{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۴




ته: اینجا با قبلنا زیاد تعقییر نکرده!
شوگا: فقط یه سال از اومدنمون گذشته.. میخواستی چی تعقییر کنه؟
ته: هیچی بابا همینجوری! وانییی؟؟ نه‌نه ببخشید.. جناب مانی!!! پیداشون کردی؟!
قدم به قدم ما بین قبرها میگذشتم، اما حتی یه نشونه هم نبود!
راستش خنده‌دار بود‌.. حتی نمیدونستم کجا دفن شدند..
صدای ته منو از عالم پوچی خودم درآورد.
+هااان؟
کوک: میگه پیداشون کردی؟
+چی‌رو؟!
جین: وا... دختر مامان بابات
+آهاا! خب باشه برمیگردیم
نامجون: این همه راه تا اینجا اومدیم..
+نه وقت‌کشیه، اینجا پره سنگ قبره! بنظرم بهتر بیخیال بشیم.‌.
هوپ: مطمئنی؟
جیم: حق با هوپیه.. کاش حداقل خوندن فارسی رو بلد بودیم تا سنگ قبرهارو بخونیم و.......
×بی‌تی‌اس؟؟؟؟؟؟؟
سرمو برگردوندم، ۵ تا دختره هم‌سن من با انگشت اعضا رو نشونه گرفته بودن..
یکم ترید کردم، نهههههه اوضاع خطریههههه
+گایز بدویید بدویید
شوگا: واس چی؟
+بابا آرمی‌ان!!!! بدوییییددددددد
با فریاد من اعضا شتاب گرفتن و به سمتی دوییدن منم که پشتشون مثه این هیولادیده‌ها فرار میکردمو هی موقعیت رو چک میکردم.
به پشت سرم نگاه کردم، همشون جیغ میزدنو مثه زامبی ها پشتمون حرکت میکردن
+یل املم حسینننن... وااایییی دارن بیشتر میشن کهههههه .. بدوییددددد زودددد
جیمین با داد جوری که من بشنوم گفت: خب فوقش بهشون چندتا امضا و سلفی میدیم دست از سرمون برمدارن
همونطور که داشتم به پشت‌سرم نگاه میکردم و میدوییدم رو بهش گفتم: فکر کردی فقط همیناست؟؟؟؟ میدونی اگه خبرش تو نت پخش بشه چی میشه؟؟؟ بی‌تی‌اس تو ایرانهههه؟؟؟؟؟ ایران منفجر میشههههه!
شوگا: بابا چه خبرههههه!؟؟؟؟
با این حرفش هم بهم توهین شد هم لطف
+ببخشیدااا! نزدیکه ۱۰ میلیون نفر آرمی ایرانی داریدهاااا!
جین: ۱۰ میلیون؟؟؟؟؟
+حالا.. شاید کمتر یا شایدم بیشتر... اهههه مگه آماره جمعیت ایرانو بلدم که آمار آرمی‌هاشو بلد باشم! بدویید وگرنه بهتون حمله ور میشن به عنوان یادگاری تیکه تیکه لباساتونو میکَنَن اونوقت باید لخت برگردید خونه!
ته: اهههه در این حد وحشی؟؟؟؟
+ببخشید که دیگه ما آیدول ندیده هستیم! عذر میخوام که یه آلبوم بزور گیرمون میاد! ببخشید که شب خواب کنسرت میبینیم! ببخشید که....‌
کوک: باشه باشه!!!!! بدووو وانی! گوه خوردیم یه چی گفتیم!!! فقط بدووووو
با هزاران زور و بدبختی یه گوشه قبرستونو پیدا کردیم و توش تمرگیدیم تا جریان یکم بخوابه!
نامجون همونطور که دست‌هاش رو زانوهاش بود و نفس نفس میزد روشو انداخت به من: تا حالا هه.. انقدر.. اعهعع.. تو زندگیم.. ندوییدم!!!
- شما اینجا چیکار میکنین؟! اینجا یه بخش ویژه‌اس!
با بی حالی رومو برگردوندم... اما کپ کردم... صبر کن!!! خودشه؟؟؟؟؟؟
دیدگاه ها (۷)

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۵- شما اینجا چیکار میکنین؟! اینجا ...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۶- نه.. باید بشناسم؟!سریع بازوی نی...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۳کوک: راستی تاتا! بهش بگو..ته: یاا...

خاطرات یک آرمی فصل ۵ پارت ۲- نامجون میشناسی منو؟!با تعجب به ...

Part:196لورا : ب...باشه..س...سو..بینالکس : نوچ خانوم سوبین ل...

اون مال منه

درچنگ عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط