پارت
پارت16
فردا ساعت10:30
ویو ات
وای خدا دیوونه شدم نیکی دور تا دور پایگاهو میدویید*واسه اونایی که یادشون رفته نیکی گربه اته* داشتم میگرفتمش که شوگا زود تر از من این کارو کرد و نیکی رو گرفت...
ات:داداش ببخشید همه ی پایگاهو زیر و رو کرد
شوگا:اشکال نداره بیا بشین کارت دارم
ات:باشه
روی مبل نشستم
شوگا:میگم ات تو یوهانو از کجا میشناختی؟
ات:دوست پسرم بود..بخاطر شهرتش ولم کرد
شوگا:از اون به بعد ندیدیش؟؟
ات:نه...تا همین دیروز
شوگا یه دفعه دستشو دراز کرد و دستمو گرفت
شوگا:ببین دیگه به هیچی به غیر از مسابقات فکر نکن توی هفتهی آینده سه تا مسابقه داریم
ات:با باشه
شوگا:خیل خب میتونی استراحت کنی
شب ساعت2:28
ویو شوگا
با حس تشنگی بیدار شدم رفتم پایین تا آب بخورم که دیدم ات پشت سیستم نشسته و داره بازی میکنه...متوجه شدم گوشیش روشنه و کامنت ها کنارشه...کامنت ها پر بد و بیرا بود...بیشتر که دقت کردم فهمیدم داره بی صدا اشک میریزه...واسه چند ثانیه قلبم به درد اومد...اون بچه حقش نیست اون خیلی شکنندست...دستمو جلوی چشماش گرفتم تا اشکاش مشخص نشه...اروم دستاش شل شد و کنار صندلی قرار گرفت.....
سه هفته بعد
ویو ات
توی هفته های گذشته تونستیم تمام بازی هامونو ببریم...خیلی خوشحال بودیم...ولی من امروز حالم خیلی بد بود به جین هیونگ گفتم تا با امیلی برم بیرون...جلوی پایگاه منتظر امیلی بودم...امیلی اومد و سوار ماشینش شدم....
امیلی:خب کجا بریم..
ات:بار
امیلی:چیی؟دختر مگه دیوونه شدی؟
ات:امیلی برو دیگه
امیلی: باشه ولی مست نمیکنی ها!
ات:باشه برو تو
رسیدیم بار...مثلا قول داده بودم مست نکنم ولی کا مل مست شده بودم...
ویو امیلی
سریع به جیهوپ زنگ زدم که رسید...وا خدا این مرتیکه از کجا پیداش شد؟یوهان اکس ات هم اونجا بود پیشمون نشست و با ات حرف میزد...سریع به جیهوپ گفتم که به شوگا خبر بده تا بیاد...
شوگا رسید و اومد پیش ما
شوگا:سلام این چه وضعیه چرا اینجوریه؟
امیلی:سلام حالش خوب نبود گفت بیارمش اینجا بهم قول داده بود مست نکنه ولی کرد...
ویو شوگا
ات:عاا سلام کاپیتان*مست مست*
شوگا:خیل خوب پاشو بریم..
ات:.....
شوگا:مگه نمیگم بلند شو تا بریم
ات با حالت کیوت انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت
ات:هی تو نباید اینجوری با من حرف بزنی!
دستشو گرفتم که یهو با مقاومت یکی مواجه شدم...یوهان دست دیگشو گرفته بود
یوهان:من میارمش
شوگا:من کاپیتان تیمشم وظیفهی منه ببرمش پایگاه...جناب عالی کی باشی که بخوای ببریش؟
یوهان:دوست پسر سابقشم
شوگا:دوست پسرش که نیستی!
دستشو از دست ات جدا کردمو شونه هاشو گرفتمو بردمش بیرون و سوار ماشینش کردم
..........................
حمایت؟!❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
فردا ساعت10:30
ویو ات
وای خدا دیوونه شدم نیکی دور تا دور پایگاهو میدویید*واسه اونایی که یادشون رفته نیکی گربه اته* داشتم میگرفتمش که شوگا زود تر از من این کارو کرد و نیکی رو گرفت...
ات:داداش ببخشید همه ی پایگاهو زیر و رو کرد
شوگا:اشکال نداره بیا بشین کارت دارم
ات:باشه
روی مبل نشستم
شوگا:میگم ات تو یوهانو از کجا میشناختی؟
ات:دوست پسرم بود..بخاطر شهرتش ولم کرد
شوگا:از اون به بعد ندیدیش؟؟
ات:نه...تا همین دیروز
شوگا یه دفعه دستشو دراز کرد و دستمو گرفت
شوگا:ببین دیگه به هیچی به غیر از مسابقات فکر نکن توی هفتهی آینده سه تا مسابقه داریم
ات:با باشه
شوگا:خیل خب میتونی استراحت کنی
شب ساعت2:28
ویو شوگا
با حس تشنگی بیدار شدم رفتم پایین تا آب بخورم که دیدم ات پشت سیستم نشسته و داره بازی میکنه...متوجه شدم گوشیش روشنه و کامنت ها کنارشه...کامنت ها پر بد و بیرا بود...بیشتر که دقت کردم فهمیدم داره بی صدا اشک میریزه...واسه چند ثانیه قلبم به درد اومد...اون بچه حقش نیست اون خیلی شکنندست...دستمو جلوی چشماش گرفتم تا اشکاش مشخص نشه...اروم دستاش شل شد و کنار صندلی قرار گرفت.....
سه هفته بعد
ویو ات
توی هفته های گذشته تونستیم تمام بازی هامونو ببریم...خیلی خوشحال بودیم...ولی من امروز حالم خیلی بد بود به جین هیونگ گفتم تا با امیلی برم بیرون...جلوی پایگاه منتظر امیلی بودم...امیلی اومد و سوار ماشینش شدم....
امیلی:خب کجا بریم..
ات:بار
امیلی:چیی؟دختر مگه دیوونه شدی؟
ات:امیلی برو دیگه
امیلی: باشه ولی مست نمیکنی ها!
ات:باشه برو تو
رسیدیم بار...مثلا قول داده بودم مست نکنم ولی کا مل مست شده بودم...
ویو امیلی
سریع به جیهوپ زنگ زدم که رسید...وا خدا این مرتیکه از کجا پیداش شد؟یوهان اکس ات هم اونجا بود پیشمون نشست و با ات حرف میزد...سریع به جیهوپ گفتم که به شوگا خبر بده تا بیاد...
شوگا رسید و اومد پیش ما
شوگا:سلام این چه وضعیه چرا اینجوریه؟
امیلی:سلام حالش خوب نبود گفت بیارمش اینجا بهم قول داده بود مست نکنه ولی کرد...
ویو شوگا
ات:عاا سلام کاپیتان*مست مست*
شوگا:خیل خوب پاشو بریم..
ات:.....
شوگا:مگه نمیگم بلند شو تا بریم
ات با حالت کیوت انگشت اشارشو گرفت سمتم و گفت
ات:هی تو نباید اینجوری با من حرف بزنی!
دستشو گرفتم که یهو با مقاومت یکی مواجه شدم...یوهان دست دیگشو گرفته بود
یوهان:من میارمش
شوگا:من کاپیتان تیمشم وظیفهی منه ببرمش پایگاه...جناب عالی کی باشی که بخوای ببریش؟
یوهان:دوست پسر سابقشم
شوگا:دوست پسرش که نیستی!
دستشو از دست ات جدا کردمو شونه هاشو گرفتمو بردمش بیرون و سوار ماشینش کردم
..........................
حمایت؟!❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
- ۱.۰k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط