نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²¹
همونطور که سرش پایین بود ادامه داد:از این به بعد من خدمتکار شخصیتون هستم
واقعا لازمه خدمتکار شخصی داشته باشم؟
برام این نوع زندگی خیلی نا آشناست..
روی تخت نشستم و گفتم:مرسی اما من به خدمتکار شخصی نیازی ندارم
دوباره تعظیم کرد و گفت:ولی خانم به من دستور دادن..
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:باشه،میتونی بری
سرشو تکون داد و رفت.
گوشیمو برداشتم و پیام هامو چک کردم.
بورام نه بهم زنگ میزنه و نه پیامی میده.
خیلی دلم براش تنگ شده..
بهش زنگ زدم،اما فقط بوق کشید و جواب نداد.
نکنه یه بلایی سرش اومده؟..
یا شایدم سر کاره و نمیتونه جوابمو بده.
حتما بعداً بهم پیام میده.
سه ساعته فقط روی تخت نشستم،اصلا اینجا حس راحتی نمیکنم.
نکنه این مرد فکر کرده من اسیرشم؟
کل روز فقط باید توی اتاق بشینم تا آقای کیم صدام کنن یا کارای باهام داشته باشن.
کسی به در کوبید و گفت:خانم نهارتون رو آوردم
+بیا تو
همون خدمتکار بامزه ای بود که قرار بود از این به بعد خدمتکار شخصی من باشه.
اومد تو و سینی غذا رو گذاشت روی میزی که وسط اتاق بود و گفت:آقای کیم امروز کار داشتن برای همین امر کردن که شما تنها غذاتون رو میل کنید
نه خیلی مشتاق هم هستم برای غذا خوردن با آقای کیم.
به سمت میز رفتم،روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم.
خدمتکار همچنان نگاهم میکرد.
به نظر دختری خوبی میاد.
معلومه سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²¹
همونطور که سرش پایین بود ادامه داد:از این به بعد من خدمتکار شخصیتون هستم
واقعا لازمه خدمتکار شخصی داشته باشم؟
برام این نوع زندگی خیلی نا آشناست..
روی تخت نشستم و گفتم:مرسی اما من به خدمتکار شخصی نیازی ندارم
دوباره تعظیم کرد و گفت:ولی خانم به من دستور دادن..
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:باشه،میتونی بری
سرشو تکون داد و رفت.
گوشیمو برداشتم و پیام هامو چک کردم.
بورام نه بهم زنگ میزنه و نه پیامی میده.
خیلی دلم براش تنگ شده..
بهش زنگ زدم،اما فقط بوق کشید و جواب نداد.
نکنه یه بلایی سرش اومده؟..
یا شایدم سر کاره و نمیتونه جوابمو بده.
حتما بعداً بهم پیام میده.
سه ساعته فقط روی تخت نشستم،اصلا اینجا حس راحتی نمیکنم.
نکنه این مرد فکر کرده من اسیرشم؟
کل روز فقط باید توی اتاق بشینم تا آقای کیم صدام کنن یا کارای باهام داشته باشن.
کسی به در کوبید و گفت:خانم نهارتون رو آوردم
+بیا تو
همون خدمتکار بامزه ای بود که قرار بود از این به بعد خدمتکار شخصی من باشه.
اومد تو و سینی غذا رو گذاشت روی میزی که وسط اتاق بود و گفت:آقای کیم امروز کار داشتن برای همین امر کردن که شما تنها غذاتون رو میل کنید
نه خیلی مشتاق هم هستم برای غذا خوردن با آقای کیم.
به سمت میز رفتم،روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم.
خدمتکار همچنان نگاهم میکرد.
به نظر دختری خوبی میاد.
معلومه سختی های زیادی رو پشت سر گذاشته...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹.۵k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط