{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۲



- نامجون میشناسی منو؟!
با تعجب به چشمام خیره شد.
همشون نگاه به سر و وضعم مینداختند و سری از روی بی تفاوتی تکون میدادن
انتظار داشتم یکیشون بلند شه، سرم داد بزنه.. بهم بگه: تا الان کودوم گوری بودی؟! چرا تلفن‌تو جواب نمیدادی؟!.. تنبیه ام کنه بگه: دیگه حق نداری پاتو از این خونه بیرون بذاری!! دیگه حق نداری گستاخانه مسیرای خودتو ادامه بدی!!!! اما‌.. حتی یه کلمه! حتی یه کلمه هم از لب‌های هر هفتاشون بیرون نمیومد! مگه میشه؟! بنگتن.. اصن منو میشناسه؟!
ته: بیخیال نامی! نمیدونی این گاهی وقتا مخش هنگ میکنه؟!
کوک: آره، یادته اون شبی چقدر رفته بود تو فاز؟؟
شوگا: اِ اِ، چرا راه دور میرین؟ همین دیشب داشت با خودش حرف میزد فکر میکردیم جنی شده!!
ته: نه بچه‌ها! بنده خدا حق دارع! واقعا یه جن داره.. اون روز با من حرف زد.. بهم گفت اسمش تیاناست..
جیم: تیانااا؟؟؟؟
ته: آره.. میگفت نویسنده‌ست..
جین: اِههههه.. بچه ها تموم شد! باید خونمونو عوض کنیم! وگرنه مثه همین فیلم احضار تسخیر میشیم دیگه کی بیاد جممون کنه؟
هوپ: جین راست میگع!! من خودم اون‌شب آنابل دیدم تا یه هفته خوابم نمیبرد فکر میکردم یکی عروسکه زیره تختمه.....
روبه‌روی چشمام با هم بحث میکردن که چیزی بی اختیارم از دهنم پرید: من دیشب رفتم بار!!
همهمه قطع شد و سکوت سنگینی تو فضا حاکم شد.
با چشمای پر از تعجب و ابروهای بالا رفته به صورتم خیره شدند.
جونگ‌کوک تک سرفه ای کرد و لبخندی به حالِ برهمم زد
کوک: اِه.. خوش گذشت؟
با این حرفش شاخ که هیچی! نزدیک بود عصا از کله ام در بیاد! مرده حسابی!!!! بارررر... مشروب.... الکللللل! خدایا یا من نفهمم یا اینا خودشونو زدن به نفهمی!
تهیونگ برای تایید حرف جونگ‌کوک سری تکون داد و لبخندی رو لباش گذاشت
ته: مشورت هم کردی؟! لبی، چیزی نگرفتی؟!
نههههههه.. دیگه اعصا نه!!! از این کله‌ داشت درخت در میومد!!! (از این بید خوشگلاش‌هاا!)
- عااا.. مم، عصبانی نیستین؟
جیمین با لحنی پر از اطمینان زبون باز کرد
جیم: نه، تو یه دختره آزادی.. مگه‌نه؟!
لبخندی رو لبام نقش بست.. چقدر این صدا و این لحن شیرین و پره آرامش بود.. انگار صدای یه فرشته بود! البته درست هم بود.. این صدا واقعاً صدای یک فرشته بود! اسم جیمین شایسته ی این مرد بود
هوپی لبخندی زد و حرف جیمین رو ادامه داد: البته از نوع پسرنماش!
ته: آره حق با هوسوکه.. اگه خودتو پسر نکرده بودی و میرفتی که الان جونت کف دستات بود! داشت باهات درد و دل میکرد
تو دلم خندیدم.. خب پس نگران شده بودن، اما چون میدونستن من شبیه پسرامو از طرفی مردای دیگه کاری بهم ندارن خودشون دلگرم کرده بودند‌.
اوفففف.. چقدر اینا شیریننننننن!
کوک: راستی تاتا! بهش بگو..
..
..
..
..
دیدگاه ها (۹)

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۳کوک: راستی تاتا! بهش بگو..ته: یاا...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۴ته: اینجا با قبلنا زیاد تعقییر نک...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۱با ترس چشمامو باز کردم.تو یه اتاق...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت آخردوباره منو سرگردونی توی خیابون ...

فیک بازی با عشق پارت ۶ته: ارهجیمین: یکی زدم به کلش گوساله جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط