𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁵¹
(نایون+)(جونگکوک–)(دکتر؛)(پرستار₱)
بلاخره روزی که هردو براش لحظه شماری میکردن رسیده بود و باید آماده میشدن برای زایمان...جونگکوک و نایون یه کیف از وسایل بچه آماده کرده بودن که توی بیمارستان نیاز داشت و یه کیف از یه سری وسایل برای نایون...یه اتاق وی آی پی گرفته بودن تا نایون اذیت نشه و رفتن بیمارستان چون نایون باید اول از همه بستری میشد...داخل بیمارستان نایون مدام خواب بود چون پرستار ها یه سری دارو برای آمادگی بهش تزریق میکردن اما جونگکوک با وجود اینکه دوروز توی بیمارستان بود از ذوق و کمی هم نگرانی خواب به چشماش نمیومد و مدام از پرستارهایی که نایون رو معاینه میکردن میپرسید حال بچه ها و نایون چطوره...زمان زایمان رسید و نایون رو بردن اتاق عمل تا بچه ها رو به دنیا بیارن...عمل برای دکتر ها و نایون فقط 45 مین طول کشید اما برای جونگکوک مثل ابدیت بود...دکتر از اتاق اومد بیرون...
+دکتر؟چیشد؟
؛تبریک میگم!بچه ها سالم به دنیا اومدن و همسرتون هم حالشون خوبه...بچه ها رو به بخش نوزاد انتقال دادن و همسرتون بخش ریکاوری و تا وقتی به هوش نیان نمیتونید ببینیدشون!
جونگکوک با شنیدن اینکه هیچ اتفاق بدی نیفتاده انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شد...قبلا خونده بود که بعد از زایمان سزارین حدود 1 یا 2 ساعت ریکاوری طول میکشه اما باز هم نگران نایون بود...
؛میخواید بچه ها رو ببینید؟
با این حرف انگار دنیا رو به جونگکوک دادن که البته بچه هاشون برای جونگکوک انگار همه چیز بودن...
–میتونم؟
؛البته...برید به بخش نوزاد و از پرستار بخواید راهنماییتون کنه!
جونگکوک با این حرف کمی تعظیم کرد و بعد با عجله رفت سمت بخش...با کمک پرستار هارین و سورین رو پیدا کرد و تونست از پشت شیشه ببینتشون...دوتا بچهی ناز و تپل که روی تخت هاشون خوابیده بودم...از همین حالا میشد تشخیص داد که اون بچه ها،بچه های جونگکوک و نایون بودن چون تفاوت چندانی نداشتن با اینکه هنوز نوزاد بودن
–هارین،سورین،خوش اومدید به زندگی آپا و اوما!
جونگکوک لبخندی زد و چند مین دیگه بهشون خیره موند...
–میخوام بغلتون کنم اما بهم گفتن الان نمیشه و باید صبر کنم شما رو هم بیارن پیش اوما تا اونجا بغلتون کنم اما قول میدم لحظه که بغلتون کردم دیگه هیچوقت بیخیالتون نمیشم و تا آخر عمرم این کار رو براتون انجام میدم و شما هم یاد بگیرید بهش عادت کنید!اوه و اینکه آپا میتونه خیلی پر حرف باشه اما نه پر حرف تر از اوما پس به اون هم عادت کنید...خب الان من باید برم پیش اوما تون و منتظر بمونم به هوش بیاد اما به زودی برمیگردم و بغلتون میکنم!
جونگکوک با لبخند گفت و از پست شیشه دست تکون داد انگار که بچه ها میدیدن و میفهمیدن اون کار پدرشون چه معنی داره...جونگکوک از اونجا خارج شد و به بخش ریکاوری رفت و از پرستار اونجا پرسید
–حال خانم جئون نایون خوبه؟
پرستار با لبخند نگاهی به جونگکوک کرد
₱اوه حالشون خوبه...تازه به هوش اومدن و منتقلشون کردن به اتاق خودشون...
جونگکوک با این حرف تشکری از پرستار کرد و به اتاق خودشون رفت...نایون چشماش باز بود اما کمی بیحال بود که به خاطر اثرات داروی بیهوشی بود...جونگکوک رفت و کنار تخت نشست
–عزیزم!حالت خوبه؟درد نداری؟
نایون لبخند زد
+یه کم درد دارم ولی چیزی نیست...حالم خوبه... بچه ها کجان؟
–فعلا داخل بخش نوزادن اما به زودی میارنشون اینجا...رفتم دیدمشون...خیلی ناز و خوشگلن و ویژگی های هردومون رو دارن!
+هی منم میخوام ببینمشون!
–نگران نباش تو هم زود میبینیشون!
جونگکوک دست نایون رو با اطمینان فشار داد و هردو مدام باهام حرف میزدن تا اینکه یه پرستار هردو بچه رو آورد...نایون با دیدن بچه ها لبخندی پهن زد و الان که هوشیار تر بود سرجاش نشست و پرستار بچه ها رو داد بغلش
₱اینم از دختراتون...تازه از خواب بیدار شدن و باید بگم برعکس همه بچه ها که خیلی گریه میکنن آروم و ساکت بودن...
نایون لبخند زد البته از بچه های اونا بعید بود آروم و ساکت باشن و قطعا به زودی پر سر و صدا بودن رو بهشون نشون میدادن...
(استوری چک بشه)
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
این پارت هیچ شرطی نداره🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁵¹
(نایون+)(جونگکوک–)(دکتر؛)(پرستار₱)
بلاخره روزی که هردو براش لحظه شماری میکردن رسیده بود و باید آماده میشدن برای زایمان...جونگکوک و نایون یه کیف از وسایل بچه آماده کرده بودن که توی بیمارستان نیاز داشت و یه کیف از یه سری وسایل برای نایون...یه اتاق وی آی پی گرفته بودن تا نایون اذیت نشه و رفتن بیمارستان چون نایون باید اول از همه بستری میشد...داخل بیمارستان نایون مدام خواب بود چون پرستار ها یه سری دارو برای آمادگی بهش تزریق میکردن اما جونگکوک با وجود اینکه دوروز توی بیمارستان بود از ذوق و کمی هم نگرانی خواب به چشماش نمیومد و مدام از پرستارهایی که نایون رو معاینه میکردن میپرسید حال بچه ها و نایون چطوره...زمان زایمان رسید و نایون رو بردن اتاق عمل تا بچه ها رو به دنیا بیارن...عمل برای دکتر ها و نایون فقط 45 مین طول کشید اما برای جونگکوک مثل ابدیت بود...دکتر از اتاق اومد بیرون...
+دکتر؟چیشد؟
؛تبریک میگم!بچه ها سالم به دنیا اومدن و همسرتون هم حالشون خوبه...بچه ها رو به بخش نوزاد انتقال دادن و همسرتون بخش ریکاوری و تا وقتی به هوش نیان نمیتونید ببینیدشون!
جونگکوک با شنیدن اینکه هیچ اتفاق بدی نیفتاده انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شد...قبلا خونده بود که بعد از زایمان سزارین حدود 1 یا 2 ساعت ریکاوری طول میکشه اما باز هم نگران نایون بود...
؛میخواید بچه ها رو ببینید؟
با این حرف انگار دنیا رو به جونگکوک دادن که البته بچه هاشون برای جونگکوک انگار همه چیز بودن...
–میتونم؟
؛البته...برید به بخش نوزاد و از پرستار بخواید راهنماییتون کنه!
جونگکوک با این حرف کمی تعظیم کرد و بعد با عجله رفت سمت بخش...با کمک پرستار هارین و سورین رو پیدا کرد و تونست از پشت شیشه ببینتشون...دوتا بچهی ناز و تپل که روی تخت هاشون خوابیده بودم...از همین حالا میشد تشخیص داد که اون بچه ها،بچه های جونگکوک و نایون بودن چون تفاوت چندانی نداشتن با اینکه هنوز نوزاد بودن
–هارین،سورین،خوش اومدید به زندگی آپا و اوما!
جونگکوک لبخندی زد و چند مین دیگه بهشون خیره موند...
–میخوام بغلتون کنم اما بهم گفتن الان نمیشه و باید صبر کنم شما رو هم بیارن پیش اوما تا اونجا بغلتون کنم اما قول میدم لحظه که بغلتون کردم دیگه هیچوقت بیخیالتون نمیشم و تا آخر عمرم این کار رو براتون انجام میدم و شما هم یاد بگیرید بهش عادت کنید!اوه و اینکه آپا میتونه خیلی پر حرف باشه اما نه پر حرف تر از اوما پس به اون هم عادت کنید...خب الان من باید برم پیش اوما تون و منتظر بمونم به هوش بیاد اما به زودی برمیگردم و بغلتون میکنم!
جونگکوک با لبخند گفت و از پست شیشه دست تکون داد انگار که بچه ها میدیدن و میفهمیدن اون کار پدرشون چه معنی داره...جونگکوک از اونجا خارج شد و به بخش ریکاوری رفت و از پرستار اونجا پرسید
–حال خانم جئون نایون خوبه؟
پرستار با لبخند نگاهی به جونگکوک کرد
₱اوه حالشون خوبه...تازه به هوش اومدن و منتقلشون کردن به اتاق خودشون...
جونگکوک با این حرف تشکری از پرستار کرد و به اتاق خودشون رفت...نایون چشماش باز بود اما کمی بیحال بود که به خاطر اثرات داروی بیهوشی بود...جونگکوک رفت و کنار تخت نشست
–عزیزم!حالت خوبه؟درد نداری؟
نایون لبخند زد
+یه کم درد دارم ولی چیزی نیست...حالم خوبه... بچه ها کجان؟
–فعلا داخل بخش نوزادن اما به زودی میارنشون اینجا...رفتم دیدمشون...خیلی ناز و خوشگلن و ویژگی های هردومون رو دارن!
+هی منم میخوام ببینمشون!
–نگران نباش تو هم زود میبینیشون!
جونگکوک دست نایون رو با اطمینان فشار داد و هردو مدام باهام حرف میزدن تا اینکه یه پرستار هردو بچه رو آورد...نایون با دیدن بچه ها لبخندی پهن زد و الان که هوشیار تر بود سرجاش نشست و پرستار بچه ها رو داد بغلش
₱اینم از دختراتون...تازه از خواب بیدار شدن و باید بگم برعکس همه بچه ها که خیلی گریه میکنن آروم و ساکت بودن...
نایون لبخند زد البته از بچه های اونا بعید بود آروم و ساکت باشن و قطعا به زودی پر سر و صدا بودن رو بهشون نشون میدادن...
(استوری چک بشه)
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
این پارت هیچ شرطی نداره🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۵۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط