{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم

جیمین یه لحظه مکث کرد.

– «تو چرا نمی‌ترسی ازم؟ من آدم کُشتم، نیلا… من تو شبای لعنتی ام، آدم‌هارو با لبخند تموم کردم.»

نیلا لبخند تلخی زد.

– «منم خیلی چیزارو کشیدم که نمی‌دونی... ترسناک‌ترین آدم‌ها همیشه پشت چشمای آرومشون پنهون می‌شن.»

چند لحظه فقط بارون بود و سکوت.
جیمین قدمی نزدیک‌تر شد.
صورتش فقط چند سانت با صورت نیلا فاصله داشت. صدای نفس‌های گرمش توی سرمای بارون، خلاف منطق بود.

– «داری منو دیوونه می‌کنی، نیلا.
من باید ازت متنفر باشم… اما این چند شب لعنتی فقط تو توی ذهنم قدم می‌زدی.»

قلب نیلا با بی‌رحمی کوبید، اما لب‌هاش گفتن:

– «من هنوز ازت متنفرم.»

جیمین لبخند زد.

– «خوبه… چون من هنوز شک دارم قراره عاشقت شم… یا نابودت کنم.»


✦✦✦


نیلا اون شب تا خوابگاه با همون دل آشوب رسید. خیس و خسته، ولی… بیدار.

اون پسر، اون هیولای بی‌احساس، یه ترک توی چهره‌ش دیده شده بود.

و خودش، برای اولین بار، از نگاه کسی، حس دیده شدن واقعی گرفته بود.

اما این تازه شروع سقوط بود…


---

📖

مدرسه‌ی هانسئونگ هر سال یه مهمونی رسمی برگزار می‌کرد، با عنوان:

"Hanseong Party Night"

مهمونی‌ای با حضور سرمایه‌دارها، خانواده‌های قدرتمند، خبرنگارها، و البته تمام دانش‌آموزهای سطح بالا.

نیلا هیچ علاقه‌ای به شرکت نداشت. ولی حضورش الزامی بود. اولش می‌خواست با همون تیپ ساده‌ی معمولی بره...
اما اون شب، یه حس ناشناخته توی وجودش بیدار شد.

"اگه این یه جنگه… پس منم می‌جنگم. نه با فریاد، نه با خشم… با ظاهری که تو رو مجبور کنه نگاهم کنی."


✦✦✦


همه توی سالن اصلی بودن.
چراغ‌های کریستالی سقف مثل الماس می‌درخشیدن.
صدای ویولن زنده می‌اومد، دخترها با لباس‌های فاخر، پسرها با کت‌های رسمی.

در همون حال، جیمین کنار میز وسط ایستاده بود، با کت مشکی براق، پیراهن سفید باز و کراوات نیمه‌بسته. موهاش شلخته‌تر از همیشه، ولی با شکوه.

پسرها دورش بودن.
تهیونگ، یونگی، نامجون. داشتن با هم حرف می‌زدن.
جیمین حوصله نداشت. هیچ‌کس براش جذاب نبود.

تا اینکه…
در سالن باز شد.

و همه لحظه‌ای ایستادن.

نیلا وارد شد.

با لباسی مشکی، بلند ولی باز. پشت لباس به‌طور خاص تا پایین کمرش بر*هنه بود، شکاف بلند لباس از رانش بالا رفته بود.

موهاش باز و موج‌دار روی شونه‌هاش ریخته بود، چشم‌ها با خط‌چشم کشیده و سایه‌های دودی، و رژ قرمزی به غلظت گیلاس.

همه نگاهش می‌کردن. نه از روی ترحم، نه تمسخر...
بلکه چون اون شب، نیلا واقعی وارد شده بود.

جیمین لیوانش رو محکم گرفت. انگار یه چیزی توی س*ینش فرو ریخته بود.

تهیونگ زمزمه کرد:

– «اون… نیلاست؟»

جیمین یه کلمه هم نگفت‌.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم جیمین یه کلمه هم نگفت‌.فقط با چشماش، رد قدم‌های نیل...

پارت هفتم– «کجا؟»– «یه جایی که لازم داری ببینی. فقط... بهم ا...

پارت چهارم دو روز بعد – زنگ ورزشهمه تو حیاط بودن. دخترها لبا...

پارت سوم – «پسرِ مافیا بودن یعنی ریختن شیر روی دفتر دخترها؟»...

MY LOVEP7{اون...اون کی بود؟}ویو ات:نتونستم ببینم اون شخص کیه...

رمان عشق من واقعیه

Before I Saw You#BeforeISawYou#Part_۶ساعت ۷:۳۰ – خونه کیم:از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط