دو پارتی« وقتی از سر مستی..» پارت اخر
دو پارتی« وقتی از سر مستی..» پارت اخر
چانگبین خنده ایی کرد و دستش رو طرف شونه ایی دوستش برد و روی شونه اش انداخت..میخواستن قدم دیگه ایی بردارن که با دختری که جلوشن وایساده بود مواجه شدن
چانگبین و دوستش از شوک و ترسشون عقب رفتن
«وایی..ترسیدم..»
دوست چانگبین گفت و سرش رو یکم جلو برد
«وقتی ظرفیتت اینقدر کمه نباید زیاد مست کنی»
چانگبین دوستش رو طرفی هول داد و خودش هم به همون طرف حرکت کرد..میخواست قدم دیگه ایی برداره که با صدایی متوقف شد
«بریم پیشش..»
«تنهاست؟؟»
«اره بابا»
سرش رو یکم کج کرد و به دوتا پسری که داشتن درمورد دختر مست و تنهایی که همین چند ثانیه پیش دیدش حرف میزدن نگاهی انداخت
اخم کمرنگی روی ابروهاش به وجود اومد و راهش رو کج کرد و سمت دخترک مست رفت
«ه..هی..حالتو..»
میخواست ادامه حرفش رو بزنه که دختر تعادلش رو از دست داد و داخل بغل پسر روبه روش افتاد..خنده ایی از سر مستی زیاد کرد
«ب..بوی الکل میاد»
پسر به خودش اومد و دختر رو از خودش جدا کرد و دوباره نگاهی به لباسش که غرق در شامپاین بود انداخت..دوباره نگاهش رو به دختر مست داد
«تنهایین؟؟؟»
«تنهای..تنها»
«حالتون خوبه؟؟»
دختر توجهی به سوال پسر نکرد
«بابام 2 ماه پیش فوت شد..مامانم 15 ماه پیش خونه رو ترک کرد ..»
خنده ایی کرد و دوباره شروع کرد به ادامه صحبتش
«دوست پسرم بهم خیانت کرد»
پسر حرفی نزد و نگاهش رو به دختری که الان.کل زندگیش رو بهش گفته بود داد
«اگه میخواستی مست کنی باید خونه مست میکردی»
دختر نگاهش رو به پسر داد
«هی..من همیشه تنهام این دیگه بی رحمی میشه اگه تنهایی نوشیدنی بخورم»
۰۰
دخترک مست و پسر روی علف زار های پارک نشستن و نگاهشون رو به رودخونه ایی که جلوشون بود دادن
«دوست چی؟؟ دوستی داری؟»
«هیچکس از من خوشش نمیاد..برای همین دوستی ندارم »
پسر نگاهش رو از دختر به رودخونه داد ..بطری اب رو برداشت و درش رو باز.کرد و به دختر داد
«بیا اینو بخور»
«ابجوعه؟؟»
«نه ابه ...نباید دیگه مست کنی»
«دختر اب رو از دست پسر گرفت و تشکری کرد و یکم ازش خورد
«اوم..ابجو دوست دارم»
«گفتم ابه...»
«چرا اینقدر بوی الکل میدی؟؟»
پسر برای بار سوم نگاهش رو به لباسش داد
«کار دوستامن»
«خوش به.حالت..حداقل تو دوست داری..م..»
پسر وسط حرفش پرید
«تو دوستی نداری..»
«میدونی..من از تنهاهم تنهاترم ..دوست پسرم..»
«بهت خیانت کرده»
دختر از تعجب چشم هاش گرد شد
«از کجا میدونستی؟؟ پیشگویی؟؟؟»
«خودت بهم گفتی»
«اها..راست میگی»
دختر دوباره یکم از ابش خورد.. از جاش بلند شد
«جدا چی میشه اگه خودم رو پرت کنم تو اب»
پسر صداش رو بلند کرد
«سرجات بشین..»
دختر سریع سر جاش نشست
«میدونی..یک حسی بهم دست میده»
پسر حرفی نزد و منتظر موند دختر حرفش رو کامل بزنه
«چون هیچ دوستی نداشتم..نمیدونم وقتی یکی نگرانم میشه باید چیکار کنم..»
«الان یکی هست»
دختر دور و اطرافش رو نگاه کرد
«کی..»
پسر نگاه خیرش رو به دختر داد
«من..»
«تو..تو دوستمی؟؟»
«ا..اگه میخوای»
«نمیدونم چی بگم..باشه»
دستش رو طرف پسر دراز کرد
«من ا.تم»
چانگبین دستش رو داخل دست دخترک گذاشت
«منم چانگبینم»
"هانورا"
چانگبین خنده ایی کرد و دستش رو طرف شونه ایی دوستش برد و روی شونه اش انداخت..میخواستن قدم دیگه ایی بردارن که با دختری که جلوشن وایساده بود مواجه شدن
چانگبین و دوستش از شوک و ترسشون عقب رفتن
«وایی..ترسیدم..»
دوست چانگبین گفت و سرش رو یکم جلو برد
«وقتی ظرفیتت اینقدر کمه نباید زیاد مست کنی»
چانگبین دوستش رو طرفی هول داد و خودش هم به همون طرف حرکت کرد..میخواست قدم دیگه ایی برداره که با صدایی متوقف شد
«بریم پیشش..»
«تنهاست؟؟»
«اره بابا»
سرش رو یکم کج کرد و به دوتا پسری که داشتن درمورد دختر مست و تنهایی که همین چند ثانیه پیش دیدش حرف میزدن نگاهی انداخت
اخم کمرنگی روی ابروهاش به وجود اومد و راهش رو کج کرد و سمت دخترک مست رفت
«ه..هی..حالتو..»
میخواست ادامه حرفش رو بزنه که دختر تعادلش رو از دست داد و داخل بغل پسر روبه روش افتاد..خنده ایی از سر مستی زیاد کرد
«ب..بوی الکل میاد»
پسر به خودش اومد و دختر رو از خودش جدا کرد و دوباره نگاهی به لباسش که غرق در شامپاین بود انداخت..دوباره نگاهش رو به دختر مست داد
«تنهایین؟؟؟»
«تنهای..تنها»
«حالتون خوبه؟؟»
دختر توجهی به سوال پسر نکرد
«بابام 2 ماه پیش فوت شد..مامانم 15 ماه پیش خونه رو ترک کرد ..»
خنده ایی کرد و دوباره شروع کرد به ادامه صحبتش
«دوست پسرم بهم خیانت کرد»
پسر حرفی نزد و نگاهش رو به دختری که الان.کل زندگیش رو بهش گفته بود داد
«اگه میخواستی مست کنی باید خونه مست میکردی»
دختر نگاهش رو به پسر داد
«هی..من همیشه تنهام این دیگه بی رحمی میشه اگه تنهایی نوشیدنی بخورم»
۰۰
دخترک مست و پسر روی علف زار های پارک نشستن و نگاهشون رو به رودخونه ایی که جلوشون بود دادن
«دوست چی؟؟ دوستی داری؟»
«هیچکس از من خوشش نمیاد..برای همین دوستی ندارم »
پسر نگاهش رو از دختر به رودخونه داد ..بطری اب رو برداشت و درش رو باز.کرد و به دختر داد
«بیا اینو بخور»
«ابجوعه؟؟»
«نه ابه ...نباید دیگه مست کنی»
«دختر اب رو از دست پسر گرفت و تشکری کرد و یکم ازش خورد
«اوم..ابجو دوست دارم»
«گفتم ابه...»
«چرا اینقدر بوی الکل میدی؟؟»
پسر برای بار سوم نگاهش رو به لباسش داد
«کار دوستامن»
«خوش به.حالت..حداقل تو دوست داری..م..»
پسر وسط حرفش پرید
«تو دوستی نداری..»
«میدونی..من از تنهاهم تنهاترم ..دوست پسرم..»
«بهت خیانت کرده»
دختر از تعجب چشم هاش گرد شد
«از کجا میدونستی؟؟ پیشگویی؟؟؟»
«خودت بهم گفتی»
«اها..راست میگی»
دختر دوباره یکم از ابش خورد.. از جاش بلند شد
«جدا چی میشه اگه خودم رو پرت کنم تو اب»
پسر صداش رو بلند کرد
«سرجات بشین..»
دختر سریع سر جاش نشست
«میدونی..یک حسی بهم دست میده»
پسر حرفی نزد و منتظر موند دختر حرفش رو کامل بزنه
«چون هیچ دوستی نداشتم..نمیدونم وقتی یکی نگرانم میشه باید چیکار کنم..»
«الان یکی هست»
دختر دور و اطرافش رو نگاه کرد
«کی..»
پسر نگاه خیرش رو به دختر داد
«من..»
«تو..تو دوستمی؟؟»
«ا..اگه میخوای»
«نمیدونم چی بگم..باشه»
دستش رو طرف پسر دراز کرد
«من ا.تم»
چانگبین دستش رو داخل دست دخترک گذاشت
«منم چانگبینم»
"هانورا"
- ۵۸.۶k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط