پارت چهارم
پارت چهارم
دو روز بعد – زنگ ورزش
همه تو حیاط بودن.
دخترها لباسهای ورزشیشون رو پوشیده بودن. نیلا هم کنار هانا وایساده بود. وقتی توپ والیبال به سمت نیلا پرت شد، اون با دقت گرفتش. ولی تا اومد پاس بده، از پشت یکی محکم تنهش زد.
نیلا پرت شد زمین.
دستش درد گرفت.
همه برگشتن.
جیمین، با توپ بسکتبال توی دست، ایستاده بود. لبخند مرموزی روی لبش بود.
– «اوه... ببخشید. ندیدمت.»
هانا فریاد زد:
– «بسه دیگه جیمین! چرا دست از سرش برنمیداری؟!»
نیلا آروم بلند شد، خاک لباسش رو تکوند و بدون حرف جلو رفت.
تو دلش زخم بود. اما نگاهش داغ بود.
رفت روبهروی جیمین ایستاد.
– «تو همیشه از دخترایی خوشت میاد که ازت میترسن؟ چون من یکی نیستم.»
جیمین یه لحظه مکث کرد. توپ از دستش افتاد.
نیلا بدون اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و رفت.
پشت سرش، جیمین به تهیونگ گفت:
– «من یا نابودش میکنم… یا… نمیدونم.
یه چیزی تو وجود لعنتیه اون هست که اصلا ازش خوشم نمیاد...»
✦✦✦
اون شب، توی دفتر پدرش، جیمین جلوی میز ایستاده بود.
پدرش – رئیس مافیای بینالمللی – گفت:
– «تمرکزت رو از دست دادی. این دختر کیه؟»
جیمین به عکس نیلا روی میز نگاه کرد.
– «دشمنمه… فعلاً.»
ولی دلش یه چیز دیگه میگفت...
---
📖
بارون سیلآسا توی سئول میبارید.
خیابونهای اطراف مدرسه، خلوت، تاریک و سرد بودن. نور چراغهای زرد، قطرههای بارون رو مثل اشک روی شیشه میرقصوندن.
نیلا تا دیروقت تو کتابخونه مونده بود. وقتی بیرون اومد، متوجه شد ماشین سرویس مدرسه رفته.
گوشیش هم خاموش شده بود.
راه مدرسه تا خوابگاه دانشآموزی تقریباً بیست دقیقه پیاده بود.
توی اون هوا… خطرناک.
ولی نیلا تصمیم گرفت راه بره. سرش پایین بود. شال مشکیش خیس شده بود و موهاش داشت به گردنش میچسبید.
همون موقع، صدای یه ماشین لوکس از پشت سرش اومد.
صدای چرخها روی آسفالت خیس.
ماشین ایستاد.
شیشه پایین رفت.
صدای گرفتهی جیمین:
– «سوار شو.»
نیلا ایستاد، ولی نگاه نکرد.
– «نه ممنون. پیادهروی سالمتره.»
– «با این هوای لعنتی؟ خیس میشی، مریض میشی.»
– «نگران سلامتی من شدی؟»
جیمین هیچ نگفت.
فقط پیاده شد.
بارون موهاشو خیس کرده بود.
حتی اون کت گرونقیمت مشکیشم خیس شده بود.
اومد جلو، وایساد روبهروش.
برای اولین بار، نه تمسخر تو نگاهش بود، نه تهدید.
– «من… نگفتم ازت خوشم میاد. نگفتم دوست دارم اینجا باشی.
اما تو با اون لعنتیای که فکر میکردم فرق داری.»
نیلا توی چشمهاش زل زد.
– «تو فقط دنبال کسی هستی که ازت بترسه، چون نمیتونی با کسی که کنارت می ایسته کنار بیای.»
جیمین یه لحظه مکث کرد.
ادامه دارد....
دو روز بعد – زنگ ورزش
همه تو حیاط بودن.
دخترها لباسهای ورزشیشون رو پوشیده بودن. نیلا هم کنار هانا وایساده بود. وقتی توپ والیبال به سمت نیلا پرت شد، اون با دقت گرفتش. ولی تا اومد پاس بده، از پشت یکی محکم تنهش زد.
نیلا پرت شد زمین.
دستش درد گرفت.
همه برگشتن.
جیمین، با توپ بسکتبال توی دست، ایستاده بود. لبخند مرموزی روی لبش بود.
– «اوه... ببخشید. ندیدمت.»
هانا فریاد زد:
– «بسه دیگه جیمین! چرا دست از سرش برنمیداری؟!»
نیلا آروم بلند شد، خاک لباسش رو تکوند و بدون حرف جلو رفت.
تو دلش زخم بود. اما نگاهش داغ بود.
رفت روبهروی جیمین ایستاد.
– «تو همیشه از دخترایی خوشت میاد که ازت میترسن؟ چون من یکی نیستم.»
جیمین یه لحظه مکث کرد. توپ از دستش افتاد.
نیلا بدون اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و رفت.
پشت سرش، جیمین به تهیونگ گفت:
– «من یا نابودش میکنم… یا… نمیدونم.
یه چیزی تو وجود لعنتیه اون هست که اصلا ازش خوشم نمیاد...»
✦✦✦
اون شب، توی دفتر پدرش، جیمین جلوی میز ایستاده بود.
پدرش – رئیس مافیای بینالمللی – گفت:
– «تمرکزت رو از دست دادی. این دختر کیه؟»
جیمین به عکس نیلا روی میز نگاه کرد.
– «دشمنمه… فعلاً.»
ولی دلش یه چیز دیگه میگفت...
---
📖
بارون سیلآسا توی سئول میبارید.
خیابونهای اطراف مدرسه، خلوت، تاریک و سرد بودن. نور چراغهای زرد، قطرههای بارون رو مثل اشک روی شیشه میرقصوندن.
نیلا تا دیروقت تو کتابخونه مونده بود. وقتی بیرون اومد، متوجه شد ماشین سرویس مدرسه رفته.
گوشیش هم خاموش شده بود.
راه مدرسه تا خوابگاه دانشآموزی تقریباً بیست دقیقه پیاده بود.
توی اون هوا… خطرناک.
ولی نیلا تصمیم گرفت راه بره. سرش پایین بود. شال مشکیش خیس شده بود و موهاش داشت به گردنش میچسبید.
همون موقع، صدای یه ماشین لوکس از پشت سرش اومد.
صدای چرخها روی آسفالت خیس.
ماشین ایستاد.
شیشه پایین رفت.
صدای گرفتهی جیمین:
– «سوار شو.»
نیلا ایستاد، ولی نگاه نکرد.
– «نه ممنون. پیادهروی سالمتره.»
– «با این هوای لعنتی؟ خیس میشی، مریض میشی.»
– «نگران سلامتی من شدی؟»
جیمین هیچ نگفت.
فقط پیاده شد.
بارون موهاشو خیس کرده بود.
حتی اون کت گرونقیمت مشکیشم خیس شده بود.
اومد جلو، وایساد روبهروش.
برای اولین بار، نه تمسخر تو نگاهش بود، نه تهدید.
– «من… نگفتم ازت خوشم میاد. نگفتم دوست دارم اینجا باشی.
اما تو با اون لعنتیای که فکر میکردم فرق داری.»
نیلا توی چشمهاش زل زد.
– «تو فقط دنبال کسی هستی که ازت بترسه، چون نمیتونی با کسی که کنارت می ایسته کنار بیای.»
جیمین یه لحظه مکث کرد.
ادامه دارد....
- ۱۱.۷k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط