{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در یک جای دور پیرمردی نارنجی پوش با عجله وارد بیمارستان ش

در یک جای دور پیرمردی نارنجی پوش با عجله وارد بیمارستان شد و کودکی را روی دست داشت.. به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید..
پرستار گفت:این بچه احتیاج به عمل دارد.. هزینه ی عمل را باید بپردازید..
مرد گفت:اما من پولی ندارم.. یه ماشین با این بچه تصادف کرد و فرار کرد.. پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.. شما عملش کنید ؛من پول عمل رو تا شب براتون میاورم..
دکتری که باید عمل رو انجام میداد بدون اینکه به اون کودک نگاهی بیندازد گفت:این قانونه بیمارستانه ؛ هزینه ی عمل از قبل باید پرداخت شود...
صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیـــــروزش می اندیشید...
دیدگاه ها (۵)

... یه دوسـت دارم هایی هـم هست میدونی دروغه ها ولی قلبـت واس...

اِنـصـــآفــــ نـیـستــــــکــه دُنـیــآ آنـقـَـدر کـوچَـکــ...

خخخخخخخ

چقــدر باید بگذرد؟؟تا مـندر مـرور خـاطراتموقتی از کنار تــو ...

گمشده در روشنایی. P 4

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵¹(نایون+...

«the price of love»«پارت 1 » «شوم»«ساعت:3:3...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط