن بود اون رو یه جا دیده بود پس بیخیال شد و دوباره سمت میزش برگشت و مشغول انتخاب غذاش شد .
_______
(February 20 , 2025)
×هی تیتی مهمونیه امشبو که یادت نرفته؟
+نخیر یادم نرفته از دیشب تا حالا صد بار گفتی
×یادته راجب اون دوستِ جونسونگ بهت گفته بودم؟
+خب؟
×امشب اونم هستتتتتت
لینا جملشو با صدای بلندی گفت که همون لحظه تیتی سریع گوشیو از گوشش فاصله داد
×پس حسابی خوشگل کننن
+خیلهخب باشه
گوشیو قطع کرد و روی تخت انداخت . اگه واقعا اون پسر میومد پس باید یه کار میکرد تا بیشتر به چشم پسر بیاد....
_______
وارد ویلا شد و به سمت لینا رفت و بغلش کرد
×اووووو مثل اینکه واقعا میخوای این پسر عاشقت بشه
+اوممم شاید؟
لبخند زد و با هم به سمت میز رفتن . حدود بیست نفر بودن که همه اکیپی اونجا بودن غافل از اینکه دختر بدونه که اون ویلا مال همون پسرِ عاشقه....
بعد از رسیدن به میز لینا دستِ دختر رو گرفت و اون رو به سمت جمعی که پسرا بودن کشوند
×هی کریس بیا دوست دختر آیندتو اوردم
دختر با شوک به همشون خیره شد حدود ده تا پسر بودن ، نمیدونست کریس کدومشونه...
یهو با دیدن پسر قد بلند و چهارشونه ای که پشت بهش با یه پیرهن مشکی و شلوار مشکی وایستاده بود شوک شد ، خیلی از نمای پشت براش اشنا بود . با برگشت کریس به سمت دختر ، چشم تو چشم شدن و چان پیشقدم شد و دستش رو برای احترام به سمتش داد
_سلام ، من کریسم
+سلام ، منم تیتی ام
_میدونم
پسر جوابش رو خیلی رک و با لبخند داد
_خب ، حالا این دخترِ خوشگل یه نوشیدنی ای میل داره؟
تیتی زیر لب خندهای کرد و چان بیشتر دستشو فشرد و اونو به سمت میز نوشیدنی ها برد
_میتونی اینو امتحان کنی ، قطعا خوشت میاد
دختر نوشیدنیو از دستش گرفت و کمی ازش نوشید
+اوممم ، خیلی خوشمزست ، ممنون
بعد از چند دقیقه صحبتِ دختر با پسرِ جذاب و جنتلمن روبهروش دوباره هرکدومشون سمت دوستاشون رفتن...
- ۹۰۴
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط