{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۱

بابای کیلیان نشسته بود توی دفترش. دفترچه ی سود و سهام خالص و درصد افزایش پیشرفت شرکت جلویش باز بود. اوضاع خوب پیش نمیرفت، تولیدات اوچیها بیشتر طرفدار داشت و اگر اینجوری جلو میرفت کار به جایی میکشید که شرکت بابای کیلیان کامل ورشکست شود. ولی او فکر میکرد ایتاچی مرده، ساسکه هم که برای جانشین شدن زیادی بچه بود پس فعلا همه چیز توی چنگ انها بود:"حال کن پسرم، امروز که جلسه س میخوام همچین شرکتو بکشم بالا که شوک بمونی."
کیلیان پوزخند زد:"از ته دلم خوشحالم ایتاچی مرد، واقعا ازش بدم میومد. خودکشی کرد ما رو راحت کرد."
بابای کیلیان ان شب را یادش بود. همان جایی که سر ایتاچی ضربه خورد ولی نمرد، پس او جوری صحنه گذاری کرد که انگار مرده. همه باور کردند، ولی ته قلب بابای کیلیان را چیزی مثل کارما گرفته بود. انگار که میگفت: 'پاپوش دوختی پس خودت میوفتی توش.'
فکر میکرد همه چیز بی نقص پیش رفته، کسی چیزی نمیداند. ولی او از این خبر نداشت که ساسکه همه چیز را انشب دیده بود و تعریف کرده بود. پس فوگاکو امشب دست پر با اطلاعات داشت برای جلسه میامد. حس بدی دل بابای کیلیان را گرفته بود:"چار چشمی حواست به اون پسر کوچیکه باشه، ساسکه رو میگم. یه کاسه ای زیر نیم کاسه شه."

N:"ساسکه محکم برو رو سرعت گیر کله پا شیم یوهاها."
Sa:"روانی ای ناروتو؟! انقد پشتم تکون نخور نمیتونم برونم."
ساسکه ناروتو را گذاشته بود پشت دوچرخه اش و داشتند با همدیگه میرفتند سمت جلسه. همگی شیک و پیک کرده بودند قشنگ با کت شلوار و اینا به جز ناروتو که طبق معمول نارنجی ترین لباس جهان را پوشیده بود. میکوتو و فوگاکو قرار بود خودشان با ماشین بیایند ساسکه هم اصرار کرده بود با ناروتو روی دوچرخه بیاید (دلیلشم معلوم نیست)
N:"ویییی سر پایینی، تندتر برو تند ترررر."
Sa:"سفت بچسب که هیچ وسیله نقلیه ای از رخش من خفن تر نیست."
و دقیقا همان موقع ایتاچی را دیدند که نشسته بود روی پشت شیسویی و مثل هلیکوپتر بالای سرشان بودند. ایتاچی عینک افتابی اش را داد پایین:"وسیله نقلیه من خفن تره جوجو ها، مال من پروازم میکنه."
شیسویی پوزخند زد:"بیاین مسابقه‌."
و مثل فشنگ زد جلو. دهان ساسکه چند لحظه باز ماند و بعد دسته دوچرخه را فشار داد:"متقلبای خاک تو سر! ما سریعتر میرسیم، قشنگ منو بگیر ناروتو."
ناروتو که از ذوق میخواست ساسکه را خفه کند دست هایش را دور کمر او حلقه کرد:"پا بزن حلزون، پاااا بزن. از شیسویی کمتر نیستیم."
و انطرف ان عقب عقب ها میکوتو و فوگاکو را داشتیم که با لاکپشتی ترین سرعت ممکن داشتند میرفتند جلو. چرا؟ چون میکوتو داشت توی ماشین ارایش میکرد و اگر خط چشمش کج میشد زمین و زمان را با هم جر میداد.
F:"عزیزم توروخدا یکم سریعتر بخدا دیره."
میکوتو رژ لبش را دراورد:"الان تموم میشه عزیزم یکم صبور باش."
F:"ده ساعت تو حموم بودی گل من خب خودت خوشگلی. ارایش نمیخواد"
گونه های میکوتو گل انداخت و کمی خندید:"چقد بانمکی تو. باشه حالا که اینو گفتی فقط یه رژ میزنم و ریمل و کرم ضد افتاب و پنکک و رژ گونه. دیدی چه کم شد؟"
فوگاکو که حلق در چشم هایش اشکه میزد لبخند تلخی زد:"اره عشقم خیلی کم شد."
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۳؟:"اوخ عزیزم گم شدی؟ گشنه ت نیس، میخوای با من بیای به...

پارت ۳۰

پارت ۲۸میکوتو حس کرد صدایی بالای سرش میشنود، چیزی شبیه زمزمه...

پارت ۲۷Sa:"اهم اهمممم....تموم شد ماچ مالیاتون؟"N:"ماچ؟ کجا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط