{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیخواستم منو اینطوری ببینیp

نمیخواستم منو اینطوری ببینی...p3

یه چیزی بگو.
صداش آروم و پر از التماس بود.
خواهش می‌کنم یه چیزی بگو... حالت خوبه؟ درد داری؟ سردته؟
سکوت.
چند ثانیه‌ی بی‌رحمانه‌ی سکوت.
فقط صدای نفس‌های تند و لرزون دختر.
من... ترسوندمت؟ چیشده؟ لطفاً بگو...
صدای پسره شکست.
یه لحظه احساس کرد داره همزمان با اون می‌شکنه.
اون موقع بود که دختر، بی‌صدا، قطره‌ای اشک روی لپ یخ زده‌ش چکوند.
بدون اینکه نگاه کنه، فقط زمزمه کرد:
- نمی‌خواستم اینجوری منو ببینی...
سونگمین لحظه‌ای مکث کرد.
اون یه جمله… اون صدای گرفته‌ی لرزون…قلبشو مثل شیشه شکوند. آروم و با احتیاط، بازم نه از روی ترحم، نه از روی وظیفه، از روی عشق. کنارش نشست. دست‌هاش رفت دور شونه‌های سردش. گرم، آروم، درست مثل همون شب زمستونی که اولین‌بار دست همو گرفتن.
بدنش هنوز میلرزید، اما حالا…
تو اون آغوش لعنتیِ آشنا،
یه چیزی توی اون فروپاشی شروع کرد به وصله خوردن.
سونگمین سرش رو خم کرد و توی موهای خیسش پچ‌پچ کرد:
من اینجوری دیدمت... که چی؟ من فقط می‌خوام بدونم هنوز اینجایی. همین.
اون لحظه…
دختر انگشت‌هاش رو مشت کرد.
یه نفس لرزون کشید، نه برای فرار، بلکه برای حرف زدن.
-بابت دعوایی که داشتیم...
صداش شکست.
-معذرت می‌خوام. تقصیر من بود.
سونگمین لحظه‌ای نفس نکشید.
فقط سرش رو آروم‌تر بهش تکیه داد.
نه به‌خاطر اون جمله، بلکه چون حس کرد اون صدای "من شکستم" پشت این عذرخواهیه.
هیچی مهم نیست. فقط... اینجایی. همین بسه برام.


The end :)
#سونگمین #درخواستی

نمیدونم ولی حس میکنم یکم کلیشه ای شد. به هر حال هرچقد ریدم بازم خوشحال میشم نظرتونو بگید 💘
دیدگاه ها (۱۶)

خب ببینین کی از خواب زمستونی بیدار شده و میگه سلام :) سلام د...

سبد به دست جایی که قرار بود هم رو ببینن ایستاده بود. لباس ها...

نمیخواستم منو اینطوری ببینی...p2نفسش برید. سرفه کرد. اشک و آ...

نمی‌خواستم اینجوری منو ببینی...p1از بچگی بخاطر اون اتفاق از ...

Hidden love=part3««««««««««««««««««««««««««««««««««««Leeknow...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط