{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سبد به دست جایی که قرار بود هم رو ببینن ایستاده بود لباس

سبد به دست جایی که قرار بود هم رو ببینن ایستاده بود. لباس هاش همون لباس های روزمره و ساده اش بودن ولی حالا بخاطر برق چشماش از اشتیاق و گیره کوچک موهاش متفاوت می‌رسید.
از پشت سر به سمتش قدم برداشت، حتی وقتی خیلی نزدیک پشتش ایستاده بود هارین حضورش رو حس نکرده بود. خنده اش گرفت.
- چقد حواس پرت.
با شنیدن صداش هارین به سرعت برگشت و با او روبه رو شد. اخم کیوتی کرد و شونه اش رو زد.
+ کجا بودی؟ من وقتم رو از سر راه نیاوردم، یک دقیقه هم برای درس خوندن یک دقیقه اس.
سریع روی بازوش رو مالید.
- آخ درد داره~
+ زدم که درد داشته باشه. بگیرش. *سبد رو به‌سمتش گرفت و جلوتر شروع به راه رفتن کرد.*
جونگین سبد رو گرفت و با لبخند گشادی شروع به دنبال کردن او کرد.
- فکر نمیکنی سلامی که کردی خیلی گرم بود؟ بیشتر توقع داشتم.
شروع به غر زدن های الکی و حرف های بی ربط زدن تا روی اعصاب باشه.
+ منم بیشتر توقع داشتم، از همون اول شروع به ایراد گرفتن کردی. *ناگهان ایستاد، برگشت.* حواس پرت؟ *به خودش اشاره کرد* من حواس پرتم؟
جونگین ترسیده عقب رفت.
- نه اصلا! اصلا منظورم این نبود!
مکث طولانی ای کرد و آروم کمی نزدیک شد.
- عزیزم...حالا...میشه توی این چند ساعت باهام مهربون باشی؟
عملیات مظلوم نمایی با موفقیت انجام شد. حالا هارین ١٨٠ درجه چرخید. نزدیک شد، دستش رو دور بازوی جونگین پیچید و عینکش رو کمی بالاتر داد.
اطراف رو دور زدن و بلاخره ایستادن. زیر انداز چهار خونه سفید و آبی رو پهن کردن رو نشستن.
هارین شروع کرد به در آوردن خوراکی و نوشیدنی هایی که مدت ها وقت گذاشته بود تا درستشون کنه.
+ دلم برات تنگ شده بود.
نگاه و دستاش هنوز مشغول بودن، او بی خیال و آروم گفت، انگار فقط یه جمله عادیه.
جونگین نزدیک شد و دستاش رو دور کمر او حلقه کرد. نفس هاش به دنبال بوی هارین میگشتند. صورتش رو توی گردن او فرو کرد.
- منم همینطور...خیلی خیلی زیاد.
لبخندی روی صورتش پدیدار شد، و دستش روی دست های دوست پسرش قرار گرفت و شستش پشت آن رو نوازش می‌کرد.
- هر روز همو میبینیم ولی الان فکر میکنم بعد ٣، ۴ ماه تازه دارم میبینمت.
گفت و بوسه ای روی گردنش گذاشت. هارین توی سینه اش خندید.
+ طبیعیه...شاید.
- کاش فقط توی خونه میموندیم، اینجا معذب کنندست. هرچند مهم نیست الانم میتونم تمام مدت دراز بکشم و توی بغلم محکم بچلونمت.
دستاش دور بدن دختر محکم تر شدن؛ تنها چیزی که نیاز داشت این بود که برای دوست دخترش یه پسر لوس و بغلی باشه. دختر چشماش گشاد شد و لحظه ای توی حس آغوش غرق شد ولی بعد حرف هاش رو نادیده گرفت، دست های جونگین رو از دور کمرش باز کرد و رو به روش نشست. فعلا برای عشق بازی زود بود.
+ هی...پاستیل، شربت، ساندویچ، کیک و~ دسر مورد علاقه ات! مامانم تا فهمید قراره بیایم بیرون سریع موادشو خرید و آورد تا برات درست کنم. لعنتی، تورو بیشتر از من دوست داره.
چشمای جونگین برق زد و بلند خندید.
- تو که منو دوست نداری مامانت حداقل دوستم داره.
+ عوضی...
- خب چیه دارم راست میگم. این هفته بهم نگفتی عاشقتم.
+ تو هم نگفتی.
جونگین نگاهش رو به سمت دیگه ای داد و سکوت بینشون حکم فرما شد.
هارین به رفتار اخریش فکر کرد. جدیدا سریع بحث می‌کرد و نسبت به همه چی حساس شده بود. لبخند کوچیک و پشیمونی زد، گونه اش رو بوسید و صورتش رو کج کرد تا با او چشم تو چشم بشه.
+ عاشقتم باشه؟...ببخشید...
جونگین که میدونست نمیتونه امروزو خراب کنه و همینطور نمیتونه اون عذر خواهی رو قبول نکنه، نگاهش رو به هارین داد و نرم لباش رو بوسید.
- میدونم.
انگشتاش بین موهای قهوه ای رنگ دختر رفت و آروم نوازش کرد.
- منم عاشقتم جوجه رنگی:)

'End'

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم خراب شدنشو به بزرگی خودتون ببخشین...خوشحال میشم ایندفعه شما برای این تک پارتی اسم/عنوان انتخاب کنین 💋
دیدگاه ها (۵)

تولوخدا برای نوشتن idea بدین😭😭

خب ببینین کی از خواب زمستونی بیدار شده و میگه سلام :) سلام د...

نمیخواستم منو اینطوری ببینی...p3 یه چیزی بگو.صداش آروم و پر ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁴"با حس گرمایی روی پاش دستش رو از صورتش...

#عشق شیرین #پارت7#ویوفلیکسسرشو بهم نزدیک کرد و به Labamخیره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط