{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن ...

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن عادت کرده .
م ات: ات دخترم اینو ببر سر میز ناهار...زود باش
ات: باشه
ب ات: سلام...من اومدم
ات: بابا سلام.... برام کتابی که گفتم رو خریدی؟
ب ات: عزیزم من که نمیرم بیرون واسه خودم بچرخم...منم داره اقای کیم رو میبرم شرکت و جاهای مختلف دیگه....فک میکنی هر وقت خواستم بهم اجازه میده؟ نه معلومه که نه؟
اقای کیم(پدر تهیونگ و کوک هس)
خلاصه سفره رو چیدیم
خانم کیم و اقای کیم نشستن.
اقای کیم: پسرا کجان؟
خانم کیم: نمیدونم شاید کوک رفته بازی کنه ....تهیونگم رفته.. باهاش
اقای کیم: چرا نمیان سر سفره
خانم کیم: من چه میدونم
اقای کیم: کاش این دو قلو ها حداقل توی یه چیز شبیه به هم بودن.... م ات میشه لطفا پسرا رو صدا کنید..
م ات: چشم
(اسم های مادر ات م ات و پدر ات
پدرس ب ات/ پ ات)

م ات: ات من واهام درد میکنه میشه تو بری پسرا رو صدا کنی
ات: چشم
رفتم به طبقه سوم و رفتم توی راهرو ی دوقلو ها...نمیدونم چرا ولی همیشه متفاوتن مثلا یکی سیاه یکی سفید




تق تق
در رو زد و رفت داخل
ات: اقا....
کوک: من بردم
تهیونگ: تو تقلب کردی..
کوک : من متقلب نیستم
ات: من میخواستم بگم که پدرتون گقت بیاید برای ناهار
تهیونگ: باشه کوک پاشو بریم
خلاصه خانواده کیم ناهار میخوردن درحالی که ما فقط میتونستیم بعد اونا ناهار بخوریم.
مادرم غذا براشون میکشید و من آب نوشانه یا دوغ براشون میریختم.
پدرم هم باید توی حیاط باشه پسش ماشین‌ها
خانم کیم: ات....تو چند سالته؟
ات: من ۲۰ سالمه خانم
خانم کیم: تو خیلی دختر خوبی هستی....چرا نمیری دانشگاه...اصلا دوست داری درس بخونی؟
ات: بله بله دوست دارم....ولی دانشگاه رو نه
خانم کیم: چرا
ات: بیشتر دوست دارم کتاب بخونم...مثل..
م ات: اهم..(یعنی جوگیر نشو)
ات: ببخشید خانم کیم.
دیدگاه ها (۹)

کوک تک لبخندی زد و گفت: جالبه..تهیونگ : چیکوک: ات بعد از این...

تهیونگ ات رو دید که میخواست بره بیرون سریع گفت: ات...ات: بله...

نام فیک : دعوا

ویو خونه ی کوک‌کوک حاضر بود و ات هم همینطور. کوک رفت آشپزخون...

رسیدن بیمارستان تیهونگ: کوک اروم باشکوک: باید میدونستم مامان...

تهیونگ: کوک میای بریم یا نهکوک اومد توی آشپزخونه و گفت: ات ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط