رمان
گربه عزیزم میا !
پارت ۴
.میا رو یه گوشه گیر انداختن، پسره:خب خب دختر کوچولو گوشیتو به دست نمیاری . بعد هم نزدیک میا شد و خواست چاقو دربیاره که وومین رسید و با پسره درگیر شد. دوستاش فرار کردن و پسره سعی داشت مین با چاقو بزنه ، مین افتاد پسره هم چاقو برد بالا تا بزنه به مین ولی میا مانع میشه و چاقو به دست میا برخورد میکنه. پسره از اونجا میره ، میا برای اینکه مین اونو نبینه از اونجا دور میشه و یادش میره گوشی برداره. مین پا میشه و گوشی برمیداره، بعد هم به آرومی از اونجا بیرون رفت.
ساعت ۱۵:۰۳ ظهر بودو میا روی مبل نشسته و داره زخم روی دستشو خوب میکنه. میا:اخخخ خیلی درد داره، خب خرم دیگه وگرنه بگو چرا مانع شدی؟ نه نه مین صاحب منه ، منو دوست داره منم دوستش دارم. آفرین میا خوب کاری کردی.
فردا زنگ اول ،زنگ دوم میا سر کلاس نبود و اصلا مدرسه نیومده بود. زنگ سوم میشه و میا در کلاس باز میکنه و وارد کلاس میشه.
هانا:اوه ! میا، عزیزم چقدر دیر اومدی. ( بچه ها واقعا حال اسم انتخاب کردن واس معلمای دیگه ندارم پس کلاس میاشون به خاطر ما🙄💔 برای تمام درس ها یه معلم دارن🥲👍)
میا: سلام خانم هانا، هاهاها(خندید) من یکم دیر بیدار شدم . هانا:باشه برو بشین.
(۱۰ دقیقه بعد) یکی وارد کلاس میشه ، میا:اااو ااون اون...!
پسر دیشبی وارد کلاس شد اما با سر و صورت خونی. هانا:وایی خدا ، حالتون خوبه؟ پسره: دهنتو ببند ! من با تو کاری ندارم ولی با این هر.زه خانم ،خیلی کار های نیمه تموم دارم.( منظورش همون میا)
بعد به سمت میا حرکت میکنه و میا هم از جاش پا میشه و به آخر کلاس میره تا پسره بهش نزدیک نشه. ( راستی ! وومین هم اون موقع تو کلاس نبود*'-'* )
پسره:نترس کاری باهات ندارم . بعد هم میره و دستاشو به گردن میا نزدیک میکنه و محکم فشار میده و میا رو از زمین بلند میکنه. چا وو مین وارد کلاس میشه و بعد دیدن میا که تو هوا درحال خفه شدنه بدو بدو به سمت پسره میره و یه مشت خوجمل به پسره هدیه میده🤭💖
پسره میا رو رها میکنه و میا به چوخ میره( خیلی نمکم نه؟😐🤌) و اینجا داستان تموم میشه. شوخی کردم بابا ^-^(نمک در نمکدان شوری ندارد دیانا با کسی شوخی ندارد) ☆پایان☆
خب :میا درحالی که روی زمینه به سمت هانا میره. هانا هم با بچه های کلاس به میا کمک میکنن از زمین پاشه . لیلی هم به پلیس زنگ زد و پلیس اومد و اون گاوُ با خودش برد. زنگ خورد و همه رفتن پایین ، میا یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود که لیلی و مین و هیون اومدن پیشش. لیلی:حالت خوبه میا؟ میا هیچی نگفت و فقط نگاه میکرد. مین: دیروز خواست بهش با چاقو حمله کنه، لیلی گفت ولش کن و دستشو گذاشت روی زخم میا و میا دردش گرفت. میا : آیییی دستتو بردار .
( بگید دیگه چه اتفاقی تو داستان بیوفته؟)
پارت ۴
.میا رو یه گوشه گیر انداختن، پسره:خب خب دختر کوچولو گوشیتو به دست نمیاری . بعد هم نزدیک میا شد و خواست چاقو دربیاره که وومین رسید و با پسره درگیر شد. دوستاش فرار کردن و پسره سعی داشت مین با چاقو بزنه ، مین افتاد پسره هم چاقو برد بالا تا بزنه به مین ولی میا مانع میشه و چاقو به دست میا برخورد میکنه. پسره از اونجا میره ، میا برای اینکه مین اونو نبینه از اونجا دور میشه و یادش میره گوشی برداره. مین پا میشه و گوشی برمیداره، بعد هم به آرومی از اونجا بیرون رفت.
ساعت ۱۵:۰۳ ظهر بودو میا روی مبل نشسته و داره زخم روی دستشو خوب میکنه. میا:اخخخ خیلی درد داره، خب خرم دیگه وگرنه بگو چرا مانع شدی؟ نه نه مین صاحب منه ، منو دوست داره منم دوستش دارم. آفرین میا خوب کاری کردی.
فردا زنگ اول ،زنگ دوم میا سر کلاس نبود و اصلا مدرسه نیومده بود. زنگ سوم میشه و میا در کلاس باز میکنه و وارد کلاس میشه.
هانا:اوه ! میا، عزیزم چقدر دیر اومدی. ( بچه ها واقعا حال اسم انتخاب کردن واس معلمای دیگه ندارم پس کلاس میاشون به خاطر ما🙄💔 برای تمام درس ها یه معلم دارن🥲👍)
میا: سلام خانم هانا، هاهاها(خندید) من یکم دیر بیدار شدم . هانا:باشه برو بشین.
(۱۰ دقیقه بعد) یکی وارد کلاس میشه ، میا:اااو ااون اون...!
پسر دیشبی وارد کلاس شد اما با سر و صورت خونی. هانا:وایی خدا ، حالتون خوبه؟ پسره: دهنتو ببند ! من با تو کاری ندارم ولی با این هر.زه خانم ،خیلی کار های نیمه تموم دارم.( منظورش همون میا)
بعد به سمت میا حرکت میکنه و میا هم از جاش پا میشه و به آخر کلاس میره تا پسره بهش نزدیک نشه. ( راستی ! وومین هم اون موقع تو کلاس نبود*'-'* )
پسره:نترس کاری باهات ندارم . بعد هم میره و دستاشو به گردن میا نزدیک میکنه و محکم فشار میده و میا رو از زمین بلند میکنه. چا وو مین وارد کلاس میشه و بعد دیدن میا که تو هوا درحال خفه شدنه بدو بدو به سمت پسره میره و یه مشت خوجمل به پسره هدیه میده🤭💖
پسره میا رو رها میکنه و میا به چوخ میره( خیلی نمکم نه؟😐🤌) و اینجا داستان تموم میشه. شوخی کردم بابا ^-^(نمک در نمکدان شوری ندارد دیانا با کسی شوخی ندارد) ☆پایان☆
خب :میا درحالی که روی زمینه به سمت هانا میره. هانا هم با بچه های کلاس به میا کمک میکنن از زمین پاشه . لیلی هم به پلیس زنگ زد و پلیس اومد و اون گاوُ با خودش برد. زنگ خورد و همه رفتن پایین ، میا یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود که لیلی و مین و هیون اومدن پیشش. لیلی:حالت خوبه میا؟ میا هیچی نگفت و فقط نگاه میکرد. مین: دیروز خواست بهش با چاقو حمله کنه، لیلی گفت ولش کن و دستشو گذاشت روی زخم میا و میا دردش گرفت. میا : آیییی دستتو بردار .
( بگید دیگه چه اتفاقی تو داستان بیوفته؟)
- ۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط